خودمو كشتم تا يادم بياد چي مي خواستم بنويسم.
از اول ارديبهشت مرتب به خودم گفتم روزي كه سالگرد تاسيس اين وبلاگ شد برو بنويس ولي آخرش يادم رفت.
باشه حالا هم دير نشده. سال گذشته بعد از اينكه با وبلاگ ويولت و بعد يه سري وبلاگهاي ديگه آشنا شدم يه كرمي افتاد توي تنم كه منم وبلاگ بنويسم. آخه فكر مي كردم پرم از فكر و حرفهايي كه بايد حتما بنويسم. (جون خودم)
بهرحال از ويولت درباره وبلاگ نويسي سوال كردم و اون بنده خدا هرچي اطلاعات داشت در اختيارم گذاشت و بعد منو راهنمايي كرد كه برم سراغ اميد زندگانيش. و الحق كه اميد عزيز برادري رو در حق من تموم كرد و تا اونجايي كه تونست بهم كمك كرد تا بالاخره توي بلاگ اسپات بلاگ ساختم. البته اول توي پرشين يه دونه ساختم و يه پست گذاشتم و بعد رفتم سراغ بلاگ اسپات.
اونجا هم كه از بس نمي دونستم چيكار كنم يه وبلاگ نامرتب اجق وجق داشتم كه بچه ها لطف مي كردن و به روي خودشون نمي آوردن و مي اومدن به اون وبلاگ نامرتب و نوشته هاي نه چندان جالب منو مي خوندن كه خدايي نكرده من يه وقت افسردگي مزمن نگيرم و نااميد نشم از اينكه اطلاعات مفيدم رو در اختيار ديگران قرار بدم
بعد از يه مدت هادي ۷۷ به دادم رسيد و اون وبلاگ رو مرتب كرد و توي هاست خودش برام بلاگ درست كرد كه از شانس بد بعد از چند وقت هاستش فيلتر شد و وبلاگ منم ديگه وبلاگ نشد كه نشد و تمام نوشته هايي كه توي اون وبلاگ دارم هم براي هميشه نابود شد و حسرتش برام باقي موند.
ديگه تصميم گرفتم عطاي نوشتن توي بلاگ رو به لقاش ببخشم كه يه روز كه توي ارديبهشت ماه سال گذشته بود دنيز جون برام مسج گذاشت كه نازمهر جون برو به فلان آدرس و آدرس بلاگ فعلي من رو داد.
رفتم و ديدم دنيز جون برام وبلاگ درست كرده. واقعا شوكه شده بودم
دوباره شروع كردم به نوشتن تا يه مدت و دنيز جون هم همه تغييرات بلاگ رو براي من انجام مي داد و مرتب مزاحمش مي شدم تا اينكه دوباره دلم خواست وبلاگم رو تغيير بدم كه پيشگوي عزيز بهم لطف كرد و تمام زحمات بلاگم رو به عهده گرفت و قالب كنوني رو با تمام تغييرات ديگه وبلاگ بهم تحويل داد. و همچنان هم مزاحم پيشگوي عزيز هستم.
حالا كه اين يكسال رو مرور مي كنم مي بينم به خاطر اين وبلاگ چه دوستان خوبي پيدا كردم و چقدر خوبي رو با تمام وجود باور كردم.
مي دونم نوشته هاي من ارزش اين همه زحمتي كه دوستانم متحمل شدن رو نداره.
ولي از همشون ممنونم كه اين همه خوب بودن و به من لطف كردن.
پ.ن: در خصوص قالب يكي از دوستانم هم مزاحم بچه هاي بلاگ نويس مثل نيما (ارنستو همينگوا) و شاهين شدم و اون بندگان خدا هم تا جايي كه از دستشون براومد كمكم كردن و البته يه تشكر ويژه به شاهين بدهكارم كه يه قالب برام درست كرد كه البته با تمام زحمتي كه متحمل شده بود من از اون قالب استفاده نكردم. و در آخر باز هم پيشگوي عزيز زحمت كشيد و براي دوستم قالب درست كرد.
و در آخر
بچه ها متشكرم
بچه ها متشكرم
و در آخر آخر
چهارتا كتاب براي ترجمه به من داده بودن كه ترجمه دوتاش رو تموم كردم و اگه خدا بخواد يكي دو هفته ديگه مي خوام بدم به ناشر. البته نمي دونم به همين زودي چاپ مي شه يا نه.
