تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • رسم زندگی
  • چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 13:27

     

    رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی 

    به همین سادگی

    او رفته است و همه چیز تمام شده

    مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی

    چرا غمگینی ؟

    این رسم زندگیست

    پس تنها آواز بخوان

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • اعتراف
  • دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 11:3
    این ام اس لعنتی یه وقتایی از یه جا حمله می کنه که امان آدم رو می بره

    تا حالا تجربه سردرد و چشم درد عصبی نداشتم که حالا بحمداله اون تجربه هم حاصل شد

    می خوام اعتراف کنم

    من نه مثل دنیز صبورم و مثبت نگر

    و نه مثل ویولت شجاع و جسور

    من ترسوام

    و به محض اینکه یه حمله بهم دست می ده وحشتزده می شم و ناامید

    از ام اس متنفرم متنفرم متنفر

    و از ناتوانی خودم در مقابله با اون و تمام ناکامی های زندگی

    حس خوبی نیست می دونم

    ولی  همینه که هست

    یه جورایی

    از خودم

    بدم میاد

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • چراغ خاموش!!
  • دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 12:40
    دیشب برنامه چراغ خاموش درباره کامپیوتر و اینترنت و چت و صدمات اینترنت بود.

    امروز توی بلاگ ویلی دیدم دربارش نوشته و یادم اومد دیشب چقدر سر این برنامه حرص خوردم.

    من نمی دونم این گزارشگر برنامه به چه مجوزی به خودش اجازه می ده هر غلطی خواست بکنه.

    اینکه بره با یه دختر از همه جا بی خبر چت کنه و بعد بکشوندش سر قرار و سر بزنگاه خفتش کنه انگار دزد گرفته و بعدش نصیحتش کنه.

    دلم می خواست بهش بگم مردک تو خودت اگه گزارشگر نشده بودی معلوم نبود حالا یکی از این متجا*وز*ین به عنف نبودی و جزو اراذل و اوباش دستگیر نشده بودی که حالا اینجوری قیافه نصیحتگرانه به خودت می گیری و میری مردم رو نصیحت می کنی.

    فکر کنم سر و تهش رو بزنی ۳۲ سالش باشه این آقای نصیحت کننده و بعد هم مهمان برنامه تقدیر می کنه از این گزارش!!

    آخه نه اینکه یارو رفته شق القمر کرده و دزد گرفته حالا به به و چه چه هم داره.

    دختره به وضوح صداش می لرزید. خیلی دلم براش سوخت. خوب این عقل کل ها اگه دلشون برای مردم می سوخت می تونستن به جای این کار زشتشون از یه بازیگر استفاده کنن. من نوعی کی می فهمیدم یارو بازیگره؟ اگه درس عبرتی هم بود می گرفتم.

    یا لااقل صدای این دختر رو تغییر می دادن که آشناهاش نشناسندش. بعد نیان سراغ یاهو ۳۶۰ به منی که این محیط رو نمی شناسم غیر مستقیم آدرس بدن که اگه اهلشی بله جاش رو ما بهت معرفی کردیم بقیش با خودت

    نمی دونم چرا نمی تونم دلم رو با این مدرس پاچه خوار و عوامل برنامه چراغ خاموش صاف کنم.

    درسته الحق بعضی برنامه هاشون می تونم بگم نو بود و جذاب. مثل جریان فیلم های عروسی یا مثلا متلک انداختن آقایون به دخترا. حالا بماند که این برنامش هم خیلی جالب بود. یه دختر (بازیگر) می ایستاد گوشه خیابون و هرکی ازش می خواست سوار شه مجبور به جوابگویی بود که چرا همچین غلطی کرده!!!

    جالب اینجاست که من بعد از اون برنامه هم هیچ تغییری ندیدم در این روال عادی. و جالبتر اینکه من خودم دارم می بینم بیشتر اینایی که از خانوما می خوان سوار ماشینشون بشن مردانی؟؟؟!! هستن بالای ۴۰ که مطمئنم اگه بچه نداشته باشن حداقل ازدواج کردن و تازه فیلشون یاد هندوستان کرده و هوای جوونای ۲۰ ساله زده به سرشون.

    ولی اونایی که توی اون برنامه جلوشون رو می گرفتن تمامشون کم سن و سال فکر کنم نهایتا تو مایه ۲۸ بودن.

    ایکاش ما در جامعه یه خورده به جای پرداختن به صورت مسئله و بعد هم پاک کردنش و هورا کشیدن برای خودمون که عجب کار درستیم یه خورده هم به حل مسئله فکر می کردیم اونم از راه منطقیش نه با این ادا و اصولای کارشناس برنامه چراغ خاموش پسند

    پ.ن.یه وبلاگه که همیشه عاشقش بودم و چندین ساله می خونمش. فکر کنم از خوندنش پشیمون نشین. مریم آی

    یکی دیگه هم هست که جدیدا نوشتن رو شروع کرده نوشته هاش به دلم نشسته یه جور طنز تلخ شاید. بستنی داغ به نظرم براش اسم بسیار مناسبیه.

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تقدیر
  • یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 11:54
    تقدیر تا الان بر خلاف میل من خیلی چیزها رو برای من رقم زده که ناچار بودم در برابرشون تسلیم باشم.

    اینبار هم تقدیر دست به کار شده و ظاهرا داره بر خلاف میلم من رو به غربت می کشونه.

    دیگه هیچ عشقی هم اینجا برام نمونده که منو پابند كنه جز مادرم.

    نمي دونم اين بار هم مثل هميشه اين تقدير منه كه پيروز مي شه يا من مي تونم مثل گذشته آغوش پر مهر مادرم رو كنار خودم داشته باشم.

     

    يك حكايت جالب كه از وبلاگ مهسا در كلوب كپي كردم و اينجا مي ذارم تا شما هم لذت ببريد:

    خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

    او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . ”
    حدود یک هفته بعد
    ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ ” “خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.”
    او در ایمیل خود نوشت
    : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده . ” با عشق، مسعود
    روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود
    :

    پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

    با عشق ، مامان

     

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |