تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • عيد بر شما مبارك باد
  • سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 11:59

    نمي دونم شما وقتي نزديك عيد نوروز مي شه چه حسي داريد؟

    من چند سالي مي شه زياد اومدن عيد برام به خاطر خود عيد قشنگ نيست. بلكه به خاطر اينكه وارد بهار مي شيم و من عاشق اون هواي لطيف عيدم توي تهران و هواي بهاري فروردين كه منو به حالت خلسه مي بره.

    ولي ديد و بازديد نوروزي برام زياد جالب نيست. يعني ترجيح مي دم تمام تعطيلاتم رو توي خونه بگذرونم و پاي تلويزيون اگه برنامه جالبي داشته باشه و يا با خانواده به گشت و گذار بپردازم.

    يادمه بچه كه بودم تمام آرزوم اين بود وقتي مامان و بابا مي رفتن عيد ديدني و كسي خونه نبود يه دفعه سرزده يه مهمون بياد و من ازش پذيرايي كنم. البته هميشه چون قبلش تماس مي گرفتن و متوجه مي شدن من خونه تنهام نمي اومدن و اين آرزوي من برباد مي رفت.

    برعكس حالا كه دوست دارم وقتي مامان و بابا رفتن عيد ديدني و كسي خونه نيست به كارهاي خودم بپردازم و يا استراحت كنم دقيقا بعد از رفتن مامان و بابا سر و كله يه مهمون پيدا مي شه كه تا دو سه ساعت هم دلش نمياد بره و من متنفرم از اينكه خودم تنها بخوام پذيرايي كنم و يا با مهمون صحبت كنم.

    بخصوص اون تيپيايي كه فقط سالي يه بار اونم در ديد و بازديد عيد مي بينيشون و در واقع هيچ حرف مشتركي براي گفتن نداريد و مجبوريد براي خالي نبودن عريضه يا از هوا بگيد يا از خلوتي تهران يا از بي پولي مردمي كه نتونستن برن مسافرت و يا اوضاع سياسي.

    آي بدم مياد ساعاتم اينجوري هدر بره. (هرچند خودمم مي دونم اين اخلاقم خوب نيست و بايد روابط اجتماعيم رو بهتر كنم ولي واقعا از جمع گريزونم)

    بهرحال چه دوست داشته باشيم يا نه عيد نوروز داره مياد با همه جوانبش و مطمئنم كه خوبيهاش خيلي خيلي بهتر از حواشي ناخوشايندشه.

    اين روزا يه جوري سبك هستم انگار روي هوام. انقدر اين هواي اين روزاي تهران رو دوست دارم كه اصلا به تابستون گرمي كه پيش رو داريم با جيره بندي آب و برق اهميت نمي دم.

    حقيقتا اين روزا رو عشق است.

    با تمام وجود براي عزيزاني كه سال گذشته از دست داديمشون دعا مي كنم و از خدا مي خوام جايگاه اونا رو در باغ بهشتي كه هميشه بهار هست قرار بده و اميدوارم اون عزيزاني كه كنار ما هستن سالهاي بعد هم با ما باشن و از وجودشون بهره مند بشيم.

    آمين

    در جستجويي كه براي عكس مربوط به نوروز داشتم به مطلبي برخوردم در خصوص نوروز كه لينكش رو مي ذارم و فكر كنم خوندنش خالي از لطف نيست.

    پيشاپيش عيد نوروز و فرا رسيدن بهار و آغاز سال ۱۳۸۸ رو به همه شما عزيزان تبريك مي گم.

    اميدوارم هميشه بهاري باشيد.

    آداب عيد نوروز در تهران قديم

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تولدانه 2
  • یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 13:41

    دوستان سلام

    متاسفانه كارام خيلي خيلي زياد شده اين آخر سالي

    به خاطر همين عذر مي خوام اگه دير به دير بهتون سر مي زنم

    اول از همه تشكر مي كنم از همه شما دوستان خوب و مهربان كه با لطف خودتون دل من رو شادتر كرديد و تولدم رو خاطره انگيز

    دوم اينكه متاسفانه به دليل مشكلاتي كه ناخودآگاه پيش اومد تولد من روز پنج شنبه كنسل شد و منم با شرمساري زياد و با ناراحتي به دوستانم زنگ زدم و ازشون خواستم تشريف نيارن

    خوب بعدش هم نوبت قنادي بود و جاهاي ديگه كه سفارش ها رو لغو كنم البته با ناراحتي.