ولي خوشحالم كه حداقل از رشته تحصيليم استفاده كردم.
ممنون دوستان بابت لطفتون. بهرحال اين واقعيت وجود داره كه مرگ شتريه كه در خونه همه مي خوابه.
اين مدت براي اولين بار مرگ رو از نزديك تجربه كردم. جداي از شوك بدي كه بهم وارد شد. تجربه خوبي بود.
از اون روز به بعد هروقت مي خوام بداخلاقي كنم و ناراحت شم سعي مي كنم به خودم بقبولونم شايد اوني كه باهاش بد رفتار مي كنم تا چند وقت ديگه نباشه و يا خودم نباشم.
بايد متوجه باشم كه زمانه در گذره.
اين چند وقت از يه جهت ديگه هم حسابي درگير بودم. مدتي بود بحث تعديل در محل كارم بحث داغي شده بود كه همه نيروهاي قراردادي رو يه جورايي درگير خودش كرده بود.
هر وقت مي پرسيدم جريان چيه مي گفتن تو خيالت راحت تو كه توي ليست نيستي. ولي نگفتن اين امر كي اتفاق مي افته تا اينكه هفته پيش بحث كاملا جدي شد و به مرحله عمل در اومد.
ليست بچه هايي كه قرار بود تعديل بشن چهارشنبه مشخص شد. يكي از همكاران بسيار عزيزم هم اسمش توي ليست بود. و تنها دليل هم اين بود كه ايشون سابقه كارش از بقيه كمتره.
برام جالب بود. توي محيط كاري كه همه كارشناسن و ادعاي فضل و هنر دارن هيچ توجهي نكردن كه اينايي كه اسمشون توي ليست هست همه درس خونده و ليسانسن. و اونايي كه باقي موندن علاوه بر اينكه زير ديپلم يا نهايتا ديپلم بودن يه هنر ديگه هم داشتن.
همشون كساني بودن كه در طي اين چند سال نه به بركت كار خوب بلكه به بركت داشتن زبان و چاپلوسي و پاچه خاري خودشون رو نگه داشته بودن و آخر هم اونا بودن كه برنده ميدان شدن.
پنج شنبه و جمعه شديدا اعصابم به هم ريخته بود. از همه مسئولان محل كارم متنفر شده بودم كه نيروها رو با پارتي بازي تعديل كردن.
شنبه به يكي از همكاران رسمي همه حرفاي دلم رو زدم و گفتم متاسفم براي محل كاري كه لياقت نداره نيروهاي كارآمد و متخصصش رو حفظ كنه و متاسفم براي خودم كه مجبورم از اين به بعد با يه عده نيروي بي فرهنگ كه هيچ پايبندي به اصول اخلاقي ندارن كار كنم.
ايشون هم حرفاي من رو غير مستقيم به رئيس دفتر معاون وزير كه رئيس اينجا هستن انتقال دادن. و اون فرد هم كه خودش دل پري از اين برنامه ريزي داشت بعد از جستجو و پرس و جو متوجه شده بود همه برنامه ريزيها بر اساس يه سري باند بازي و پارتي بازي بوده.
ايشون هم موضوع رو به اطلاع رئيس كل رسوندن و اون رو توجيه كردن و نتيجه اين شد كه اين بار ليستي تنظيم شد كه تا حدي عادلانه تر بود و حداقل اسم نيروهاي ليسانس در اون ليست نبود.
حقيقيت اينه كه از صميم قلب دلم مي خواست تعديلي در كار نباشه ولي تعديل بالاخره انجام شد.
اميدوام اونايي كه اسمشون توي ليست تعديله بتونن در اين آشفته بازار كار مناسبي پيدا كنن.
اينم يه تجربه جدي كه بعد از مدتها توي محيط كارم داشتم.
واقعا راست مي گن آدمي به مويي بند (با كسر د)
همين چند وقت پيش بود كه شيراز بودم و خونه خاله. هرجا بوديم با هم بوديم. سيزده بدر هم باهامون بود. آش رشته سيزده رو هم اون درست كرد. حالا با يه تصادف كوچيك البته ظاهرا كوچيك خاله براي هميشه رفت. راست مي گن كه آدمي به مويي بند.
جالب اينكه امسال بعد از ۵ سال رفتم شيراز. اونم به خاطر اينكه مامان تنها نباشه ولي خوب حالا خوشحالم كه اينكارو كردم. حداقل خاله رو براي آخرين بار ديدم.
همين چهارشنبه گذشته بود كه رفتم دكتر مغز و اعصاب و اونم بعد از معاينه كامل من، با خوشحالي گفت مي تونم بهت بگم نسبت به يك ماه گذشته وضعيتت صد در صد بهبود پيدا كرده. فقط حواست باشه ورزش كن و استرس نداشته باش. و چقدر اون شب خوشحال بودم و سرحال.
فرداش كه خبر فوت خاله رو شنيدم تمام بدنم خشك شد و پاهام و دستام هم بي حس. يه دفعه هرچي رشته بودم شد پنبه. اگه اون شب خواهرم چندتا آمپول ويتامين رو با هم تزريق نمي كرد بهم فكر مي كنم صبح ديگه نمي تونستم راه برم. البته اين عدم تعادل مزخرف از اون روز مهمونم شده. سردرد شديد كه اين چند روز رهام نكرد. و درد قلبم هم شد مزيد علت.
حالا با تزريق دوتا كورتون بهترم. از شوك هم اومدم بيرون. ولي حتي فرصت نكردم يه روز لذت حرفاي دكتر رو با تمام وجودم احساس كنم.
اين تجربه مرگ از نزديك و شرايطي كه اين چند روز گرفتارش شدم منو به اين نتيجه رسوند كه آدمي به مويي بند.
نه مي شه به شادي دلخوش بود و نه با غم از زندگي نااميد شد.
روزها مياد و ميره و اين زندگيه كه ادامه داره. چه بخوايم چه نخوايم. فقط بايد خوب زندگي كنيم.
اين چند روز خيلي فكر كردم به خاله و اينكه چقدر خوب بود. انقدر خوب و پاك كه با يه تصادف معمولي بلافاصله با دنيا خداحافظي كرد. به كارهاش فكر كردم و مي بينم چقدر رفتار من و كارهاي من و آرمانهاي من با اون تفاوت داره.
مي دونم زندگي انقدر بي ارزشه كه نبايد انقدر سخت بگيرمش. ولي از حرف تا عمل فاصله بسياره.
پ.ن: از همه دوستاني كه بهم تسليت گفتن ممنونم.
هميشه هم خدا رو شكر مي كردم كه همه عزيزام رو برام نگه داشته.
ولي وقتي خبر فوت خاله رو شنيدم به دليل تصادف
اونوقت بود كه فهميدم غم مرگ عزيزان چقدر بزرگه و تحمل اين بار چقدر سنگين.
نمي دونم چجوري باهاش كنار بيام. با مامانم نرفتم شيراز به خاطر اينكه مي گفتن حالت بد مي شه اگه بياي. ولي تهران موندنم هم دست كمي نداره.
مي گم كاش اونجا بودم و توي جمع اونا. ولي حالا عزاداري تنها و اينكه نمي دوني بايد چكار كني خيلي سخته. خيلي.
اميدوارم خدا بقيه سال رو به خير بگذرونه.
دلم رو خوش كرده بودم امسال بر خلاف سال قبله و خيلي خوبه. ولي حالا مي گم كاش ۸۴ تموم نشده بود.
و دعا مي كنم روزي نياد كه دعا كنم كاش ۸۵ هم تموم نشده بود.![]()
وقتي رسيدم به پارك وي حدود نيم ساعت از وقت مقرر گذشته بود. پس انتظار نداشتم كسي رو ببينم. از اون طرف شديدا مايل بودم كسي رو كه حدود يك سال باهاش تلفني صحبت كرده بودم ببينم و بنابراين بازم دلم نيومد برگردم.
همونطور كه به چندتا ماشين پيكاني كه اونجا بودن با ترديد نگاه مي كردم و جرات نمي كردم ديگه سراغ هيچ كدوم برم احساس كردم يكي كه توي يكي از اين ماشينا آقايي كه يه عينك دودي بزرگ هم زده بود با ترديد انگشتاش رو تكون مي ده و باز دستش رو مي ذاره روي فرمون.
حدس مي زدم شايد خودش باشه ولي جرأت نمي كردم برم جلو.
كمي كه گذشت و اون با دل و جرات بيشتري دست تكون داد منم دل و جرات پيدا كردم و رفتم دم ماشين آقا و اون سريع شيشه رو كشيد پايين. با ترديد پرسيدم آقاي ...؟ و اون با لبخندي مودب سريع گفت بله.
بله رو كه شنيدم دلم قرص شد. چون همون صداي پشت تلفن بود با همون لهجه غليظ.
به محض اينكه سوار ماشين شدم با خنده و البته خجالت جرياني رو كه اتفاق افتاده بود براش تعريف كردم و اون هم در كمال خونسردي مثل هميشه گوش داد و كوچكترين عكس العملي نشون نداد.اما اين شخص هم كاملا با تصورات من تفاوت داشت. فردي بود حدود 50 ساله و حتي بيشتر با دستاني كاركرده و صورتي آفتاب خورده. (خوب به نظرم بر خلاف اينكه گفته بود 40 سال داره حدودا دو برابر سن من رو داشت ). البته با اون عينك آفتابي از زيبايي كاملا بي بهره بود و حتي زشت. اما همون رفتاري كه انتظار داشتم و همون شخصيتي كه انتظار داشتم. مغرور و مودب.
وقتي رفتيم كافي شاپي كه مي گفت پاتوقشه و خيلي دوستش داره و عينكش رو برداشت يه آن چهرش كاملا عوض شد. اصلا باورم نمي شد اون فرد زشت انقدر چهرش تغيير كنه. و متاسفانه كاملا ناشيانه اين موضوع رو ذكر كردم.
من: اون عينك اصلا به شما نمياد. و البته اصلا رو با تاكيد بيان كردم.
اون: آه (كلمه اي كه هروقت شوكه مي شد بكار مي برد)
من: در حاليكه فهميده بودم گند زدم با اين حرف زدنم سريع گفتم خوب شما خوش قيافه هستيد و اون عينك شما رو خوش قيافه تر نمي كنه. (البته در واقع اصلا خوش قيافه نبود ولي اينجوري لااقل زشت نبود)
اون: (در حاليكه فهميده بود تعارف كردم و هنوز جا خورده بود.) خوب من عينك زياد دارم. حدود 20 تا عينك دارم. هر دفعه يكيش رو مي زنم.
من كه ديدم حرفي كه زدم نمي شه درست كرد مسير صحبت رو عوض كردم.
با اون سوتي كه داده بودم هرگز فكر نمي كردم ديگه باهام صحبت كنه چه برسه به اينكه من رو ببينه.
ولي بعد از دو جلسه ديگه صحبت كردن با اون كاملا شوكه شدم وقتي ديدم كاملا رسمي و مودبانه از من خواستگاري كرد و خواست زن زندگيش باشم.
و البته جواب من مطمئنا منفي بود. شايد اختلاف سني انقدر برام مهم نبود كه اختلاف فرهنگي فاحش بين من و اون برام مهم بود. اون فردي بود كاملا آزاد و من دختري با عقايد خاص خودم.
و البته اون هم ديگه هرگز خواسته اش رو تكرار نكرد. ولي اين باعث نشد رابطه تلفني ما تموم بشه. تا اينكه براي كاري دوباره برگشت آمريكا.
و حكايت از دل برود هر آنكه از ديده برفت اينجا مصداق پيدا كرد.
ولي اين تجربه اولين و آخرين بار من بود براي اينجور شيطنت ها. در عين حال كه ريسك بزرگي هم بود. و خدا رو شكر به خير گذشت ولي به هيچ كس توصيه نمي كنم اينجوري ريسك كنه.
پ.ن. دوستان من سعي مي كنم پاسخ هاتون رو در قسمت نظرات بدم چون ممكنه وقت نكنم به وبلاگهاتون زياد سر بزنم.
و حالا ديگه اين داستان واقعا به اتمام رسيد. دي:
دقيقا زماني كه رسيدم به پارك وي همونجايي كه باهم قرار گذاشته بوديم يه پيكان زد روي ترمز و رانندش با لبخندي به من اشاره كرد كه سوار شم.
يه آن براي چند لحظه خشكم زد. آخه اون چيزي كه جلوي من بود با اون تصويري كه در ذهنم بود زمين تا آسمون فرق داشت.
بدون قصد توهين بگم صورتش كاملا مثل افراد عقب مانده ذهني بود و اين برام عجيب بود. اون كسي كه من تمام اين مدت باهاش صحبت مي كردم فردي بود بسيار باهوش و مطلع از تمام علوم زمان كه من هر سوالي ازش مي پرسيدم با خونسردي و تسلط كامل پاسخ مي داد.
نمي تونستم باور كنم اون فردي كه روبرومه همونيه كه چندين ماه باهاش صحبت كردم. مخصوصا اينكه اون فرد بسيار مغرور بود و فكر نمي كردم كوچكترين عكس العملي نشون بده در برابر من و انتظار داشتم منتظر بمونه تا من بالاخره توي يكي از ماشينهاي پيكان اون حوالي پيداش كنم.
به هر ترتيب سريع به خودم مسلط شدم و به خودم قبولوندم شايد به دليل هوش زيادي كه داره چهرش اينجوري به نظر مي رسه. پس رفتم و سوار ماشين شدم و سلام كردم.
اون آقاي محترم كه ظاهرا بسيار از ديدن بنده شگفت زده شده بودن با حرارت تمام سلام كرد و به راه افتاد.
حرفي نداشتم بزنم ولي ناچار بودم سر صحبت رو يه جوري باز كنم.
با توجه به اينكه محل قرار با محل زندگي اون فردي كه من باهاش صحبت مي كردم فاصله زيادي داشت مي دونستم احتمالا حداقل كمي در ترافيك مونده. پس:
من: خيلي توي راه بوديد؟
اون: با تعجب! نه. خوب بود.
من: شما امروز سركار بوديد يا خونه؟
اون: الان كار داشتم جايي.
من با تعجب: يعني شما امروز سركار نبوديد؟
اون: با لبخندي دلبرانه (آره جون خودش) كار من كه شمايي.
من ديگه واقعا جا خورده بودم و بدتر از اون لهجه اي كه حتي يه خورده هم غلظت آمريكايي نداشت اون نگاههايي بود كه داشت منو مي خورد و اين برام عجيب بود و در واقع شوكه شده بودم.
يه آن به اين نتيجه رسيدم نكنه ماشين رو اشتباهي سوار شدم. آخه اون بنده خدايي كه من باهاش صحبت مي كردم ديگه هر مشخصه اي نداشت لهجه انگليسي تابلويي داشت كه حتي با فارسي سليس صحبت كردن هم به راحتي متوجه مي شدي چندين سال بين انلگيسي زبان ها زندگي كرده.
پس تصميم گرفتم رك و راست ازش سوال كنم.
من: ببخشيد شما امروز اينجا قرار داشتيد؟
اون: خيلي خونسرد. قرار كه نه. ولي خوب شما افتخار داديد و سوار ماشينم شديد.
يه آن يخ كردم. پس حدسم درست بود. اين آقاهه سر بزنگاه رسيده و با يه اشاره من احمق رو سوار كرده. حتما چقدر توي دلش لذت برده بود از اينكه تحويلش گرفتم.
من: ببخشيد مثل اينكه اشتباه شده. من قرار بود شخص ديگه اي رو ببينم.
اون: چه اشكالي داره. حالا منو ديدي. ناز نكن ديگه.
از لحن چندش آورش حالم داشت بهم مي خورد. از خودم بدم اومده بود كه تمام اين مدت اين مردك رو تحمل كردم.
من: پس لطف كنيد منو پياده كنيد.
اون: قرار قراره حالا چه فرقي مي كنه با كي.
من: لطفا منو پياده كنيد.
و اون در حاليكه اصلا مايل نبود پدال ترمز رو فشار داد. و من پياده شدم در حاليكه باز برگشته بودم به ميدان ونك و باز بايد مي رفتم پارك وي.
پس سريع يه تاكسي سوار شدم و رفتم.
... پ.ن. نيكا جان من به وبلاگت سر مي زنم ولي نمي تونم كامنت بذارم چون ارر مي ده عزيزم.:(

