با خودت رودرواسی داری مگه؟ چه مرگته؟ حسادته که تمام زندگیت رو تحت الشعاع قرار داده؟
باید بدونی خیلی از چیزایی که یه روز حق خودت می دونستی و واقعا هم حقت بود حالا دیگه حقت نیست
حالا هی خودتو بزن به در و دیوار. نه اون در وا می شه نه اون دیوار خراب. فقط تویی که خسته می شی و آثار کوفتگی مدتها روی روحت باقی می مونه. ناراحتی که دروغ شنیدی؟ یا نه چرا حقیقت رو نشنیدی؟
ناراحتی که این چند روز همش حالگیری داشتی از صمیمی ترین دوستت که از خارج اومده و توی اون هفت سال که آلمان بود هر ماه حداقل یه بار باهاش تماس داشتی و همه رازهات رو بهش می گفتی و احمقانه فکر می کردی اونم بهت اطمینان داره و داره همه چی رو بهت می گه. از گریه هاش گریه می کردی و با شادی هاش شاد می شدی؟ حالا خیلی سوختی که فهمیدی فیلم عروسیش رو که تو انقدر بخاطرش شاد بودی و همیشه خدا رو بخاطرش شکر می کردی برات نفرستاده و تو حالا تازه فهمیدی تنها غریبه این جمع که لایق دیدن اون فیلم نبوده تو بودی!
یخ کردی یا گر گرفتی؟ کدومش؟ هر جوری هم که حالت گرفته شده چشمت درآد حقت بوده. تا تو باشی دیگه با هیچ کس زیاد احساس صمیمی بودن نکنی حتی با صمیمی ترین دوستت.
خیلی بهت زور اومده بعد از اون از کسی که خیلی دوسش داشتی حقیقت رو نشنیدی؟ خوب حتما رفتار مزخرف خودت باعث شده بهت اطمینان نداشته باشه. حتما خیلی بچه تر از این حرفایی که قابلیت شنیدن خیلی از حرفا رو داشته باشی.
بهرحال در این زمینه موکدا تاکید می کنم شدیدا چشت درآد.
خودکرده را تدبیر نیست.
می خواستی وارد رابطه ای نشی که حسادت برانگیزه. می خواستی از روز اول خودتو به نفهمی نزنی که نه
بر خلاف بیانیه ها جایگاه من بهتر از اینه یا می تونه بهتر باشه.
حالا کم آوردی؟ می بینم که حسابی سرخورده شدی
اشکت همش دم مشکته![]()
چشت درآد عزیزم. خود کرده را تدبیر نیست. حالا برو خودتو جمع کن برو آدم شو تا دیگه اینجوری حالت گرفته نشه.
آره عزیزم. طاقت سختی نداری پا تو راهی که پر از سختیه نذار خانومی.
جالبه. انگار آیه اومده تمام زندگی تو با ندونم کاری همراه باشه. ![]()
آره جوجوی کوچولوی کم عقل اینایی که سرت میاد حقته. نتیجه اعمال خودته. انقدر بدی و بی لیاقت. انقدر قابلیت دوستی نداری که بایدم از شدت بغض بیای اینجا بنویسی که یه کم تخلیه شی.
خوب بهرحال قرار بود از تجربیاتت برای خودت بنویسی
امیدوارم درس بگیری![]()
پ.ن: به نظرم آدمها هیچکدوم بد نیستن. موقعیت ها شرایطی رو ایجاد(نه ایجاب) می کنه که تصمیم هایی بگیرن که شاید در نهایت منجر به ناراحتی دیگران باشه. بعضی مواقع شخص با علم به این موضوع اون تصمیم رو می گیره و گاهی اوقات به ذهنش خطور نمی کنه.
خوب در مورد من در هر دو گزینه شخص با علم به این موضوع تصمیم گرفته.
وقتی بلاگ رولینگ رو فیلتر کردن از اونجایی که منم زیاد چیزی از درست کردنش سردرنیاوردم وبلاگ خیلی از کسانی رو که دوست داشتم آدرسشون رو از دست دادم و طبعا تعاملم خیلی کمتر شد.
بعد از یه مدتی هم بی حوصلگی باعث شد دیرتر آپ کنم. الحق یه چیزی رو فهمیدم وقتی می بینی یه موضوعی برات مهمه در موردش اظهار نظر بشه و این اظهار نظرها کمک می کنه بهت و اون رو توی بلاگت می ذاری ولی می بینی بعد از مثلا ۲۰ روز فقط تعداد خیلی کمی از دوستان در اون خصوص اظهار نظر کردن یه جورایی سرد می شی. این می شه که یاد می گیری چیزایی که نیاز به مشورت داره رو دیگه توی بلاگت ننویسی و یه شخص مرجع صلاحیت دار در دنیای واقعی پیدا کنی که باهاش مشورت کنی و یا خودت به تنهایی با توکل به خدا موضوع رو فیصله بدی.
مدتهاست کار من این شده یا مشورت می کنم یا در موارد بسیاری خودم اقدام می کنم با این امید که کارم درست باشه و واسه همین هست که مدتهاست زیاد سراغ بلاگم نمیام. بارها شده موضوع بسیار جالبی رو بهش برخوردم که مطمئن بودم واسه خواننده بلاگ هم مثل خود من جالبه ولی قبل از اینکه اینجا بنویسم بی حوصلگی اومده سراغم.
خیلی وقته تصمیم گرفتم چیزایی رو اینجا بنویسم که نیاز به نظر نداشته باشه و مطلبی باشه واسه تداعی خاطراتم و یا تجربه ای که برام خیلی مهمه و لازمه حتما به یادم بمونه.
اینجور مطالبم خیلی زیاده ولی بازم باید همت کنم تا بنویسمشون. یه جورایی از خودم خجالتزده شدم که دیگه حس نوشتنم خیلی کم شده و البته مدتهاست حس حرف زدنم واسه یکی دیگه هم همینطور.
نمی دونم شاید اجبارهایی که بیشترینش این ۶ سال اخیر بهم تحمیل شده به من یاد داده بیشتر فکر کنم تا بنویسم یا حرف بزنم. درسته یه وقتایی واقعا کم میارم ولی از خیلی جهات به من استقلال داده.
حالا دیگه لزوما نیاز به ویتامین روح ندارم واسه حل مشکلاتم. خوب اینم خودش حسنی است.
حالا دیگه این جوجو باید یاد بگیره لازمه کاملا مستقل باشه تا بتونه بدون غصه یا حداقل با غصه کمتر زندگی کنه. امیدوارم موفق بشم.


