تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • تمبر چسبان!!!
  • دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 15:56

    پ.ن: اول بگم خدمت دوستان گلم

    هرکی می خواد لطف کنه و به من لینک بده من افتخار می کنم که در لیست دوستانش باشم.

    حقیقتش من بدون توجه به اینکه کسی به من لینک داده یا نه صرفا به دلیل علاقه ام به وبلاگ اون شخص بهش لینک می دم.

    الانم مدتهاست می خوام لینک خیلی از دوستان رو اضافه کنم ولی وقت نکردم. در اولین فرصت اینکارو می کنم و خدمتتون عرض کنم بنده اینکارو بدون اجازه شما انجام می دما

    حالا بپردازیم به خاطره من

    سال ۷۶ یا ۷۷ بود. درست یادم نیست ولی می دونم همون سالهایی بود که در حال کنکور دادن بودم.

    یه همسایه داشتیم که یه زمانی با هم همکلاس بودیم و خوب طبعا پر کردن فرم دانشگاه و پستش رو هم معمولا با هم انجام می دادیم.

    دختر شری بود و البته شیطون و بسیار با دل و جرات. مدل خاصی داشت که البته مورد تایید من نبد ولی اون موقع ها به خاطر اعتماد به نفسش دوست داشتم باهاش دوست باشم و بعدها به خاطر دورویی هایی که دیدم ناچار به تمام کردن رابطه شدم.

    زمان ثبت نام بود و برگه ها رو پر کرده بودیم و راهی شدیم به اداره پست برای پست اونا.

    وقتی رفتیم اونجا مسئول پست راهنماییمون کرد و چندتا تمبر هم به ما داد که بچسبونیم.از دوستم پرسیدم اینا رو چجوری بچسبونیم خوب؟ اون لبخندی زد شیطنت آمیز و دهنش رو باز کرد و زبونش رو تا جایی که جا داشت آورد بیرون و بدون توجه به جمعیت حاضر تمبر رو با زبونش خیس کرد و چسبوند پشت پاکت.

    فکر کنم هرکدوممون چهار-پنج تایی تمبر داشتیم.من اصلا روم نمی شد توی اون جمعیت اینکارو بکنم.ازش پرسیدم یعنی به نظر تو راه دیگه ای نیست؟خیلی راحت گفت بی خیال بابا. چه راهی می خواد باشه. راحت باش.

    من که به هیچ قیمت حاضر نبودم اینکارو بکنم انگشتم رو می زدم به آب دهانم و خیسش می کردم و می زدم پشت تمبر و می چسبوندمش.

    فکر کنم فقط یه تمبر مونده بود که بچسبونیم که یه دفعه مسئول پست متوجه ما شد و با تعجب و چپ چپ نگاهمون کرد و چیزی نگفت.

    رد نگاهش رو که گرفتم یه دفعه چشمم افتاد به اسفنج خیس روی پیشخون که کنارش نوشته شده بود "برای چسباندن تمبر".

    فقط می تونم بگم در عین اینکه سرخ شده بودم از خجالت از شدت خنده دولا شده بودم و به هیچ وجه نمی تونستم راست بایستم.حدود یک ربع از ته دل خندیدم و متعاقبش دوستم که با ایما و اشاره من متوجه ماجرا شده بود، صدای قهقهه های وحشتناکش اداره پست رو پر کرد.

    (خدایی خیلی وحشتناک و با صدای خیلی خیلی بلند می خندید. اگه تو خیابون به خنده می افتاد حسابی آبروریزی می کرد.)

    پ.ن: پ.ن اول یعنی پیش نوشت و این پ.ن یعنی پی نوشت. یه وقت سوء تفاهم نشه واسه دوستان

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اعتقادات!خرافات!
  • شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 11:41
    در پاسخ به کامنت جناب مهران

    اومدم بگم من در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم. خانوادم خیلی خیلی از خودم مذهبی ترن. ولی من خودم یه سری اعتقادات دارم که شاید از خانواده به ارث برده باشم ولی ریشه در وجودم داره.

    خدا رو درک کردم مخصوصا وقتی در بدترین شرایط بودم و از همه جا ناامید پس نمی تونم و نمی خوام که وجودش رو انکار کنم. و همیشه هم ازش می خوام درک بیشتری از خودش به من بده.

    به اهل بیت و چهارده معصوم به شدت اعتقاد دارم و معجزاتی ازشون دیدم که این اعتقاد رو به باور قلبی تبدیل کرده. پس هیچ یک از این اعتقادات من دیمی نیست.

    به این اعتقاد دارم اگه به کسی کمک کنی وقتی نیاز داره خدا هم حتما جایی دستت رو می گیره چون به این یکی هم رسیدم.

    من به خیلی چیزا اعتقاد دارم و اعتقاداتم برای خودم محترمه. همونطور که به اعتقادات دیگران احترام می گذارم.

    خیلی از اعتقادات مردم ریشه در خرافات داره ولی حقیقتش من حتی به این خرافاتی که اونا اعتقاد دارن بی احترامی نمی کنم حتی اگه قبولش نداشته باشم. به این هم رسیدم وقتی فردی به یه خرافه اعتقاد داره حتی عمل نکردن به اون خرافه باعث شده مشکلی در زندگیش پیش بیاد.

    فلسفش رو نمی دونم. شاید هم اون بازخوردی هست که از کائنات نصیب ما می شه در برابر افکارمون. ولی بهرحال هرچی که هست این اعتقاده. مثل اینکه بعضیها اعتقاد دارن اگه عطسه کنی باید صبر کنی و در غیر اینصورت یه اتفاق بد براشون می افته.

    من به خیلی از خرافات اعتقاد ندارم ولی شاید ناخواسته خرافاتی رو هم در زندگیم وارد کرده باشم.

    ولی اعتقاد به خوب بودن،قبول داشتن خدا و ائمه به نظر من نه تنها خرافه نیست بلکه اعتقادی هست که هر مسلمان باید داشته باشه. ولی من وقتی میرم یه بلاگی رو می خونم و متوجه می شم نویسنده به هیچ کدوم از اینها اعتقاد نداره هرگز سرزنشش نمی کنم. چون معتقدم خدای من انقدر مهربونه که همیشه راه بازگشت رو برای بنده های خوبش باز گذاشته و چه بسا اون نویسنده از من خیلی خیلی بهتر باشه.

    ولی هرگز هم حاضر نیستم از اعتقاداتم برگردم به خاطر خوشایند بعضی ها. من اونچه رو که دوست دارم و بهش اعتقاد دارم اینجا می نویسم. بلاگ من خانه شخصی منه. هرکی اومد و خوند قدمش روی چشم. هرکی هم با نظر من مخالفه من ناراحت نمی شم از نیومدنش.

    امیدوارم خدا اونقدر به همه ما بصیرت بده که بتونیم باطن خوب همدیگه رو ببینیم و به هم احترام بگذاریم.

    اینا رو اینجا نوشتم چون لازم دیدم موضع خودم رو مشخص کنم. من ادعای خوب بودن یا مذهبی بودن ندارم. ولی خط فکری من می گه باید سعی کنم خوب باشم و سعی کنم در راستای دستورات دینم عمل کنم.

    هرچند بسیاری از رفتارا در جامعه بر خلاف دین من باشه.

    و تیر خلاص اینکه

    من به این اعتقاد دارم وقتی گناه زیاد می شه خدا نعمتهاش رو از ما دریغ می کنه. به نظرتون عزاداری محرم امسال  خوب بود؟ من شاید یکی دوبار بیشتر بیرون نرفتم که از همون بیرون رفتن هم پشیمون شدم.

    متاسفم که دخترای ما جوری در عزاداری امام حسین (ع) شرکت کردن که انگار در یک عروسی شرکت کرده بودن. و یا اینکه خوندم یه عده از ماه محرم برای برگزاری جشن حسین پارتی (واقعا خجالت آوره) استفاده کردن و در اون مراسم به رقص و پایکوبی پرداختن.

    متاسفم برای مسئولای جامعمون که با رفتارهای نادرست مردم رو دین گریز کردن.

    و خوب

    به نظر من گناههای زیاد امسال باعث شد در دی ماه که یه ماه زمستونیه ما از نعمت برف و باران محروم بشیم.

    حالا هرکی می خواد به این حرفای من بخنده و یا منو مسخره کنه.

    حقیقتش اعتقادات خودم برام از همه چیز مهمتره وقتی که مطمئنم درسته.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • عشق
  • چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 9:35
    دیشب داشتم دی وی دی قسمت ۱۲ سریال جومونگ رو می دیدم. زمانی که خانم فال بین اومد بانو رو گذاشت دم کوه و بعد اون ناگهان با هموسو مواجه شد.

    هموسویی که ۲۰ سال بود فکر می کرد در این دنیا نیست. هرچند در ذهن بانو زنده بود. ولی خوب بانو باور کرده بود که وجود خاکی هموسو از بین رفته.

    چقدر قشنگ بود اون صحنه. وقتی بانو هموسو رو دید. کسی رو که عاشقانه می پرستید. و به خاطر نجات اون تمام خانواده و قبیلش رو از دست داده بود. و مدت زیادی هم نتونستن با هم زندگی کنن.
    در اون لحظه داشتم به این فکر می کردم که چقدر زیباست و چقدر حیرت انگیز. اینکه کسی رو که عاشقانه دوست داری از دست بدی و بعد از مدتها ببینی زنده است.

    یعنی چی حسی می تونه باشه؟به نظر من خارق العاده. اینکه توی اون لحظه بعد از دیدن و در آغوش گرفتن اونی که تمام زندگیته حتی اگه مرگ هم بیاد سراغت دیگه ناراحت نمی شی.

    واقعیت اینه که آدم باید خیلی خیلی عاشق باشه که بعد از ۲۰ سال هم بتونه اون حس رو در وجودش داشته باشه. خیلی پیچیده است. چون همه چی شامل مرور زمان می شه.

    به نظرم زیباترین اتفاقیه که می تونه در زندگی یک انسان رخ بده. اینکه کسی رو که فکر می کنی مرده و تمام مدت با یادش زندگی می کنی ناگهان جلوت سبز بشه.

    و در آغوش گرفتن. به نظر من برترین حس عشق رو می شه در اون تجربه کرد. شاید اوج هیجانی که وجود انسان طاقتش رو نداره فقط با در آغوش گرفتن کسی که تمام عشقشه با اون تقسیم و قابل تحمل بشه.

    درست مثل صحنه ای که بانو هموسو رو در آغوش کشید.

    انقدر این صحنه زیبا و تاثیرگذار بود برام که نتونستم دربارش ننویسم. خیلی زیباس. بزرگترین هدیه ای که خدا می تونه به بنده عاشقش بده همینه.

    اینکه روزی در اوج ناامیدی ببینه معشوقش زنده اس.

    بحث من خود سریال نیست بلکه حسیه که به نظرم خیلی خیلی قشنگ در اون منتقل شده.البته حیف که در خود سریال که در تلویزیون مشاهده می کنیم این صحنه زیبا حذف شده.

    پ.ن: فکر کنم حس رمانتیکم زیادی گل کرده.ولی خوب هرکسی یه جور با حس های زیبای وجودیش روبرو می شه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • کیست در عالم که خواهش مضطر را اجابت کند
  • دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 12:26

    می خواستم یه پست دیگه بذارم ولی امروز این مطلب رو خوندم و خیلی به دلم نشست

    به احترام عمه سادات این پست رو می ذارم:

    این شترهای عریان و بی جهاز، برای بردن شما صف كشیده اند.

    عمر سعد به سپاهش فرمان بر نشستن می دهد و عده ای را هم مامور سوار كردن كودكان و زنان می كند.

    مردان برای سوار كردن كودكان و زنان هجوم می آورند. گویی بهانه ای یافته اند تا به «آل الله» نزدیك شوند و به دست اسیران خویش دست بیارند. غافل كه دختر حیدر، نگاهبان این نوامیس خداوندی است و كسی را یارای تعرض به اهل بیت خدا نیست.

    با تمام غیرت مرتضوی ات فریاد می كشی:

    هیچ كس دست به زنان و كودكان نمی زند! خودم همه را سوار می كنم. همه وحشت زده پا پس می كشند و با چشمهای از حدقه در آمده، خیره و معطل می مانند و در میان زنان و كودكان، چشم می گردانی و نگاه در نگاه سكینه می مانی:

    سكینه جان! بیا كمك كن!

    سكینه چشم می گوید و پیش می اید و هر دو، دست به كار سوار كردن بچه ها می شوید. كاری كه پیش از این هیجكدام تجربه نكرده اید. همچنانكه زنان و كودكان نیز سفری اینگونه را در تمام عمر تجربه نكرده اند.

    در میان این معركه دهشتزا، با حوصله ای تمام و كمال، زنان و كودكان را یك به یك سوار می كنی و با دست و كلام و نگاه، آرام و قرارشان می بخشی.

    اكنون سجاد مانده است و سكینه و تو.

    رمق، آنچنان از تن سجاد، رفته است كه نشستن را هم نمی تواند. چه رسد به ایستادن و سوار شدن.

    تو و سكینه در دو سوی او زانو می زنید، چهار دست به زیر اندام نحیف او می برید و آنچنانكه بر درد او نیفزاید، آرام از جا بلندش می كنید و با سختی و تعب بر شتر می نشانید.

    تن، طاقت نگه داشتن سر را ندارد. سر فرو می افتد و پیشانی بر گردن شتر مماس می شود.

    دشمن برای رفتن، سخت شتابناك است و هنوز تو و سكینه بر زمین مانده اید.

    اگر دیر بجنبید دشمن پا پیش می گذارد و در كار سوار شدن دخالت می كند.

    دست سكینه را می گیری و زانو خم می كنی و به سكینه می گویی: سوار شو!

    سكینه می خواهد بپرسد: پس شما چی عمه جان!

    اما اطاعت امر شما را بر خواهش دلش ترجیح می دهد.

    اكنون فقط تو مانده ای و آخرین شتر بی جهاز و ... یك دریا دشمن و ... كاروان پا به راه كه معطل سوار شدن توست.

    نگاه دوست و دشمن، خیره تو مانده است. چه می خواهی بكنی زینب؟! چی می توانی بكنی؟!

    اكنون هزاران چشم، خیره و دریده مانده اند تا استیصال تو را ببینند و برای استمداد ناگزیر تو، پاسخی تحقیر یا تمسخر یا ترحم بیاورند.

     خدا هیچ عزیزی را در معرض طوفان ذلت قرار ندهد.

    خدا هیچ شكوهمندی را دچار اضطرار نكند.

    «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء»

     چه كسی را صدا كردی؟ از چه كسی مدد خواستی؟

    آن كیست در عالم كه خواهش مضطر را اجابت كند؟

    هم او در گوشت زمزمه می كند كه: به جبران این اضطرار، از این پس، ضمیر مرجع «امن یجیب» تو باش.

    هر كه از این پس در هر كجای عالم، لب به «امن یجیب» باز كند، دانسته و ندانسته تو را می خواند و دیده و ندیده تو را منجی خویش می یابد.

    خدا نمی تواند زینبش را در اضطرار ببیند.

    اینت اجابت زینب!

    ببین كه چگونه برایت ركاب گرفته است. پا بر زانوی او بگذار و با تكیه بر دست و بازوی او سوار شو، محبوبه خدا!

    بگذار دشمن گمان كند كه تو پا بر فضا گذاشته ای و دست به هوا داده ای.

    دشمنی كه به جای خدا، هوی را می پرستد، توان دریافت این صحنه را ندارد.

    همچنانكه نمی تواند بفهمد كه خود را اسیر چه كاروانی كرده است و چه مقربانی را بر پشت عریان شتران نشانده است.

    همچنانكه نمی تواند بفهمد كه چه حجت الله غریبی را به غل و زنجیر كشانده است...

    همچنانكه نمی تواند بفهمد...

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • حجاب و عفت در كربلا
  • یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 14:19

    بعد از ظهر عاشورا وقتى خیمه هاى حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام ) را آتش زدند و به فرمان حضرت سجاد( علیه السلام ) همه فرار کردند.
    دخترکى از فرزندان امام حسین ( علیه السلام ) مى گوید: من فرار مى کردم ، عربى ، مرا دنبال کرد و با نیزه به پشت من زد که بزمین افتادم ، آنگاه چنان گوشواره مرا کشیده ، که گوشم را درید و من بیهوش شدم ، وقتى بهوش آمدم دیدم عمه ام زینب سر مرا بدامن گرفته نوازش مى کند.
    این دختر دلسوخته اى که آشیانه اش ویران شده ، به آتش کشیده شده ، پدرش و برادرانش شهید شدند، لب تشنه است ، سه روز است آب برویش ‍ بسته است ، وقتى به هوش آمد، نگفت : عمه تشنه ام ! نگفت : عمه گوشم مجروح است ! نگفت : عمه مرا تازیانه زدند! نگفت : پدرم کو! برادرم کو!...
    فقط وقتى متوجه شد چادر بسر ندارد با گریه التماس کرد! عمه جان چادر ندارم !! آیا چادرى ندارى که خود را با آن بپوشانم ؟
    حضرت زینب گریه کرد و فرمود: دخترم چیزى براى ما باقى نگذاشته اند
    ( به نقل ازکتاب گوهر صدف ص  58)

