خدا رو شکر می کنم که اون دو روز مامانم اینا مهمونی بودن و من تنها بودم. چون اصلا حوصله جوابگویی نداشتم. و حرفی هم نداشتم. هرچی بود تو درون خودم بود. پنج شبنه یه کورسویی از امید در وجودم شعله ور شد و دیروز به نتیجه قطعی رسیدم. همون نتیجه ای که می خواستم.
ولی نمی دونم اصولا همه آدما اینجورن یا فقط من اینجورم که وقتی با تمام وجود برای رسیدن به چیزی که برام خیلی با ارزشه انرژی می ذارم و دعا می کنم وقتی بهش می رسم هم لذتی از به دست آوردنش نمی فهمم![]()
حالا اون چیزی که می خواستم رو در اختیار دارم ولی یه تردید دیگه دارم که بی فایده است. آخه اون چیزی که خواستم و بهش رسیدم هم ایده آل صد در صد زندگیم نبود ولی با توجه به شرایطم برام بهترین بود.
هرچی بود مهم اینه که این چهارشنبه و پنج شبنه نحس رو پشت سر گذاشتم.
ولی عجب خدای مهربونی داریم. من که عادت دارم گند می زنم و بعد دست به دامن خدا می شم و اون اشتباهم رو درست می کنه.
تا کی این روال ادامه خواهد داشت نمی دونم!
یه سوال: اگه دو نفر توی زندگی شما باشن که هردوشون مورد تاییدن ولی یکیشون رو با اینکه صد در صد مطمئنید هیچگاه بهش نمی رسید با شرایط شما بیشتر همخوانی داره و خیلی خیلی هم از لحاظ حسی شباهت دارید و هروقت باهاش هستید واقعا لذت می برید و دیگری کسی هست که احتمال داره بهش برسید و اونم یه جور دیگه آرومتون می کنه ولی مسلما نمی تونه مثل اولی باشه و اگه انتخابش کنید خواه ناخواه دچار محدودیت هایی هم خواهید شد.
اگه قرار به انتخاب باشه کدوم رو انتخاب می کنید؟
یادمه اولین بار سه سال پیش وقتی رئیسم از سریالی به نام پرستاران برام حرف زد که اون قسمتش درباره یه بیمار ام اس بوده کنجکاو شدم ببینم این سریال چیه؟
ولی وقتی یه بار سریال رو دیدم انقدر برام زیبا بود که مشتاق شدم ببینم چه وقایعی پیش میاد. بعد از یه مدت کنجکاوی برای کسب اطلاعات در خصوص بیماریها تبدیل شد به اشتیاق دنبال کردن سرنوشت تری و دکتر میچ. مخصوصا وقتی میچ با رز ازدواج کرد و تری با تمام وجود تاسف خورد از اینکه به میچ جواب رد داده منم با اون غصه دار شدم. شاید به این دلیل که یه جورایی شباهت داشت به پیشینه خودم و یادآور خاطره ای بود برای من که همیشه علامت سوالی رو برام به جا می ذاره.
بالاخره دکتر میچ و رز از هم جدا شدن و زندگی داشت شیرین می شد که معلوم شد یه غده وحشتناک و غیر قابل درمان تو مغز میچ هست. این سه هفته برام خیلی مهم بود که بدونم سرانجام چی می شه. نمی دونم یه جوری این واقعه رو به واقعیت تعمیم داده بودم و نگران و مضطرب آرز می کردم میچ خوب بشه. جذاب ترین شخصیتهای این داستان برام تری و میچ بودن. انگار توی فیلما هم قرار نیست شخصیتهای اصلی به آرزوهاشون برسن. دیشب تری با میچ ازدواج کرد و میچ بلافاصله رفت برای عملی که شانس زنده بودن براش فقط ۵ درصد بود.
ته دلم می دونستم سرانجام خوبی رو در این قسمت از سریال شاهد نیستم ولی منم همپای تری واسه یه معجزه دعا می کردم. (بامزه اینکه وسط سریال و وقتی میچ رو عمل کردن و از اتاق عمل آوردن و حالش بد شد متوجه شدم دارم دعا می کنم و صلوات می فرستم)
بهرحال میچ مرد و در اون لحظه نفس من از غصه بند اومده بود. کاملا در جای تری قرار گرفته بودم کسی که شدیدا عاشقه و فرصتی برای زندگی با عشقش پیدا نکرده و در اوج عشق و در ابتدای وصل اون رو از دست می ده.
من و مامان به تنهایی داشتیم سریال رو نگه می کردیم و منم به سختی سعی می کردم جلوی اشکام رو که سرازیر شدنشون دست خودم نبود بگیرم. از شدت ناراحتی رفتم توی اتاقم و درو بستم. آخه خیلی مسخره بود که انقدر در یه سریال غرق بشم که بشم جزئی از اون.
دیشب حتی نتونستم درست بخوابم. صبح هم از غصه بیدار شدم. برای خودم خیلی عجیبه و ناراحت کننده که تا این حد جذب چیزی شدم که شاید اصلا در واقعیت رخ نداده ولی آخه انقدر وقایع این سریال واقعیه که مطمئنم همچین چیزی در واقعیت رخ داده. امروزم حسابی حالم گرفته است.
یه جورایی پشیمونم که چرا قسمت دیشب رو نگاه کردم. اصلا فکر نمی کردم تا این حد روی من تاثیر منفی بذاره. حتی نمی تونم با کسی درباره این غصه صحبت کنم چون می دونم همه بهم می خندن و می گن زیادی سخت گرفتم.
اومدم اینجا نوشتم شاید یه ذره تخلیه احساسی بشم. نمی دونم شایدم یه جورایی همذات پنداری دارم. فکر می کنم وحشتناک ترین مسئله این هست که انسان عشقش رو در اوج دوست داشتن از دست بده. و این چیزی بود که من دیشب در این فیلم دیدم.
البته انقدر نقش آفرینی بازیگران سریال زیبا بود که مخاطب رو جذب خودش می کرد.
ولی از بی جنبه بودن خودمم مطمئن شدم![]()
خیلی خوش گذشت. این دو روز حسابی زدم تو گوش پول و تا تونستم خرج کردم. ولی تا حالا سفری به این باحالی نرفته بودم. خدا امام رو بیامرزه که انقدر پربرکت بود.![]()
ولی الحق عجب فرصت مناسبی بود برای دور شدن از هیاهوی شهر. بماند که جاده شلوغ بود ولی موقعی که من رفتم و موقعی که برگشتم شلوغی خیلی کم بود.
هوای گیلان عالی بود و بسیار ملس. راننده آژانس می گفت تا چند روز پیش انقدر هوا وحشتناک گرم شده بود که مرتب کولر ماشین روشن بود اینم از شانس شماست.
نتیجه گرفتم که خیلی خیلی خوش شانس بودم. چون خدا ایندفعه رو همه جوره حال داد.![]()


