آزمونی که نیاز به مطالعه اش کمتر از نیاز به تحقیق و توکل و به عقیده بعضی ها شاید شانسه
شدیدا نیاز دارم به دعای دوستان
اگه موفقیت آمیز بود برام حتما می نویسم
پ.ن: راستي اينم بگم فعلا به ياري يكي ديگه از دوستان عزيزم ساناز جون ماه مون كه خدايي و حقيقتا وجودشون در اين دنيا غنيمه به سلامتي كامنتينگم درست شد و از اونجايي كه من ذاتا تنبلم فعلا تصميم گرفتم همينجا باشم تا ببينم خدا چي مي خواد
هرچند هنوز فرصت نكردم با پيشگوي عزيزم تماس بگيرم براي برطرف كردن باقي مشكلات بلاگم
این بلاگ مثل خونه منه که همیشه از وارد شدن بهش آرامش پیدا می کردم و از بودن در اون لذت می بردم.
خونه ای که با لطف فراوان دوستم دنیز جون ساخته شد و در چند مرحله سر و سامان گرفت و به اینجا رسید.
به خصوص قالب زیبای وبلاگ و ساختار مدرن اون که می تونستم با یک کلیک تمام پست ها رو پنهان کنم و با یه کلیک بازم نمایش بدم که از زحمات پیشگوی مهربان هست برام باعث افتخار بود.
ولی این اواخر بلاگفا که میزبان من و خیلی از دوستان هست شروع کرد به بازی درآوردن.
سری قبل که بلاگم مشکل دار شد اول ورود به اون و بعد بخش نظرات که باز نمی شدن یه مدت صبر کردم و بعد برای مدیریت وبلاگ یه میل فرستادم و ازشون خواهش کردم این مشکل رو برطرف کنن که اونا هم لطف؟؟؟؟ کردن و مشکل برطرف شد.
ولی باز دوباره دو روز هست که بخش نظرات بلاگم باز نمی شه و منم دیگه حاضر نیستم منت کش این عزیزان بشم و عطای بلاگفا رو به لقاش بخشیدم و رفتم ورد پرس یه خونه جدید درست کردم که امیدوارم اونجا بتونم بی درد سر بنویسم.
هرچند اونجا خیلی بی روحه و اصلا زیبایی بلاگ خودم رو نداره ولی چاره ای نیست. بلاگفا دیگه خیلی داره روی اعصاب من پیاده روی می کنه.
از این به بعد دوستان اگه تمایل داشتن می تونن تشریف بیارن به آدرس زیر و مطالب جدید من رو در اوجا بخونن.
دیروز کتاب قلعه حیوانات جرج اورول رو خوندم و متوجه شباهتهای بسیارش با جامعه کنونی خودمون شدم.
آخرش هم با فراموشی پایان می گرفت. یعنی خوکی که اومده بود سردسته حیوانات شده بود آنچنان قانون و تاریخ رو تغییر داده بود که نسل جدید اصلا از گذشته اطلاعی نداشتن و نمی دونستن زمان گذشته خیلی بهتر از زمان حال زندگی می کردن و حداقل غذایی برای خوردن داشتن و سران جدید مغز اینا رو حسابی شستشو داده بودن و بهشون تلقین کرده بودن دارن در بهترین زمان و با بهترین رهبر زندگی می کنن.
در آخر هم چندتا حیوان پیر باقیمانده که تاریخ رو می دونستن و از وضع موجود حسابی ناراضی بودن چاره ای ندیدن جز اینکه خودشون رو هلاک کنن.
با خودم فکر می کردم بیچاره اونایی که حتی نفهمیدن چه تاریخی داشتن؟
امروز که اومدم محل کارم و مشغول کارم شدم در یکی از روزنامه ها مطلبی توجهم رو جلب کرد که این مدت بیشتر در حد یه حرف بود.
تاریخ پادشاهان پیشین به طور کامل از کتب تاریخ مدارس حذف شد.
به همین سادگی.
و مسئولان گرامی هم در جواب کارشناسان تاریخ شناس مخالف این کار، به عنوان دلیل هزارتا توجیه آوردن که اون تاریخ توصیفی بود و برای بچه های ما فایده نداشت و حالا ما می خوایم تاریخ رو تحلیلی کنیم و نقش پررنگ تر مردم رو به خودشون نشون بدیم.
جدا؟؟؟
وقتی نامی از پادشاهی برده نشه و تاریخش بیان نشه پس چی رو می خواین تحلیل کنین؟
حتما تاریخ انقلاب سی ساله خودتون و سران مملکت خودتون رو؟؟؟
یعنی اینا واقعا مردم رو چقدر اح مق فرض کردن؟
حقیقتش تنها برداشتی که من از این مطلب کردم این بود که اینا هم کتاب قلعه حیوانات رو خوندن و اگه مردم از قسمت اول و انقلابش درس گرفتن اینا هم از قسمت آخر و حذف تاریخ درس گرفتن.
اینکه تاریخی که مردم بهش افتخار می کردن رو حذف کنن.
اینکه تاریخی رو که نشون می داد ایران قدرتمندترین کشور جهان بود رو حذف کنن.
اسم کوروش و داریوش رو حذف کنن.
اسم شاه عباس صفوی رو حذف کنن.
تمدن هزار ساله ما رو حذف کنن.
و بچه های نسل آینده ما ندونن نوادگان چه انسان هایی هستن.
و دلشون خوش باشه به همین وضعی که دارن و مرتب به خودشون بگن خدا عمر بده دو-لت ما رو که انقدر به فکرمونه.
به نظرم فاجعه ای می شه اگه همین جور ادامه پیدا کنه این وضعیت.