    مامان و خواهرا كه ديدن ناراحتم در اقدامي فداكارانه  تولد رو روز شنبه يعني ديروز برگزار كردن

    ولي فقط با حضور خانواده خودمون و البته يكي از فاميلا و دوستاي مامان

    تعداد كم بود ولي صميميت بسيار

    و امسال بسيار بسيار شرمنده خانواده شدم چون واقعا بر خلاف ميل من مقدار زيادي كادو نصيبم شد

    اين كه مي گم بر خلاف ميل رو راست مي گم

    چون واقعا دوست نداشتم اونا اينجوري خودشون رو به زحمت بندازن

    حالا منم بايد يه جور جبران كنم كه بار شرمندگيم سبكتر بشه

    خلاصه اينكه الان اگه كسي مي خواد منو آدم ربايي كنه خوب وقتيه

    ديگه اينكه بيشتر فيلم گرفتيم تا عكس

    اگه شد عكس كيكم رو كه اتفاقا خيلي خيلي هم ساده است مي ذارم اينجا

    بازم متشكرم

    از همگي كه به يادم بوديد

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تولدانه
  • سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 11:15

    و آمبا

    ۳۰ سال پیش در چنین روزی نه نه ببخشید در دو روز بعد از چنین روزی یعنی در ۱۵ اسفند دختری در زمین کاشته شد

    ا ببخشید از اونجایی که روز درختکاری متولد شده این دختر اشتباهی گفتم، دختری پا بر روی این کره خاکی گذاشت که نامش را یه چیز دیگه نهادند ولی از اونجایی که خودش بعدها که عقل رس شده بود و پا به دنیای مجازی گذاشته بود نام نازمهر رو اول اختراع کرد و پسندید و بعد کشف کرد این نام را بر خود نهاد.

    از اونجایی که این دختره فردا رو مرخصی گرفته و احتمالا از الان تا شنبه به نت نمیاد پس تصمیم گرفته همین امروز بره پیشواز تولدش تا اگه کسی خواست بهش تبریک بگه دلش نشکنه یه وقت

    از ابتکارات این دختر همین بس که بعد از گذشت ۲۹ سال از عمرش و در آستانه ورود به سی سالگی تصمیم گرفت تولدش رو با حضور دوستان دوران راهنمایی،دبیرستان و دانشگاه جشن بگیرد تا یادی کند از آن دوران شیرین و عکسی و بلکم فیلمی را جهت یادگاری از این دوستان تهیه و در آرشیو خاطراتش نگهداری کند.

    حالا بماند که چه کشید این دختر برای تنظیم برنامه و هماهنگی بین دوستانی که هم اکنون صاحب شغلی شده اند و زندگی ای و چه کشیدند ساندویچی و شیرینی فروشی از دست این دختر که هر روز به آنها سری می زد و تاریخ تحویل را تغییر می داد

    به هرحال مقدمات کار آماده گشت و ایشان با استرس و البته شادمانی از دیدار دوستان قدیم، قدم به روز تولدش می نهد.

    و این بود انشای امروز من

    پ.ن: این اولین تولدیه که دارم برای خودم می گیرم با جشن و از اینجور ژیگول بازیا.

    یه تولد دیگه هم سه سال پیش گرفتم البته در رستوران و بدون حرکات موزون. با  حضور خانواده و صرفا دو تا از دوستانم.

     پ.ن بعدی: فکر کنم سال پیش اشتباهی حساب کتاب کرده بودم که دارم وارد دهه چهارم می شم. با محاسبات دوستان به این نتیجه رسیدم که امسال دارم وارد این دهه می شم. و خوشحالم چون بر خلاف سال قبل دارم با آرامش و روحیه باز وارد این دهه می شم.

    امیدوارم این سرآغاز خوبی باشه برای این دهه و دهه های بعدی زندگیم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • شگون
  • شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 9:8

    برای انجام کاری که مربوط به محل کارم بود مجبور بودم برم دفتر مرکزی. صبح زود بود که با مترو رفتم مرکز شهر.

    از کنار یه ساختمان قدیمی دوست داشتنی رد می شدم که یهو احساس کردم چیزی با شدت ملایم به سرم برخورد کرد.

    ناخودآگاه به روی سرم دست کشیدم و متوجه شدم حدسم درست بوده. پرنده ای افاضات فیض فرموده بودن به بنده. دستمال کاغذی رو بیرون آوردم و مقنعه ام رو پاک کردم و به محل کارم رفتم.

    کارم رو به اتمام رسوندم و بعد با سرویسی که از اونجا به محل کارم می رفت عازم شدم. یکی از همکارا که پشت من نشسته بود با تعجب پرسید چرا مقنعه ات سبز شده؟ چه افتضاحی!!!

    تازه فهمیدم اوضاع از اونچه که من فکر می کردم وخیم تره. بحثی درگرفت بین همکاران که این شاهکار کلاغ بوده و یا کبوتر؟ و بالاخره همگی متفق القول شدن که کار، کار کلاغه چون وسعت زیادی داره.

    یکی از همکارا بهم گفت نگران نباش می گن اگه پرنده ای این لطف رو به کسی بکنه واسه اون شخص شگون داره. و این جمله باعث شد زحمتی رو که اون روز متحمل شدم برای شستن مقنعه و به سر کردن مقنعه خیس در تمام روز در محل کار، زیاد ناراحتم نکنه و بمونم منتظر اون شگونی که برام پیش بینی شده بود.

    فردای اون روز رفته بودم جایی و داشتم مسیر رو پیاده برمی گشتم. جوی آبی سر راهم بود به وسعت جوی های خیابان ولیعصر. همیشه برای رد شدن از اون، مسیر رو دور می زدم و می رفتم تا به قسمت باریک اون می رسیدم و از روش رد می شدم.

    اون روز همونطور که در عالم خودم سیر می کردم چشمم افتاد به پلی که روی جوی آب زده بودن و خوشحال شدم که دیگه لازم نیست مسیری رو بی جهت طی کنم.

    باز هم در افکار خودم غرق شدم تا به جوی آب رسیدم و با آرامش کامل قدم به روی پل گذاشتم.

    ناگهان حس کردم زیر پای من خالی شد. وقتی به دقت نگاه کردم حدس می زنید متوجه چی شدم؟

    فقط اینو اول بگم این کارتونهایی که آقا گرگه همونطور که داره پرنده رو دنبال می کنه یه وقت به خودش میاد و می بینه داره روی هوا راه میره و یه دفعه بای بای می کنه و بعد پرت می شه پایین رو تصور کنید، وضعیت من رو درک خواهید کرد.

    متوجه شدم اون چیزی که من پل تصور کرده بودم یه کارتن بود که بی معرفتی ظاهرا برای سنگ قلاب کردن من اونجا گذاشته بود و الحق هم که من خرسندش کردم با اون دقتی که داشتم.

    یه دفعه دیدم روی کارتن هستم و نه راه پس دارم و نه راه پیش. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سعی کردم با تمام قدرت خودم رو قبل از سقوط به سمت جلو بندازم بلکه بتونم از روی اون پل معلق عبور کنم.

    چشمتون روز بد نبینه. نتیجه این بود که زانوهای من به شدت با لبه جوی برخورد کرد و خودم هم به  پرت شدم توی خیابان و چون دستهام رو حائل کرده بودم کف دستها به شدت خراشیده شد و زانوهام هم به لبه پل گرفت و علاوه بر کوفته شدن خراشیده شد.

    یک لحظه قدرت حرکت رو از دست دادم و بیحال شدم. سرم رو که بلند کردم متوجه شدم مردم دارن دورم جمع می شن. سریع خودم رو جمع و جور کردم و بلند شدم و سعی کردم با بی تفاوتی به راهم ادامه بدم.

    بدن درد شدید رو با سختی تحمل کردم تا به خونه رسیدم. این وضعیت دو سه هفته ادامه داشت و البته شکر خدا استخوانهام صدمه ای ندیده بودن.

    فرداش که همکارم رو دیدم گفتم می گم خوب شد کلاغ به من افاضه فیض فرموده بود فکر کنم احتمالا اگه عقاب این کارو کرده بود شگونش انقدر زیاد بود که من الان به دیار باقی شتافته بودم

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تشکر
  • یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 9:45
     

    اومدم تشکر کنم از یک اهری عزیز که واقعا به من لطف داشت و بلاگ رولینگ من رو درست کرد و البته در آموزش اضافه و ادیت کردن لینک ها در بلاگ رولینگ هم برای من کم نذاشت.

    و دیگه پیشگو ی عزیز که زحمت طراحی قالب من و زحمات دیگه بلاگ از زمانی که بلاگ تاسیس شده روی دوشش هست و هروقت هم زحمتی براش داشتم اون بنده خدا نه نگفته. اینبار هم زحمت کشید و لینک وبگذر رو در بلاگم گذاشت و داره تنظیمات دیگه مربوط به بلاگ رولینگ رو انجام می ده.

    برام خیلی قشنگه که می بینم در این دنیای مجازی آدم ها بدون اینکه همدیگه رو ببینن تا این حد لطف دارن به کسی که مطمئنا براشون هیچ سودی هم نخواهد داشت جز اینکه دعای خیرش رو بدرقه راهشون کنه.

    از همتون متشکرم و البته تشکر ویژه ای هم مثل همیشه دارم برای دنیز جونم که خیلی خیلی دوسش دارم و اون بود که زمانی که کلا از بلاگ نویسی کناره گرفته بودم این بلاگ رو برای من ساخت و من رو دوباره به نوشتن ترغیب کرد و البته من رو با آقای اهری عزیز آشنا کرد.

    از همگی شما متشکرم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |