تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • افشاری
  • دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 10:30

    دو روز پیش با مامان و آبجی کوچیکه رفته بودیم بیرون. ناگهان چشمم افتاد به یکی از همکلاسی های کلاس اول ابتدایی که داشت می رفت و یه دختر ۴-۵ ساله هم دنبالش بود و مامان صداش می کرد.

    باهاش سلام علیک ندارم. ولی دیدنش من رو یاد خاطره ای انداخت که نوشتنش خالی از لطف نیست.

    کلاس اول ابتدایی(فکر کنم تو یکی از پست ها نوشتم که به اشتباه به کلاس دیگه ای رفته بودم و بعد از یک ماه کلاسم عوض شد) بعد از یکی دو ماه معلم مهربون ما بازنشسته شد و معلمی اومد که فوق العاده بد اخلاق و بی ادب بود. در واقع لذت کلاس اول ابتدایی رو ازم گرفت.

    همه بچه ها از این خانوم معلم حساب می بردن. مخصوصا که مرتب هم تهدید می کرد.

    یادمه اعلام کرده بود وقتی دیکته می گه نباید کسی جلو جلو بنویسه و باید همراه با معلم بنویسه درغیر اینصورت اگه معلم متوجه بشه اون رو تنبیه می کنه.

    اما از اونجایی که کلاس اول برای من واقعا خسته کننده بود و مخصوصا تکرار معلم من رو کلافه می کرد، دلیلش هم این بود که معلم بار اول که درس رو می گفت من یاد می گرفتم و بار دوم که روخوانی می کرد درس رو حفظ بودم به خاطر همین وقتی برای بچه های کلاس بیش از ۱۰ بار درس رو تکرار می کرد کلافه می شدم.

    موقع دیکته گفتن هم که دیگه واویلا بود. انقدر یه بخش رو تکرار می کرد که دلم می خواست از کلاس برم بیرون و از اون فضای نفس گیر خلاص بشم.

    خوب، راهی که برای خلاص شدن از این جو غیر قابل تحمل پیدا کرده بودم این بود که بدون توجه به حرف معلم وقتی دیکته رو شروع می کرد، من خودم همه رو می نوشتم (دیکته گفتنش درس به درس بود نه کلمه به کلمه و من می دونستم چی می خواد بگه) و خیالم راحت بود که معلم در کلاس قدم می زنه و دیگه کاری به نوشته های بچه ها نداره.

    این دختر خانوم که اسمش هم نرگس افشاری بود جاش در نیمکت پشت سر من بود توی کلاس. خیلی هم بچه ننه و لوس بود. به خاطر همین با هم دوست نبودیم. یه روز وقتی معلم داشت دیکته می گفت به بچه ها، و من طبق معمول داشتم جلوتر از بقیه دیکته رو می نوشتم، یه دفعه صدایی اومد که از معلم اجازه می خواست:

    ؟ :خانوم اجازه؟

    معلم: بگو افشاری

    افشاری: خانوم اجازه این نازمهر داره جلو جلو دیکته رو می نویسه

    انگار یه سطل آب یخ ریخته بودن روی من. به شدت ترسیده بودم و قلبم داشت تند تند می زد و در واقع در حال سکتیدن بودم (فعل جدید برای سکته کردن). در حالیکه مطمئنم افشاری هم قند توی دلش آب شده بوده و حس می کرده فتح مبین کرده که من رو لو داده. (واسه همین می گم خیلی ننر بود)

    سرم رو پایین انداخته بودم در حالیکه نگران منتظر بودم معلم بیاد بالای سرم و یکی بزنه پس گردنم و از کلاس بندازدم بیرون.

    اینبار صدای فریاد خشمگین معلم بلند شد

    : افشاری تو غلط کردی از روی نازمهر تقلب کردی. کی به تو اجازه داد از روی دست اون نگاه کنی؟

    و چندتا لیچار درست و حسابی که الحق حقش بود اون افشاری فضول

    و من با تمام ترسی که از معلم داشتم اون روز واقعا لذت بردم از قضاوت عادلانه اش و در دل بهش آفرین گفتم.

    افشاری هم با لب و لوچه آویزون به غلط کردن افتاد و من هم آی دلم خنک شد آی دلم خنک شد که اونجوری جواب رفتار ناجوانمردانه اش رو گرفت

    حالا بیست و سه سال از اون روز می گذره ولی هربار که توی محله می بینمش تنها چیزی که برام تداعی می شه اون خاطره تلخ و شیرینه.

    متاسفانه هیچ وقت هم نتونستم رفتار اون روزش رو فراموش کنم و هیچ وقت ازش خوشم نیومده.

    ولی اینم یکی دیگه از مواردی بود که بیش از پیش مطمئن شدم خدا جای حق نشسته.

    چون من در تمام دوران تحصیلم هرگز برای کسی بد نخواستم و هرگز هم اهل تقلب نبودم چه برسه به زیراب زنی.

    بعدش هم همینطور ولی اگه ناخودآگاه یه وقتی هم دل کسی رو شکستم واقعا عمدی نبوده و اگه بعدش متوجه شدم درصدد جبرانش براومدم.

    به خاطر همین ایمان دارم هرچی زندگی سخت باشه، باز هم خدا  حواسش به بنده ای که برای دیگری بد نخواد هست و اگه کسی بخواد در حق کسی نامردی کنه خدا حتما جوابش رو می ده. دیر یا زود.

    به قول معروف دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • حافظه پاك
  • شنبه بیست و نهم فروردین 1388 ساعت 8:39
    جدیدا دچار فراموشی حاد شدم انگاری

    یه سری مسائل می شه دغدغه برام و می خوام اینجا بنویسمشون

    شب موقع خواب کلی باهاشون کلنجار می رم و از همه جوانب بررسی شون می کنم

    ولی صبح که میام اینجا و دستم رو روی کیبورد می ذارم متوجه می شم حافظم پاك پاكه

    حتي كوچكترين اثري هم از موضوع مورد نظر توي فكرم نمي بينم

    انگار اصلا وجود نداشته

    يعني حتي نمي دونم موضوع چيه

    حسابي كلافه مي شم

    بهرحال اين شده حال و روز اين روزاي من

    وگرنه هستم. و ممنونم از لطف دوستان عزيزم كه نگران من بودن

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • طرز برخورد
  • سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 9:3

    یه مدته به طرز برخورد افراد دقیق شدم. نه اینکه دقت من عمدی باشه. ناخودآگاه در بعضی شرایط برخوردهای افراد توجهم رو جلب می کنه.

    مثلا اینکه یه موضوع ساده برای یه نفر برای یکی دیگه چقدر اهمیت داره.

    من، خودم به طور کل برخوردهام مسالمت آمیزه. یعنی زیاد خودم رو درگیر طرف نمی کنم. اگه حس کردم دیدگاهش با من خیلی متفاوته یا متوجه منظور من نمی شه سکوت می کنم و ترجیح می دم اون فکر کنه نظرش بر من ارجح هست.

    ولی مثلا مهناز اصلا اینجور نیست. بارها برخوردهاش رو دیدم. ناخودآگاه جوشی می شه و عکس العمل نشون می ده.

     دیروز با یکی از همکارا بحث بر سر یه پیتزا فروشی بود در همین اطراف که حدود شش ماهه تعطیل شده. ولی قبلش من و مهناز از مشتریهای ثابتش بودیم. یعنی پیتزاش واقعا با تمام جاهای دیگه ای که رفته  بودیم فرق داشت.

    پیتزای ایتالیایی نازک با مواد فوق العاده تازه و طعم بسیار عالی. ظاهرا یه بار مهناز با این خانم میرن و اونجا پیتزا می خورن. از اون به بعد این همکار ما شاکی که عجب پیتزای مزخرفی بود. مثل اینکه شماها اصلا پیتزای خوب نخوردین و از این حرفا.

    در حالیکه به نظر من ذائقه ها فرق می کنه. بامزه اینکه دوباره دیروز بحث اون پیتزا فروشی پیش اومد. همکارم گفت من جاهایی پیتزا خوردم که مزه اش واقعا عالی بوده. خوب به خاطر همین مزه این پیتزا به نظرم بد بود. منم به خاطر اینکه ماجرا تموم بشه با آرامش گفتم آره خوب، شاید به همین دلیله.

    یه دفعه مهناز با صورتی برافروخته جواب داد نه عزیزم اینجوریام نیست. من و نازی هم خیلی جاها رفتیم پیتزا خوردیم. اینجوریم نیست که پیتزا نخورده باشیم و ...

    برام جالب بود. به نظرم این بحث انقدر بچه گانه بود که اصلا ارزش ادامه نداشت. ولی مهناز ناخودآگاه عکس العمل نشون داد تا اعلام کنه ما خیلی جاها رو امتحان کردیم.

    البته مهناز واقعا راست می گفت. من و اون هرجا رو که به نظرمون خوب بود امتحان کردیم و به خاطر همین با قاطعیت می گفتیم این پیتزا محشره. و البته می دونم همکارم چه تیپ پیتزایی رو می پسندید. از اون پیتزاهای سنتی پر از سوسیس کالباس که در واقع ما اصلا طرفدارش نیستیم ولی بازم ارزش بحث نداشت.

    البته نمی گم منم خیلی آرومم. ولی در کل برخوردهام با دیگران مسالمت آمیزه.

    حقیقتش هیچ علاقه ای به رابطه با شخصی که یه دفعه موضع می گیره و عکس العمل نشون می ده ندارم. چون هرلحظه باید منتظر باشم به خاطر حرفی که کاملا بی منظور بوده مورد تهاجم قرار بگیرم.

    مثل دفعات متعدی که از طرف مهناز مورد تهاجم قرار گرفتم. وقتی فکر می کنم می بینم یه موضوع به ظاهر ساده چقدر راحت می تونه دوستی های صمیمی رو خدشه دار کنه و دوستان رو برای همیشه از هم دور.

    پ.ن: یه مدته دوباره از مود خارج شدم. نمی دونم اینا از تبعات عود مریضیه یا تغییر فصل. هرچی که هست دوباره بی حوصله شدم و کلافه. از همه دوستان عذر می خوام که یه مدته بهشون سر نزدم. باور کنید به یادتون هستم ولی باز در حالت تعلیق قرار گرفتم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اولین 88
  • سه شنبه یازدهم فروردین 1388 ساعت 11:31

    این هفته از شنبه دارم میام سر کار. در واقع دو روز رو مرخصی رد کرده بودم که به خاطر بدقولی همکارا من مجبور شدم جای اونا رو پر کنم.

    هرچند در محل کارم هم خبری نیست و خلوته.

    عید امسال هم مثل خیلی از سالهای دیگه بیماری من عود کرد و اجازه نداد لذت کافی رو از تعطیلات ببرم.

    ولی خوب دیگه عادت کردم. مثل گذشته دست و پام رو گم نمی کنم و سعی می کنم راحت با موضوع کنار بیام.

    تنها ناراحتی من این شد که بر خلاف میلم مجبور شدم دگزا تزریق کنم و رژیمی رو که داشتم رعایت می کردم متاسفانه به هم خورد

    اینجور مواقع خیلی شاکی می شم و کلی به خدا غر می زنم که حداقل حالا که قراره داروهایی رو استفاده کنم که خود بخود باعث چاقی می شه سیستم بدنی منو جوری طراحی می کردی که انقدر نگران چاقی و اضافه وزن نباشم.

    ولی خوب خداست دیگه. هرکاری که خودش دلش بخواد انجام می ده.

    بهرحال همین که با وجود بیماری هنوز زندگی عادی خودم رو دارم بازم ازش متشکرم.

    می دونم که می تونست خیلی بدتر از اینا باشه.

    تازشم هرچی تپل تر می شم خوشگل تر می شم. (ستاد روحیه دهی به خودم)

    این چند روز که پست نذاشتم واسه این بود که پر بودم از انرژی منفی ولی حالا که دارم می نویسم خوبم. در واقع با این هوای عالی تهران نمی تونم خوب نباشم.

    برف و باران غافلگیر کننده امروز واقعا منو سرحال آورد و فکر کنم تمام اونایی که الان در تهران هستن هم با من موافقن.

    دارم لذت می برم از این هوای عالی. و آفرین می گم به قدرت خدا.

    زمستان حسرت باران در خیلی از روزها موند به دلمون و حالا روز یازدهم فروردین از صبح زود که بیدار شدم با هوای برف و بارانی مواجهم.

    ای خدا همه شکایت هایی که ازت دارم رو بی خیال.

    حالا ازت خیلی خیلی ممنونم که یه حال اساسی دادی به ما با این هوای معرکه ای که برای ما ساختی.

    (فکر کنم تشکر مدل لاتی بود)

    و خلاصه جای همه اونایی که الان در تهران نیستین اینجا خالیه و ما هم جای شما از این هوا لذت می بریم.

    امروز به خاطر این وضعیت جوی عالی حسابی سر کیفم و سبک سبک.

    امیدوارم این هوای مطبوع و مطلوب چند روز ادامه داشته باشه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |