یه خانومی همکار منه که در واقع دفتر قبلی که بودم می شد رئیس دفتر معاون وزیر و غیر مستقیم رئیسم بود و در دفتر جدیدم هم شده رئیس مستقیم. زمانی که دفتر قبلی بودم این خانوم تصمیم گرفت خونه بخره و خوب تمام وسایل خونش رو هم حراج کرد.
از اونجایی که ایشون ترکه و در عین حال اکثر ساعات در محل کار به سر می بره و در عین حال وسواسی هم هست تمام وسایل زندگیش بسیار نو و تمیز بود و از اونجایی که با من صمیمی بود بهم پیشنهاد کرد هرکدوم رو می خوام بردارم و با قیمت مناسب به من بفروشه.
منم بین وسایلی که عنوان کرد فقط تختش رو خواستم چون اون موقع درصدد خریدنش بودم و تخت چوبی نو هم که برای من گرون بود.
قرار شد یه شب با داداش بزرگه و کوچیکه برم خونه همکارم و تخت رو بیارم خونه. داداش کوچیکه خیلی سرزنده و شاد و شیطونه و همش درحال حرف زدن و مزه پرانی و البته یه وقتایی خرابکاری که معمولا هم کسی به دل نمی گیره.
بماند که اون شب چقدر سعی کرد کلاس بذاره و در عین حال مزه پرانی کرد و چشم و ابرو اومدن های منم فایده ای نداشت.
بعد از اینکه تخت رو باز کردیم داداش بزرگه یه تیکه از اون رو گرفت دستش و با درخواست همکارم که نباید برای حمل اثاثیه از آسانسور استفاده کنید از پله ها رفت پایین. بعد نوبت داداش کوچیکه شد که به همکارم گفت که اگه می شه با آسانسور برم پایین و اونم که خیلی مقرراتیه گفت به هیچ وجه. لطفا با پله ها برید.
داداشم خیلی مودبانه خداحافظی کرد و رفت. منم چند کلامی خوش و بش کردم با همکارم و بعد اومدیم جلوی در و کمی دیگه صحبت و تشکر و خداحافظی کردم و اومدم جلوی آسانسور و دکمه رو فشار دادم. اینو بگم که منزل همکارم در طبقه چهارم ساختمان هست.
آسانسور از طبقه پایین اومد بالا و درش رو باز کردم که سوارش بشم.
یه آن با صحنه ای مواجه شدم که در جا خشکم زد.
بله داداش کوچیکه بود که رفته بود طبقه سوم سوار آسانسور شده بود و با خیال راحت عزم رفتن به پارکینگ رو داشت و بنده خدا خبر نداشت منم همون موقع می خوام سوار آسانسور بشم.
حالا شما تصور کنید که اون نمی دونست کجا قایم شه؟ تمام تلاشش رو می کرد که پشت تیر و تخته هایی که دستش بود پنهان بشه و از اونور همکارم با ناراحتی و منم با نهایت خجالت و شرمزدگی شاهد این صحنه بودیم.
با دیدن صورت شرمزده داداشم و تلاش مذبوحانش برای پنهان شدن ناخودآگاه به قهقهه افتادم و دیگه حتی به ناراحت همکارم هم توجهی نمی کردم. همکارم هم کوتاه اومد و گفت حالا که اینکارو کردی باشه دیگه با آسانسور برو پایین.
یادم نمیره از وقتی سوار آسانسور شدم به شدت می خندیدم وقتی هم وارد پارکینگ شدم نمی تونستم ماجرا رو واسه داداش بزرگه تعریف کنم و با صدای بلند قهقهه می زدم تا جایی که اونم نادانسته به خنده افتاد و بعد هم به محض اینکه وارد خونه شدم با خنده ماجرا رو تعریف کردم.
واقعا می تونم بگم چندین روز از ته دل خندیدم هر وقت که این خاطره رو برای کسی تعریف کردم انگار تازه اتفاق افتاده.
چهره برادرم در اون لحظه هرگز از یادم نمیره![]()
می خوام یه خاطره بامزه تعریف کنم که دیگه از حال و هوای موج منفی بلاگ بیام بیرون.
یادمه سوم راهنمایی که بودم واسه امتحانات نهایی ما رو می فرستادن به یه مدرسه دیگه. البته فکر می کنم دوره خیلی از شماها اینجوری بود که امتحانات نهایی پنجم و سوم راهنمایی رو باید تو یه مدرسه دیگه می دادید.
من مثل همیشه که دوستان محدودی دارم و البته برگزیده دوره راهنمایی هم فقط با یه دختری دوست بودم که می تونم بگم از خواهر برام عزیزتر بود. خونه هامون هم نزدیک بود و با هم می رفتیم واسه امتحان و برمی گشتیم.
اون دوران تازه هم به نوجوانی رسیده بودیم و خیلی دوست داشتیم یه جوری حس کنیم وارد یه دنیای تازه شدیم واسه همین هر روز که امتحان می دادیم از محل امتحان تا خونه هامون پیاده برمی گشتیم که یه چیزی حدود ۱ ساعت یا بیشتر می شد. بین راه هم با پول توجیبی ای که داشتیم یه خوراکی می خریدیم و از خوردنش لذت می بردیم. برای برگشتن هم از کوچه پس کوچه ها می اومدیم و واقعا حس می کردیم داریم یه دنیای جدید کشف می کنیم
و چه لذتی هم می بردیم از این جهانگردیمون![]()
یه روز که می خواستیم برگردیم با دو تا دیگه از همکلاسیهامون برخورد کردیم که از قضا خونه هاشون نزدیک ما بود ولی به خاطر اینکه از لحاظ روحی هیچ سنخیتی نداشتیم باهاشون به هیچ وجه حشر و نشر نمی کردیم با اونا. یادمه اون دوران من و دوستم دو تا دختر ساکت بودیم که سرمون به کار خودمون بود و اونا از جمله دخترای شیطون و البته پرروی کلاس بودن که خوب ما از پسشون برنمی اومدیم.![]()
وقتی فهمیدن ما هر روز پیاده برمی گردیم اعلام کردن اونا هم اون روز با ما میان و حقیقتا عیش ما رو منغص کردن ولی به روی خودمون نیاوردیم و قبول کردیم.
حدود نیم ساعت که پیاده روی کرده بودیم هممون به شدت احساس تشنگی می کردیم ولی من و دوستم از فکر اینکه برای خرید نوشابه اونا پول نمی دن و ما باید از جیبمون مهمونشون کنیم به روی خودمون نمی آوردیم و تشنگی رو تحمل می کردیم
. سرانجام اونا اعلام کردن تشنه هستن. ولی اصلا به روی مبارک نیاوردن که یه چیزی رو با هم بخریم. در واقع انتظار داشتن من و دوستم مهمونشون کنیم که خوب ما هم دلیلی نمی دیم اونا اینجوری بخوان از ما سوءاستفاده کنن.
تو یکی از این کوچه ها رسیدیم به جایی که دو ردیف جعبه نوشابه به صورت عمودی گذاشته بودن. دقیقا مثل در مغازه ها که دو ردیف عمودی دو طرفش جعبه خالی یا پر می ذارن. خوشحال بودیم از اینکه به جایی رسیدیم که می تونیم تشنگیمون رو برطرف کنیم. به هر حال منم کمرویی رو گذاشتم کنار و اعلام کردم همه باید پول بذارن و بعد بریم نوشابه بخریم.
اون دوتا هم هرجوری سعی کردن خودداری کنن از پول دادن موفق نشدن و با اینکه پول درشت دادن تا ته کیفامون رو هم گشتیم من و دوستم تا پول خرد بهشون بدیم و این کار شاید حدود یه ربعی طول کشید و هرکی هم از اونجا رد می شد با تعجب به ما نگاه می کرد.
بهرحال پول نوشابه با بدبختی جور شد و من و دوستم هم خوشحال بودیم که تلکه نشدیم و من مامور خرید نوشابه شدم.
وقتی رفتم جلوی در مغازه که نوشابه بخرم فکر می کنین با چی مواجه شدم؟
من در برابر دیواری بودم که دو طرفش جعبه نوشابه بود و اونجا اصلا از مغازه یا دکه خبری نبود فقط یه دیوار آجری روبروی من بود. اولش به شدت تعجب کردم
و بعد از شدت خنده دیگه نمی تونستم راست واستم. دوستام که تعجب کرده بودن اومدن جلو ببینن جریان چیه و بعد هر چهارتامون داشتیم قهقهه می زدیم. اشک از چشامون سرازیر شده بود و اینبار الحق همه عابرا حق داشتن با خودشون فکر کنن با چهار تا دیوونه طرفن![]()
چه دورانی بود. تنها غصه هامون نمره هامون بود که نیم نمره کم و زیاد نشه. حالا که فکر می کنم می بینم اون موقع از غم و غصه خبر نداشتم. ایکاش جامعه برام همون کوچه پس کوچه هایی بود که بعد از امتحان کشفشون می کردم.
چقدر نوشابه های اون دوران خوشمزه بود. انگار اصلا سرطان زا نبودن. بستنی ها طعمی داشتن که حالا حتی در آیس پک ها هم اون طمع رو پیدا نمی کنم.
بهرحال اون روز و روزهای بعد به کاری که کرده بودیم بارها و بارها خندیدیم و حالا هم از یادآوریش ناخودآگاه لبخند می زنم.![]()
یه بار عاشق می شی و ناخودآگاه می بینی تمام وجودت منحصر شده به وجود طرفت. هزار بار بهش می گی دوسش داری ولی حتی یه بار ازش نمی شنوی دوست دارم رو. وقتی شاکی می شی و دلیلش رو می پرسی جواب اینه: واسه اینکه وابسته نشی.
وابسته نشی! یعنی هنوز نفهمیده زندگی بدون وجود اون برات بی معنیه؟ نه نفهمیده . نفهمیده که آخرش با صدتا حرف تیز که بدتر از نوک خنجر قلبت رو می شکافه بدون اعتنا به اینکه چه بلایی قراره سر تو بیاد رهات می کنه و میره.
تو می مونی تنها با یه دل شکسته و هزارتا سوال که مگه من جز رعایت کار دیگه ای کردم که اینجوری تحقیرم کرد و رفت؟
باز یکی میاد توی زندگیت که اینبار ادعای عشق می کنه. تمام حرفایی رو که از قبلی نشنیدی این یکی هر لحظه توی گوش تو می خونه و خیلی از آرزوهات با این یکی برآورده می شه. مسخره است ولی خوب یه وقتایی فقط یه گردش رفتن یه سینما رفتن یه رستوران رفتن با اونی که دوسش داری برات آرزو می شه واسه همینه که وقتی کسی این کارا رو برات می کنه مطمئن می شی عاشقته.
بهش می گی ام اس داری دستات رو می گیره توی دستش و بهت می گه تا آخرش باهات می مونه.
خیلی خوشحالی فکر می کنی بالاخره یه جایی زندگی به تو هم روی خوش نشون داد. بحث ازدواج پیش میاد و طرفت بعد از کلی طفره رفتن قبول می کنه با خانوادش صحبت می کنه. نتیجه اینکه خانواده تو رو نمی پذیرن چون تو بیماری!
بهرحال بعد معلوم می شه طرف تو خودش مشکل بزرگی داشته که مانعی بوده بر سر راه ازدواج شما بزرگتر از بیماری تو!
دوباره از همه چی بدت میاد و میری تو لاک خودت. تصمیم می گیری قید همه چی رو بزنی.
مدتها به حال خودتی یه وقت به ازدواج فکر می کنی و یه وقت از همه چی می بری.
دفعه سومی هم هست. کسی میاد توی زندگیت که مدتها بوده می شناختیش ولی به خودت اجازه فکر کردن بهش نمی دادی.
می دونستی آدم خوبیه. شاید یه وقتایی غبطه می خوردی به اونی که این شخص رو به دست خواهد آورد.
خوب حالا همین شخص میاد جلو و به تو می گه دوستت داره. جالبه یا مسخره نمی دونم.
فقط می دونی که نمی تونی باور کنی این جمله دوستت دارمش رو. به خصوص که از اول با صراحت عنوان می کنه تو رو فقط واسه دوستی می خواد.
هضم اینکه این شخص تحت هیچ شرایطی تو رو واسه ازدواج در نظر نداشته (کما اینکه می دونی شما زوج مناسبی نیستید ولی برات مهمه بدونی اونقدر براش ارزش داشتی) برات سخته ولی بالاخره با این موضوع کنار میای و حداقل صداقتش رو تحسین می کنی و با خودت می گی خوب حداقل نمی خواسته من رو گول بزنه
ولی هرچی پیش میره حس می کنی نمی تونی باهاش ارتباط برقرار کنی یا شایدم اون نمی تونه. اینجاست که حس می کنی کم آوردی. اینجاست که بیان جمله دوستت دارم هرگز نمی تونه تو رو متقاعد کنه که دوستت داره. مخصوصا وقتی بهش می گی باید در عمل ثابت کنی و اون جواب می ده همه چیز که با ازدواج اثبات نمی شه.
شک می کنی. یعنی تو انقدر بد رفتار کردی که اینجور جا افتاده تمام تصورت ازدواجه؟ از خودت بدت میاد که هیچ وقت نتونستی به کسانی که دوستشون داشتی نشون بدی دوستشون داری و برات مهم بوده فقط یه چیز کوچولو ازشون ببینی که بهت نشون بده تو براشون از خیلی مسائل مهمتری.
مثلا اینکه بجای تماشای فوتبال استقلال و پیروزی برای تو وقت بذاره و به حرفهای تو گوش بده. نه اینکه از هول ندیدن فوتبال بلافاصله و خیلی سریع با تو خداحافظی کنه و تمام اطمینان خاطری که به تو می ده جمله دوستت دارمی باشه که تو رو به این استنباط برسونه که داری خر می شی.
اینجوریه که وقتی صبح بهت زنگ می زنن و از خواب بیدار می شی و می فهمی اونم تازه بیدار شده توی دلت بجای اینکه بگی حتما من براش خیلی مهم بودم که اول به من زنگ زده با خودت فکر می کنی امروز حتما جایی کار داره یا جایی قراری داره که نمی خواسته تو با تماس نیمروزیت مزاحمش بشی و بخاطر همین خواسته اول صبح این وظیفه روزمره رو انجام بده تا مطمئن باشه بقیه روز از تو مزاحمتی نخواهد داشت!
چرا زندگی این مسخره است؟ چرا آدمها انقدر همدیگه رو تحمیق می کنن؟ چرا بعضی ها انقدر برای تو ارزش قائل نیستن که بدونن تو هم نیاز به آرامش داری و این آرامش رو می تونن با چیزهای خیلی کم اهمیت به تو بدن؟
چرا من نمی تونم با کسی ارتباط برقرار کنم؟
حس این روزهای من فقط تنفره و سردرگمی.
تنفر از خودم و فقط از خودم.
خستم. بی حوصله و متنفرم از این حس های منفی که تمام وجودم رو پر کرده.
احساس می کنم نیاز به یه نفر دارم که بتونم بی دغدغه باهاش حرف بزنم. شاید یه روانپزشک.
ایکاش می تونستم یه روانپزشک خوب و منصف پیدا کنم تا مدتی بدون دغدغه عشق و سرخوردگی بتونم با کسی حرف بزنم و آروم بشم.
ممنون می شم در این خصوص راهنماییم کنید اگه کسی رو می شناسید.