اول به علوم انسانی گیر دادن و حالا به پادشاهان. دیگه چه خوابی می خوان ببینن؟
اینا چطور به خودشون اجازه می دن بجای ۷۰ میلیون نفر و بلکه بیشتر تصمیم بگیرن و براشون تاریخ تعیین کنن؟
چقدر دلم می سوزه برای نسل آینده ای که قراره در بی خبری و غفلت در بدبختی زندگی کنه.
هرچند به یه چیزی اعتقاد دارم.اینکه موجوداتی که اینا می خوان با تئوری حذف تاریخ قلعه حیوانات بهشون حکومت کنن انسانهای عاقلی هستن که تاریخشون رو در وجودشون حفظ کردن و آگاهانه به نسل های بعدشون انتقال می دن. نه یه عده حیوان بی شعور که در آخر چاره ای نبینن جز انتحار.
در هر حال این امور غریبه از این ح کومت عجیبه بعید نیست و اگه رفتاری جز این ازشون سر بزنه مردم رو سردرگم می کنه.
يه جورايي همش غم و بدبختي بود.
آخرشم با ناكامي تموم شد. يه جورايي برام مبهم بود و غير قابل پذيرش.
ديروز هم رفتم سينما و فيلم كتاب قانون رو ديدم.
حدس مي زدم قشنگ باشه و بود.
پرويز پرستويي واقعا بازيگره.
اوايل فيلم كلي خنديديم ولي اواخرش ديگه ريتم فيلم به نظرم كند بود و كسل كننده.
با اينكه با طنز داشت ايراني ها رو به خودشون نشون مي داد ولي واقعا جلوي مسلمان هاي كشورهاي ديگه خجالت زدمون كرد اساسي.
يعني خيلي زيبا حقايق رو بيان كرد.
البته به نظرم خيلي از سر و ته فيلم زده بودن تا قابل اكران بشه.
در كل فيلم قشنگه و ارزش ديدن رو داره.
من كه خوشم اومد.
پ.ن: خيلي دوست دارم در جشني كه فردا به مناسبت از بلاگ نويسان برتر قراره در خانه شهرياران جوان برگزار بشه شركت كنم.
خدا رو چه ديدي. شايد هم رفتم و بعد از چند سال ديداري هم با دوستان تازه شد.
داداش بزرگه داره بازم نی نی دار می شه و این بار پسره.
داشتم با دخترش که الان ۱۰ سالشه صحبت می کردم و درباره نماز خوندنش با هم صحبت می کردیم.
اون: عمه من نماز می خونما. ولی زیاد حوصله ندارم اکثرا دیر می خونم.
من: عمه اشکال نداره. یواش یواش زود می خونی ولی می دونی چقدر نماز خوبه. اگه نمازت رو سر وقت بخونی خدا خیلی بیشتر دوستت داره. تو زندگیت هم اتفاقای خوب برات می افته.
اون: اینهمه نماز خوندم چی شد مگه؟ خدا یکی از دعاهام رو برآورده نکرد. این همه دعا کردم ولی خدا جوابم رو نداد. !!!!!
من: مگه چه دعایی کردی؟ چی بوده که انقدر برآورده نشدنش ناراحتت کرده؟ (با خودم فکر می کردم مگه یه بچه ده ساله چه دعای مهمی داره؟)
اون: هیچی این همه از خدا خواستم دیگه به مامان و بابام بچه نده. دلم داداش نمی خواست. ولی خدا بهشون بچه داد.
می گم مگه چه اشکالی داره؟
می گه: اشکال نداره؟؟؟ من حسودیم می شه بهش. مطمئنم به دنیا که بیاد همه فقط به اون توجه می کنن. دیگه کسی منو دوست نداره. تازه از همه اش بدتر من از اون بزرگترم زودتر پیر می شم زودتر می میرم!!!!
من:![]()
اینم از دغدغه بچه های این دوره. (اینم بگم این خواهر بزرگتره جوجولو هست که از لحاظ اخلاقی خیلی با اون بچه مطیع تفاوت داره. بسیار مغرور و البته بسیار حسوده)
یکی دو هفته است حالم زیاد جالب نیست. قاطیم. عصبیم. با اینکه مسافرت رفتم و اومدم فرقی به حالم نکرد. این دفعه هم ام اس داره صورتم رو نوازش می کنه. لبام و اطراف دهانم چند روز هست که بی حس شده درست مثل وقتی که میری دندان پزشکی و بی حسی تزریق می کنن به لثه ها. پای چپم هم داره ناز می کنه.
ولی این بار اصلا حوصله غصه خوردن رو ندارم. اونی که بخواد بشه می شه دیگه خسته تر از اینم که بخوام با ام اس بجنگم. یه چیزی رو هم فهمیدم اونم اینه که این مهمان پر رو خودش میاد و خودش میره. بهتره برای خودم استرس بیخود ایجاد نکنم.
پ.ن: به همین سادگی رو خریدم و دیدم. قشنگ بود. ریتم ملایمی داشت ولی تماشاچی رو با خودش همراه می کرد. به نظرم طاهره نمونه یه زن فداکار بود که هیچ وقت دیده نمی شه. آخر فیلم درست بر خلاف انتظاری که ازش داشتم عمل کرد. یعنی کاملا درست و در چهارچوب . به نظرم اگر برعکس عمل می کرد یه خورده زیر سوال می رفت. اینجوری تاثیر گذاری فیلم بیشتر بود.
فیلم به دلم نشست.
پ.ن۲: امروز تولد پیشگو هست. طراح قالب بلاگم و دوستی که همیشه برای کارای بلاگ مزاحمش می شم. تولدت مبارک دوست جون![]()
آقا نظرات بلاگت برای من کار نمی کنه نتونستم نظر بدم.