    منبع: وبلاگ نسل جوان

     

    پ.ن: در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . . کاش میشد لحظه ای ابله نبود ...! کاش میشد...! و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند... و چه کم خواهند بود........ اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت. اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند وزنده نگه داشت .                                     دکتر شریعتی

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • روزی شیطان از کارهای خود پشیمان شد و...
  • شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 10:8
    به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
    كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»

    شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست.»

    آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»

    شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

    راست گفته‌اند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه یكی از آنها نومید كردن ماست. به این طریق دست كم مدتی نمی‌توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل می‌كند، گسسته شود.

    پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید!

    برگزیده از كتاب ''یكصد حكایت فرزانگی در پناه او ?نور، شادمانی و عشق''

    منبع:  کلوب

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • شرط بندی
  • چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 10:27
    یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت.

    قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟

    زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟

    زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد.

    روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.

    مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد.

    پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!
    منبع: مشاهده خاطرات

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • جملات عاشقانه از فروغ فرخزاد
  • دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 12:2

    این چه عشقی است که در دل دارم
    من از این عشق چه حاصل دارم
    می گریزی زمن و در طلبت
    بازهم کوشش باطل دارم

    گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
    لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
    اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
    در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

    او شراب بوسه می خواهد ز من
    من چه گویم قلب پر امید را
    او به فکر لذت و غافل که من
    طالبم آن لذت جاوید را

    عاقبت بند سفر پایم بست
    می روم ، خنده به لب ، خونین دل
    می روم از دل من دست بدار
    ای امید عبث بی حاصل

    به چشمی خیره شد شاید بیابد
    نهانگاه امید و آرزو را
    دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
    به دامان گناه افکند او را

    چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
    چرا در بستر آغوش او خفت ؟
    چرا راز دل دیوانه اش را
    به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

    رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
    در لابلای دامن شبرنگ زندگی
    رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
    فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

    عاقبت خط جاده پایان یافت
    من رسیده ز ره غبار آلود
    تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
    شهر من گور آرزویم بود

    زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟
    یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟

    منبع:عکسهای داغ

    پ.ن: دوست دارم در نظرخواهی بگید با کدوم شعر بیشتر ارتباط برقرار کردید؟

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تويي كه نشناختمت
  • یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 14:57

     

     

    حذف شد.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • مرد بدشانس
  • دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 8:33
    دیروز توی روزنامه همشهری مطلبی رو خوندم که متاسفانه در عین ناراحت کننده بودن منو به خنده انداخت

    مرد ۶۰ ساله ژاپنی ای که تازه بازنشسته شده بود، جشن بازنشستگی می گیره و دوستانش رو دعوت می کنه.

    ظاهرا بهشون خیلی خوش می گذره و تصمیم می گیرن شادیشون رو کامل کنن، پس اون بنده خدا رو روی دستاشون می گیرن و با وجود مخالفت بسیار شدید خود فرد، اون رو به بالا می اندازن ولی موقع پایین اومدن نمی تونن بگیرنش و اون بنده خدا با سر به زمین اصابت می کنه و جا در جا تموم می کنه

    حالا هم جشن بازنشستگی به عزا تبدیل شده و همسر اون مرد هم از دوستانش به جرم قتل شکایت کرده

    بنده خدا فرصت نکرد از دوران بازنشستگیش لذت ببره.

    اونم توی ژاپن که مردمش تا بازنشستگی واقعا کار می کنند و مثل مردم ایران بلد نیستن در حین کار هم تفریح کنن

    پ.ن: من شرمندم که با خوندن این خبر ناخودآگاه به خنده افتادم. طنز تلخیه. امیدوارم خداوند روح شیطانی من رو به راه راست هدایت کنه و اون از دست رفته رو هم بیامرزه.

    آمین.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |