تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • داروی فشار خون، علائم ام اس را برطرف می کند
  • شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:48

    محققان با مطالعه روی موش های آزمایشگاهی دریافته اند: داروی فشار خون علائم بیماری ام اس را برطرف می کند. پژوهشگران در آمریکا دریافته اند که داروی پرمصرف فشار خون در بهبود بیماری ام اس تاثیر امیدوار کننده ای دارد.

    مطالعات آزمایشگاهی نشان داده است: داروی عمومی لیسینوپریل که با نام های تجاری پرینیویل یا تنسوپریل عرضه می شود مانع از فلج شدن موش های مبتلا به ام اس می شود. دکتر لارنس اشتیفن، محقق دانشکده پزشکی دانشگاه استانفورد در کالیفرنیا که سرپرستی این پژوهش را عهده دار بوده خاطر نشان کرد: این دارو کاملا قدرتمند است و حتی می تواند علائم بیماری فلج را در موش های مبتلا بازگردانده و برطرف کند. این دارو عملکرد هورمون آنژیوتنسین را متوقف می کند. این هورمون باعث انقباض رگ های خونی و در نتیجه بالا رفتن فشار خون می شود.

    منبع: جام جم تاریخ ۲۹/۵/۱۳۸۸

    پ.ن: نمی دونم کسانی که فشار خون پایین دارند چجور می تونن از این دارو استفاده کنند؟

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • لسکو- رستگاران
  • دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 ساعت 9:10

    پریشب داشتم کمیسر لسکو می دیدم. یه بخشی از سریال یه مرد کاملا مست وارد اداره پلیس شد و یه سری حرفهای نامفهوم زد و بعد بیهوش شد. وقتی لسکو سر رسید و پرسید چی شده؟ اون پلیسه که اسمش یادم رفته برگشت گفت این مرد کاملا مست بود وارد اینجا شد و یه دفعه بیهوش شد.

    یه بخش دیگه این مرد دوباره وارد شد در حالیکه حالش کاملا خوب شده بود و بعد به همون پلیسه گفت تلفن همراه و یه سری اشیا دیگه که تو جیبم بوده دزدیده شده و این فقط کار شما می تونه باشه و با پرخاش گفت هرچه زودتر اونا رو به من برگردون.

    جالب اینکه وقتی بیهوش شده بود اینا رسونده بودنش بیمارستان و با این حال با اعتماد به نفس کامل پلیس رو متهم به دزدی کرد و بعد هم که واسش صورتجلسه تشکیل دادن بازم با عصبانیت اومد بیرون و تو چشم لسکو نگاه کرد و گفت شما همه دزدید و با خیال راحت از اداره رفت بیرون. (آخرش معلوم شد ظاهرا آقا با دوتا خانوم محترم ریخته بوده رو هم و اونا مستش کرده بودن و محتویات جیب رو خالی کرده بودن که البته در تلویزیون ما یه جورایی پیچوندن قضیه رو)

    تنها چیزی که در اون لحظه به ذهن من رسید این بود که اگه چنین اتفاقی در کشور عزیز ما می افتاد. اولا باید بخش اول رو فاکتور بگیریم که یکی مست بیاد اداره پلیس و جون سالم در ببره.

    اما اینکه یکی یه زمانی شکر اضافی بخوره و بخواد پلیس رو متهم به دزدی بکنه حتی اگر با چشم خودش دیده باشه که این اتفاق افتاده. اول یقه یارو رو می چسبن و می برن تو یه بخشی دور از انظار عمومی (به خاطر جلوگیری از بد آموزی) تا جایی که می خوره می زنندش

    بعد می برندش اون ناکجا آبادی که البته ظاهرا تا همین چند وقت پیش زند ان کهر یز ک بود و حالا اسمش عوض شده با مهربانی باهاش رفتار می کنن تا به چیز خوردن واقعی بیفته.

    بعدش هم یه کاغذ می دن دستش که بره جلوی دوربین (البته برای اینکه یه وقت غلط هایی رو که کرده یادش نره) از روی کاغذ نگاه کنه و تمام اختلاس های این شه رام جزا یری رو به گردن بگیره و تمام اختلاس ها و دزدی های تاریخ این کشور رو حتی پیش از تولدش. و البته این در صورتیه که حضورش در اغتشا شات اخیر و آتش زدن مسا جد و بانک ها و انفجار هواپیماهای مسافربری و بالگردهای ارتشی که این روزا همه تقصیراش رو انداختن گردن خلبان هایی که دیگه در قید حیات نیستن رو نادیده بگیرن

    بعدشم می برن زندان عمومی و نگهش می دارن تا ماه رمضانی چیزی بشه و اگه شانس بیاره شامل عفو گسترده ره بری بشه و با منت تمام آزادش کنن.

    البته هنگام آزادی دیگه فکر نکنم محتویاتی که هنگام ورود به اون مکان با خودش داشته رو بتونه پس بگیره. احتمالا یه چیزی هم بدهکاره.

    واقعا که این کشورهای غربی و فیلم هاشون چقدر بدآموزی داره برای ما مردم جهان سوم. بابا داریم زندگیمون رو می کنیم واسه چی این صحنه های بی ناموسی رو توی فیلم هاتون نشون می دین که هوسی بشیم و دلمون آزا دی بخواد و بریم غلط زیادی بکنیم؟

    دست از سر ما بردارید دیگه.

    پ.ن: رستگاران هم بالاخره به خیر و خوشی تموم شد و این بچه خجسته جون که به نظر من بیشتر (البته با عرض معذرت) به تخم جن شباهت داشت از بس که از آزمون ها و بلایای بزرگ جان سالم به در برد (پسر کو ندارد نشان از پدر) به سلامتی پا به این دنیای فانی گذاشت و در آغوش مادر نازش جا خوش کرد و این سریال هم هپی اند تموم شد و همه آدم بدا به سزای اعمالشون رسیدن و آدم بده داستان هم دیوونه شد تا نخواد بره زندان و آدم خیلی بده هم معلوم شد به بلای خدایی دچاره (صرع) و تا کنون از سرنوشتش اطلاعی در دست نیست. البته فلور جون از خود راضی رو نمی دونم بردنش زندون یا نه؟

    و این پلیس بطری آبخور گوگوری ما هم با وجدان آرام رفت تا به مابقی ماموریت های غیر ممکنش برسه. هرچند در این سریال من نتونستم به این نتیجه برسم که پلیس برای جامعه ما مفیده و بیشتر از اون فهمیدم که وجود یه خجسته نترس که با شجاعت تمام سرش رو توی هر آخوری کنه و از تمام زیرزمین های این شهر سر دربیاره و البته خیلی پررو باشه و یه جورایی بی ادب تا همه عالم و آدم رو تو خطاب کنه و ازشون طلبکار باشه برای این مملکت ضرورت بیشتری داره. چون اون میره کشف می کنه و بعد به پلیس اطلاع می ده و کبوتر حیوان خوبی است چون با چسبیدن فضله اش به شلوار پلیس و فرد خلافکار می شه به حقیقت رسید و بعد از شب ها سرکار گذاشتن بیننده، سریال رو با یه پایان شاد تمام کرد.

    پ.ن۲: ظریفی می گفت این سیروس مقدم ذاتا نحسه چون هر سریالی ساخت یکی از بازیگراش کشته شدن. اون سریال قبلش به اسم نرگس که پوپک گلدره تصاف کرد. و این سریال هم بنده خدا ندا ؟ که فامیلش رو فراموش کردم و نقش زن برادر سارا رو داشت و بیچاره فقط یه سکانس بیشتر بازی نکرد در سانحه هوایی تهران-ایروان کشته شد. روحشون شاد.

    نمی دونم در سریال بعدیش اون بازیگری که قرار بمیره چجوری کشته می شه؟

    عجب شهامتی دارن اونایی که با این قرارداد می بندن!!!

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بازم جوجولو
  • شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 9:41

    می گم تو روزنامه نوشته بود جومونگ تا یه ماه دیگه میاد ایران

    با عصبانیت نگاه می کنه و می گه بذا بیاد من برم سراغش و انتقام این سویای بیچاره رو ازش بگیرم

    موضوع به نظر من تموم می شه و مشغول صحبت با مامان می شم یه دفعه می پره وسط حرفم و می گه عمه جون لطفا هروقت اومد ایران به من اطلاع بده. می گم چرا؟ جواب می ده برم اون سبد گوجه ام رو بیارم.  در حالیکه متوجه منظورش نشدم می پرسم سبد گوجه واسه چی؟ می گه واسه اینکه برم به صورتش گوجه پرت کنم بفهمه که نباید با سویا بد رفتاری کنه.

    من و مامان

    واقعا نمی دونم این جزغل بچه این حرفای گنده گنده رو از کجا میاره؟ این تب جومونگ یه بچه ۸ ساله رو هم درگیر خودش کرده.

    نوید مجاهد کسی بود که وقتی من بلاگم رو افتتاح کردم بدون اینکه حتی به من اطلاع بده لینک من رو وارد لینکهای سایتش کرد. کسی که بودن لینک من در سایتش برام یه رویا و بالاتر از اون یه افتخار بود.

    وقتی خبر فوتش رو شنیدم برام سخت بود. من مثل ویولت بهش نزدیک نبودم پس ازش هم خبری نداشتم و از اینکه می تونه حالش انقدر بد باشه که به این زودی خبر رفتنش رو بشنوم.

    نوید روح بلند و دل بزرگی داشت. می دونم خداوند جایگاهی براش در نظر گرفته به وسعت روح و به عظمت دلش. الان هرجا هست مطمئنا از این دنیای سراسر رنج و عذاب بهتره. خوش به حال این پسر که با وجود محدودیتهاش روی خیلی از افراد سالم رو سفید کرد. عزیزی که مطمئنم هر شخصی اگه یه ذره باهاش آشنا بوده حتما به همت و روحیه بالاش غبطه می خورده.

    یه متخصص تمام عیار در امور رایانه.

    نبودش غمی رو بر دل همه ما گذاشت که همیشه همراهمونه. حتی اگر ظاهرا شاد باشیم و به روی خودمون نیاریم.

    این غم بزرگ رو اول به خانواده اش و بعد به دوستانش تسلیت می گم. نمی گم از خدا براش علو درجات رو می خوام که می دونم خدا براش بهترین هایی رو که در تصور ما نمی گنجه، در نظر گرفته.

    نوید جون اینو بدون یاد تو همیشه با ما است. دوستت داریم. روحت شاد

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اقتصاد دان بزرگ
  • دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 9:30

    قرار بود برم جایی چون جوجولو خانه ما بود اون رو هم با خودم بردم. با اینکه دقیقا در آخرین لحظه رسیدم خانم مسئول به هیچ وجه حاضر نشد کارم رو انجام بده حتی با اینکه کلی خواهش کردم و بهش گفتم من دقیقا یکساعته که توی راهم جوابم فقط یه سری غرولند بود و اخم و تخم.

    ترجیح دادم بزنم بیرون. چون انقدر ناراحت شده بودم که یا اشکهام سرازیر می شد یا با اون مسئول نامربوط دعوام می شد.

    بیچاره اون بچه رو هم کلی راه برده بودم. معصومانه پرسید عمه جون یعنی همه راهی رو که اومدیم باز باید برگردیم؟ دیدم برای تغییر حال و هوای خودم و خوش گذشتن به اون بچه بهتره بریم یه سر به میدان ولیعصر بزنیم که سر راه بود و یکی دو سالی بود که فرصت نکرده بودم برم اونجا.

    تاکسی گرفتم و رفتیم ولیعصر. پرسید عمه جون اینجا چیکار داری؟ گفتم یه دوری می زنیم من یکی دوتا چیز که لازم دارم می خرم و بعدش می ریم برای تو خوراکی می خریم که بخوری و بعد میریم خونه.

    خیلی جدی و متفکرانه گفت: عمه جون من که گرسنه نیستم اگه می خوای خوراکی بخری برای خودت من ناراحت نمی شم ولی حالا که می خوای زحمت بکشی و برای من خرید کنی پس لطف کن یه چیزی بخر که بتونم ازش استفاده کنم و به درد بخور باشه

    حقیقتش اول زیاد جدی نگرفتم حرفش رو. با خودم فکر کردم اگه از جلوی اغذیه فروشی رد بشیم دلش می خواد ولی دیدم کمترین توجهی به اغذیه فروشی ها نداره. برعکس مرتب سرش توی مغازه های لباس فروشی و کفش فروشی بود.

    پرسیدم چی می خوای؟ جواب داد والا هنوز چیزی که برام مفید باشه پیدا نکردم. یه خورده که گذشت شروع کرد به نالیدن از اینکه کفشم تنگ شده و مامانم هم برام نمی خره و راه رفتن برام سخت شده و از این حرفا.

    چشمم افتاد به یک کفش فروشی و رفتم طرفش. از شانس یه قسمت مخصوص کفش دخترونه داشت. دیدم چشماش داره برق می زنه. گفتم یه دونه واسه خودت انتخاب کن. رفتیم داخل مغازه و چند نمونه رو امتحان کرد. یه نمونه رو من پسندیده بودم که خانوم خیلی راحت گفت عمه جون این بی کلاسه خوشم نمیاد. آخرش خودش یه دونه انتخاب کرد که واقعا هم خوشگل و نانازیه. قیمتش زیاد بود که به فروشنده گفتم نمی خوام. دیدم بغض کرد. اعتنایی نکردم. فروشنده گفت یعنی چی خانوم شما از اول می گی من از یه قیمت مشخص بیشتر نمی خوام. نمی شه که.

    گفتم آقا جون اینا چندتا نوه ان. واسه این بخرم بقیه هم خبردار می شن. نمی تونم از پسش بربیام.فروشنده بالاخره کوتاه اومد و کفش رو به قیمت مطلوب من فروخت بهم. خانوم کلی ذوق کرده بود. بلافاصله یاد خواهر بزرگترش افتاد و گفت عمه جون پس اون چی؟ اگه واسه اون نخری که من رو می کشه. (البته بهونش بود. انقدر مهربونه که هرچی داره باید عینش رو هم خواهرش داشته باشه و الا خانوم استفاده نمی کنه)

    پولم تموم شده بود. رفتم بانک و پول گرفتم. در راه برگشت یه کفش بنفش دیده که سلیقه خواهرشه. رفتیم داخل مغازه دیدم قیمت خیلی زیاده. گفتم نه. گفت آخه آبجیم اینو دوست داره. گفتم نمی شه عمه جون. می گه بهرحال باید یه کفش شیک براش بخری چون اگه کفشش خوشگل نباشه اون ناراحت می شه.

    دوباره برگشتیم مغازه اولی و یه کفش شیک هم انتخاب کردیم واسه خواهرش و دوباره منو پیاده کرد و با خوشحالی از مغازه اومد بیرون.

    تا برسیم خونه پنجاه بار از من تشکر کرد که عمه جون واقعا ازت ممنونم به خاطر من افتادی توی خرج. دستت درد نکنه. مامانم هم اینجوری برام سریع خرید نمی کنه. (بچه هشت ساله نصف قدش زبون داره)

    شب که ماجرا رو واسه بابام تعریف کردم و گفتم خانوم گفته یه چیزی بخر که مفید باشه. با خوشحالی کفشها رو آورده نشون بابام داده و با افتخار می گه پدر جون مگه دروغ گفتم. خوراکی رو آدم می خوره و تموم می شه ولی کفش رو یه عمر استفاده می کنه

    پ.ن: ناگفته نماند بعد از خرید کفش رفتیم یه بستنی و فالوده خشمزه هم خوردیم تا خانوم دیگه بهش خیلی خوش بگذره. حقیقتش این جوجه موجه های خواهر و برادرام به شدت علاقمندن با من بیرون برن. که حالا فکر کنم فهمیدم دلیلش چیه. اینکه هرچی می خوان بنده بهشون نه نمی گم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بازی زندگی
  • چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 9:28

    دو روز پیش همسایه قدیمی ما که الان کرج زندگی می کنه و پانزده سال بود ندیده بودیمش اومد خونه ما

    حقیقتش من که اول نشناختمش تا به صورتش دقیق شدم و یادم اومد. بعد از تعارفات و خوشامدگویی های روزمره درباره دخترش ازش سوال کردم که حالش چطوره؟

    دخترش(که اسمش نازنینه و مابهش می گفتیم نازی) فکر کنم متولد ۵۱ و تقریبا کمی با فاصله خواهر بزرگترم ازدواج کرده بود. طبقه بالای خونه مادرش زندگی می کرد و دو تا هم بچه داشت. دخترش دوساله و پسرش هم چند ماهه بود. این دختر خیلی خیلی خوش مشرب و خوش رو بود. در کنار زیبایی ظاهری فوق العاده اش باطنا هم خیلی مهربون بود. با خواهرم دوست صمیمی بودن و یادمه با هم درباره زندگیشون خیلی تبادل نظر و درد دل می کردن.

    خواهرم همیشه به سر و زبان داشتن این دختر غبطه می خورد و می گفت خوش به حالش که می تونه حرف دلش رو به شوهرش بزنه و یا اگه شوهرش پررویی کرد حداقل می تونه حالش رو بگیره (درست برعکس خواهر من که خیلی خیلی ساکت و مظلوم واقع شده) بهرحال هروقت این دختر می اومد خونه ما یا ما می رفتیم اونجا (من چون کوچولو بودم نخود هر آشی می شدم) خیلی خیلی خوش می گذشت و خاطرمان حسابی مبسوط می شد.

    وقتی از مامانش پرسیدم حال دخترت چطوره لبخند تلخی زد و گفت خوبه. گفتم شوهرش و بچه هاش چطورن؟ با کمی مکث گفت طلاق گرفت.

    حسابی تعجب کردم. از اون دختر بعید بود که کم بیاره و طلاق بگیره.

    وقتی دلیلش رو پرسیدم. بریده بریده ماجرا رو واسم تعریف کرد.

    نازی خانوم قصه ما وقتی همراه مامانش از تهران میره و در کرج ساکن می شه همچنان با چندتا از دوستانش رفت و آمد داشته و از قضا با یکی از اونا خیلی خیلی صمیمی بوده که اونم مثل خودش متاهل بوده.

    در همین رفت و آمدها ظاهرا شوهر نازی و اون خانوم نامحترم عاشق هم می شن و شوهر این بنده خدا با وقاحت تمام ازش می خواد که از اون زن خواستگاری کنه و بهش می گه من اگه به اون نرسم می میرم.

    اون خانوم زبل هم که ظاهرا خودش قول و قراراش رو قبلا با این یارو گذاشته بوده از شوهرش طلاق می گیره.

    و در حالیکه نازی هنوز از زندگیش بیرون نرفته بوده این خانوم با اون آقا ازدواج می کنه و در خانه نازی مستقر می شه.

    جالبه. این نازی عزیزم یک سال تمام سکوت می کنه و بدون اینکه خانوادش رو در جریان بذاره در اون خونه می سوزه و می سازه تا شاید شوهرش آدم شه.

    بعد از یکسال وقتی به مرز جنون می رسه برمی گرده خونه مادرش و درخواست طلاق می کنه. اون آقا زحمت می کشه این رو طلاق می ده و سرپرستی بچه هاش رو هم به عهده می گیره و به نازی اجازه دیدار اونا رو نمی ده.

    نازی هم یه کارگاه می زنه (که مادرش توضیح درستی دربارش نداد) برای اینکه خرج زندگیش رو دربیاره و بعد از یکی دو سال ظاهرا شش ماه پیش مواد شیمیایی می ریزه روی پوستش و تمام صورتش و دستاش می سوزه و اینجوری که استنباط کردم خیلی اوضاعش وخیم می شه.

    مثل اینکه با درمان های فراوان و خیلی دردناک الان وضعیتش بهتر شده و اون شوهر آشغالش هم اجازه داده بچه ها بیان به مادر سر بزنن وقتی از وضعیتش آگاه شده.

    خیلی دلم گرفت. از بازی زندگی. از قوانین مزخرف ایران که به جای تنبیه یه نامرد که زندگیش رو به آتیش کشیده و با یه زن شوهر دار رابطه برقرار کرده با سپردن حضانت بچه هاش به اون ازش تشکر هم می کنه.

    به خواهرم زنگ زدم و ماجرای نازی رو گفتم. بهش گفتم برو قدر زندگیت رو بدون و خدا رو شکر کن. شوهر تو اگه بد اخلاقی می کنه فقط در حد اهن و اوهونه ولی اون بنده خدا زندگیش رو از بیخ از دست داد.

    از اون روز به فکر رفتم که زندگی چه بازی های دیگه ای در آستینش برای انسان ها داره که اونا ازش بی خبرن؟

    پ.ن: شوهر نازی از اون زنک هم جدا شده و بعد با یکی دیگه ازدواج کرده. همچین تحفه ای نبود. نمی دونم چطور تونسته تا حالا چند نفر رو خام کنه؟

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • آنفولانزای خوکی
  • چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 13:43

    این روزا فکر کنم داغ ترین و دلهره ترین خبر اگر شیوع روز افزون این بیماری در کشور نباشه یکی از مهمترین ها باشه

    جالب اینکه خودمون داریم با دست خودمون مردممون رو مبتلا می کنیم

    از یکی دو ماه پیش وزارت بهداشت اعلام کرد آنفولانزای خوکی در کشورهای عربی شیوع پیدا کرده و بعدش هم که از سازمان حج خواسته بود سفر به عربستان و عتبات و سوریه رو فعلا کنسل کنه که خوشبختانه سازمان حج مثل تمام سازمانها و ارکانهای دیگه دولت کار خودش رو کرد و بی توجه به این هشدار زائرانش رو به عربستان اعزام کرد و می کنه که نتیجه اش رو هم داریم مشاهده می کنیم.

    دیشب اخبار می گفت ۴۶ نفر تا حالا مبتلا شدن و بعد واسه اینکه بگه عربستان بیچاره بی تقصیره اعلام کرد تعدادی از مسافرانی که از کشورهای غربی اومده بودن هم با خودشون ویروس آوردن که البته آخر گزارش معلوم شد که این تعداد حدود ۸ نفر بودن و بقیه هم این سوغاتی رو از عربستان آوردن

    و بعد با اون یارو که نمی دونم چکاره دولت بود مصاحبه که می کردن خیلی راحت و ریلکس گفت بهرحال نمی شه جلوی انتشار ویروس رو گرفت و وقتی هم مسافر وارد فرودگاه می شه با اینکه ازش می پرسیم آیا آنفولانزا داری یا نه(که خیلی زحمت می کشن) چون خودش هم متوجه نیست می گه نه و بعضی های دیگه فقط ویروس رو وارد می کنن و خودشون هم مبتلا نمی شن (جالبه)

    گروههای در خطر هم که افراد سالمند و کودکان و بیمارانی که نقص ایمنی دارن در بدن هستن. خوب یه سری از هموطنانمون رو در سانحه هواپیما از دست می دیم که اکثرا هم جوان هستند و سرمایه های کشور و بقیه هم که باقی می مونن باید یه جوری بمیرن که تعادل در کشور برقرار بشه دیگه.

    چه بهتر از این بیماری که بدون درد سر و بدون شکایت یه خورده از جمعیت رو کم کنه و بار سنگینی رو از روی دوش دولت برداره

    دست دولتمردان ما درد نکنه که لطف کردن و ما رو از این موهبت بی نصیب نذاشتن و به خاطر منافع خودشون و کشور دوست (عربستان) که انقدر ما رو دوست داره که تعداد زیادی از هموطنان ما رو در زندانها با بدترین شرایط نگه داری می کنه که یه وقت بهشون بد نگذره و اینا واسه اینکه عربستان یه وقت سودی که از زائران ایرانی به دست میاره رو ازش محروم نشه و بتونه چماق بیشتری بخره واسه کوبیدن تو سر شیعیان و به خصوص ایرانیا و یه منبع درآمدی داشته باشه، برنامه های جدید ۲۱ روزه هم گذاشتن واسه حج امسال. (دست مریزاد)

    بایدم زائران ایرانی برن عربستان. آخه اگه اونا نرن زیارت خانه خدا کی بره اونجا زحمت بکشه و بدون دردسر ویروس وارد کشور ما کنه؟ چجوری ما آنفولانزا بگیریم؟ چجوری توی این شرایطی که مردم پررو شدن و ندای آزادی سر دادن یه دغدغه مهمتر پیدا کنن و اونم نگرانی از جون بچه های بی گناهشون باشه که میرن مدرسه ای که مطمئنا از پاییز به بعد ویروس خیلی راحت و سریع در اون انتشار پیدا
    می کنه؟

    هی هر روز میام بیانیه می دیم و فلان کالا و فلان سازمان و فلان رفتار رو تحریم می کنیم.

    آقاجان اگه ما خودمون به فکر خودمون نباشیم هیچکس به فکر ما نیست. بجای این خودکشی های سیاسی بیاین بیانیه بدین و سفر به عربستان رو تحریم کنید.

    حداقل برای یکی دو سال. خود خدا هم که خونش اونجاست راضی به صدمه دیدن بنده هاش نیست. بذارین از این ویروس مزخرف فقط اون کثافتای سعودی که کاری ندارن جز تحقیر و صدمه زدن به ایرانیا بهره ببرن و تا یکی دو سال دیگه با خواست خدا نسلشون از روی زمین گم بشه.

    آشغالای بوگندویی که به بهانه یه یا علی گفتن و یا یه لعنت بر عمر که ناخودآگاه از دهان یه هموطن بیرون اومده اون رو می گیرن و اسیر می کنن و چندین ماه در بدترین شرایط در زندانهایی که مطمئنم عمدا هم شرایط اون رو برای زنده موندن غیر قابل تحمل می کنن، نگه می دارن و اونوقت دولتمردای ما سکوت می کنن و باز هم زائر می فرستن که جیب اونا رو پر کنن.

    از وقتی رفتم عتبات و اومدم بیش از پیش از عربهای خارج از مرز متنفر شدم. اونایی که شیعه بودن اونجوری با ایرانیها خصمانه رفتار می کردن چه برسه به اینهایی که به اسم سنی بودن خراب کردن اسم اسلام رو.

    من فکر نمی کنم کسی دوست نداشته باشه خانه خدا و مدینه رو ببینه ولی الان بیایم فکر کنیم ببینیم چه چیزی در اولویته؟ اینکه به خاطر دل خودمون و به خاطر خودخواهیمون بریم اونجا و خودمون رو احمقانه در معرض خطر قرار بدیم یا اگه سالم برگشتیم هم خانواده و اطرافیان و ناخواسته یه شهر رو مبتلا کنیم یا اینکه حج رو تحریم کنیم و از خدا بخوایم خودش کمکمون کنه و این فرصت رو مغتنم بدونیم برای تنبیه اون مجوس هایی که ما رو مجوس می دانن؟

    بیایم یه خورده فکر کنیم. ببینیم الان  اولویت اینه که راه بیفتیم توی خیابون تظاهرات کنیم و هی بیانیه بدیم کالای ایرانی رو تحریم کنیم یا اولویت رو بر پیشگیری از این بیماری خطرناک که خوشبختانه رسانه های ما اون رو کاملا بی خطر می دونن قرار بدیم؟

    وقتی اینا می گن این بیماری ۲ سال دوام داره و ۱۰ میلیون بهش مبتلا می شن مطمئن باشین آمار حداقل نصف واقعیته.

    دیگه خود دانید.

    پ.ن: خیلی سعی کردم سکوت کنم و سیاسی ننویسم ولی دیگه واقعا طاقتم طاق شده بود.

     

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |