با مامانم كار داشتم و زنگ زدم به خونه.
جوجولو گوشي رو برداشت.
من: سلام عروسك. خوبي؟
جوجولو: (كه از علاقه من به خودش آگاهه و برام خيلي ناز مي كنه) با لحن شيرين بچه گانه: سلام
من: دلت براي عمه تنگ نشده؟
جوجولو: آيه. (همون آره)
من: عمه ام دلش برات تنگ شده. چقدر دلت براي عمه تنگ شده؟
جوجولو: خيلي
من: مادر جون خونه هست؟
جوجولو: آيه
من: مي تونم با مادر جون صحبت كنم؟
جوجولو با كمي مكث: آيه
من: خوب پس يه بوس بده و خدافظ
جوجولو هم بوس كرد و خداحافظي و ....
چند لحظه گذشت و از مامانم خبري نشد. بلـــه...
جوجولو گوشي رو گذاشته بود. خيلي خندم گرفت. آخه من هميشه به اين جقل مي گم عمه گوشي رو بده به مادرجون. ولي ديروز كلاس گذاشتم و گفتم مي تونم با مادرجون صحبت كنم؟
بي دليل نبود اين بچه چند لحظه مكث كرد. بعدش هم كه من باهاش خداحافظي كردم احتمالا حدس زده منظورم از مي تونم با مادرجون صحبت كنم يعني خداحافظ .
نتيجه: هيچ وقت سعي نكنيد براي بچه ها كلاس بذاريد چون به احتمال خيلي زياد كنف (همون ضايع) مي شيد.
پي نوشت: وبلاگ 1ms.blogfa.com هم آپ شد.
من يك غريبه ام. هيچ كدام از آنهايي كه در سانحه سقوط هواپيما كشته شدند با من نسبتي نداشتند. هيچ كدام را نمي شناختم. ولي غم اين حادثه هنوز بر دلم سنگيني مي كند.
بارها با خود انديشيده ام خدايا خانواده هايشان چه مي كنند؟ آيا واقعا خاك تا اين حد سرد است كه غم به اين بزرگي را سرد كند؟
در اين چند روز تمام اخبارهاي تلويزيون را پيگيري كردم شايد به نتيجه برسم. شايد دليل قانع كننده اي براي كشته شدن اين تعداد كثير از جوانان وطنم بيابم. اما تنها چيزي كه شاهد آن بودم چهره اشكبار خانواده ها و همكاران آن عزيزان بود.
اصحاب رسانه و يا غير. مگر فرقي هم دارد؟ همه آنها جوانان اين وطن بودند. وطني كه به اين سادگي ارزش وجود آنها را ناديده گرفت!
نمي دانم، حتما مرگ آنها، همه آنها قرار بوده اينگونه باشد و در يك روز و يك ساعت و يك لحظه. اما به چه دليلي؟ پرواز با هواپيمايي كه سالها از تاريخ انقضاي آن گذشته؟
مجري شبكه خبر مي گفت: اين بار پرواز آن هم با بالهاي پوسيده، هيچ بازگشتي در بر نداشت.
آيا تنها با سقوط اين هواپيماست كه ما متوجه مي شويم استفاده از آن خطر دارد؟ خطر؟ فكر مي كنم چيزي بالاتر از خطر، آيا استفاده از اين هواپيماي باري، آن هم از نوع فرسوده براي حمل انسانها معنايي جز حماقت داشت؟
من غريبه ام. ولي دلم به درد آمده. اميدوارم خدا به خانواده هاي داغدار و همكاران اين عزيزان صبر بدهد.
منوچهر نوذري هم رفت. دلم از رفتن نوذري هم گرفت.
نمي دانم امسال چرا همه خوبان دارند مي روند. شايد ضيافتي در آن سو برپاست كه براي رسيدن به آن اين همه تعجيل مي كنند.
نمي دانم تا سال ديگر باز هم قرار است چه كساني از ميان ما بروند؟ ولي اميدوارم خوبان دگر براي رسيدن به آن ضيافت اين همه تعجيل نكنند.
پي نوشت: در بين خبرهايي كه اين چند روز شنيدم خبري بود كه شايد كمي مسرت بخش باشد.
محققان به دارويي دست پيدا كرده اند كه بر خلاف ديگر داروهاي پيشگيري كننده ام اس كه تزريقي است، دارويي خوراكي است و عوارض جانبي آن هم بسيار محدود مي باشد. اين دارو براي بهبود علائم التهابي ام اس به كار گرفته مي شود. (البته از كل خبر اينجوري فهميدم كه جلوي پيشرفت بيماري رو مي گيره). و كارش مانند اينترفرونهاست.
احتمال داره بعد از آزمايشات بيشتر اين دارو وارد بازار بشه. البته اسم دارو رو متاسفانه نمي تونم درست به خاطر بيارم. يه چيزي تو مايه هاي كگزافون بود. البته اون روز چون اسم اين دارو شباهت به گل گاوزبان داشت فكر نمي كردم فراموش كنم كه بر خلاف تصورم فراموش كردم. بهرحال اسم دارو هرچي مي خواد بشه اميدوارم اگه واقعا اين دارو مؤثره و ما رو از درد تزريق اين آمپولها خلاص مي كنه هرچه زودتر بتونيم بهش دسترسي پيدا كنيم.
چند وقت پيش سينما يه فيلم نمايش مي داد به اسم نوك برج. من و مهناز بدون تصميم قبلي رفتيم اين فيلم رو ديديم و كلي خنديديم. كاري ندارم كه خوب بود يا بد بود. ولي حداقلش اين بود كه بر خلاف فيلم اسپاگتي وقتي موضوع خنده داري پيش مي اومد مي دونستي كه واقعا خنده داره و طرف خودكشي نكرده كه با موضوعات لوس و آبكي تو رو بخندونه.
اين فيلم ربطي به موضوعي كه مي خوام امروز بنويسم نداشت به هرحال. بحث من نوك برج و عشقولانه بازي نيست، بحث سر برج و حقوق گرفتنه (البته نه از اون پول زورايي كه كيوون وگيره) از اين پولهاي زحمت كشيده اي كه با عرق جبين به دست مي ياد.
ديروز داشتم محاسبه مي كردم كه چند روز ديگه تا سر برج مونده؟ و دعا مي كردم كه ايكاش زودتر سر برج بشه و حقوق بگيريم بعدش با خودم فكر كردم چقدر دارم از زندگيم لذت مي برم واقعا؟ تمام زندگيم شده اينكه منتظر بشم ببينم كي زمان حقوق گرفتن مي شه، اونم با اين شركت هاي مزخرفي كه هربار محل كارم باهاشون قرارداد مي بنده كه هر وقت دلشون خواست حقوق مي دن.
وقتي حقوق گرفتم هم باز استرس دارم كه نكنه پولم كم بياد. حالا بماند كه اين بين هميشه يه ولخرجي هايي هم دارم كه فكر مي كنم اگه اونا نبود زندگيم كاملا روزمره مي شد، بدون كوچكترين هيجاني.
ولي واقعا چرا بايد اينجوري باشه؟ چرا بايد همش استرس داشته باشم كه آيا اين ماه كه مي خوام قسط فلان بانك رو بدم و فلان وامي كه گرفتم و بعدش هم 40 هزار تومن پول نازنين رو بدم براي گرفتن آمپول ربيفي كه معلوم نيست آيا در جلوگيري از پيشرفت بيماريم و نه بهبود بيماريم كمكي مي كنه يا نه و بعد هم اينكه آيا تهش هم يه چيزي مي مونه؟
و بعد دوباره آرزو كنم كه ايكاش زودتر عيد بشه كه تازه اين شركت پيمانكاري كه براش كار مي كنم اگه دلش خواست و مردونگي داشت بياد عيديمون رو بده تا بزنم به يه زخمي. و بعد هم كه عيد شد نفهمم پولم چجوري تموم شد و دوباره دعا كنم زودتر ماه ارديبهشت بشه كه حقوق اون ماه رو بگيرم و كسري عيد رو جبران كنم.
مي دونم اين مشكل من تنها نيست، خيلي از ما همين وضعيت رو داريم. يه همسايه اي داشتيم كه بعد از 20 سال كه مهاجرت كرده بود استراليا، برگشته بود يه سر بزنه و بره. به من مي گفت چقدر دلم برات مي سوزه كه هفت ساله داري كار مي كني و هنوز به هيچ جا نرسيدي. دختر من اونجا همسن تو هست و دو سال كار كرد و بعدش هم چندبار با تورهاي مختلف به كشورهاي ديگه سفر كرد.
اصلا بحث من كشورم نيست كه اينجا حقوق كمه و مرتب داريم استثمار مي شيم و ازمون بيگاري مي كشن.
بحث من خودمونيم. خندم مي گيره وقتي مي بينم دارم روزهاي با ارزش زندگيم رو به چندتا اسكناس هزاري مي فروشم. به اينكه تمام آرزوم اينه كه زودتر آخر ماه بشه و حقوق بگيرم. ولي نمي دونم اون چيزي كه اين بين از دست دادم خيلي با ارزشتر از حقوقيه كه گرفتم.
ولي وقتي دوباره بهش فكر مي كنم مي بينم كاري نمي شه كرد. وقتي كفگير به ته ديگ مي خوره عمر هم بي ارزش مي شه. اون موقع همه چي رو پول مي بيني (چشمك)
البته اينم بگم خدا رو شكر تاحالا هيچ وقت لنگ نموندم. يعني هميشه ته حسابم يه خورده پول بوده. ولي اين استرس هميشگي خودم هم هست كه مرتب نگرانم نكنه فلان قسط عقب بيفته يا بدهي فلان شخص رو ندم و يا...كه البته هيچ وقت هم اين اتفاقا نيفتاده و اين مسئله مربوط مي شه به نگراني بيش از حد خودم.
پ. ن: خيلي پراكنده گويي كردم. در واقع هرچي بداهه به ذهنم رسيد رو نوشتم. از اين بابت معذرت.
در ضمن خيلي مشتاقم شماهايي كه شاغليد هم درباره خودتون برام بنويسيد
چند وقت پيش به وبلاگ موج پيشرو سر زدم. نوشته بود بچه هاي حتكن زرند لباس ندارن. زمستان در پيش است و اونا حتي خونه ندارن و مجبورن توي چادرهايي زندگي كنن كه حتي در برابر باد و بارون محافظتشون نمي كنه.
اون بار آقاي سعيدي هيچ شماره اي ندادن و هيچ آدرسي. ولي اين بار كه به موج پيشرو سر زدم نامه اي ديدم با اين مضمون: كه كودكان و نوجوانان مؤسسه خيريه مؤمن آباد نيازمند لباس گرم هستند... بهتره خودتون يه سر به موج پيشرو بزنيد http://mojepishro.blogfa.com/ لينكش هم توي لينكهاي ثابت گذاشتم.
با خوندن اين مطلب ياد جمله اي از يه بزرگي افتادم كه گفته بود: هرماه يك وعده از غذاي خودت را به فردي نيازمند بده.
من فكر مي كنم يك وعده غذايي كه ما مي خوريم و لذت مي بريم به طور متوسط هزينش بيشتر از 10 هزار تومان نباشه. اگه همه دست به دست هم بديم و پول نصف وعده غذاي خودمون يا حتي كمتر از اون رو به اين بچه ها اختصاص بديم شايد اون وعده غذايي رو نخوريم و لذتش رو از دست بديم ولي تونستيم يه لباس گرم هديه كنيم به كودك يا نوجواني از زرند كه از سرما مجبوره دست به سينه راه بره.
ما همه حتي اگه طعم بي خانماني رو نچشيده باشيم مي دونيم سرما چقدر وحشتناكه. پس چه خوب مي شه اگه همه كمك كنيم.
فكر مي كنم پوشوندن يه لباس به تن بچه اي كه داره از سرما مي لرزه لذتش خيلي از يه وعده غذايي لذيذ بيشتر باشه دوستان.
پس اگه همراهيد و دوست داريد لبخند شادي رو روي لبان يه نيازمند ببينيد يا علي.
شماره حساب جاري براي كمك هاي نقدي: 24018 بانك ملت شعبه زبرجد پاسداران-كد 65102-به نام عليرضا سعيدي
شماره تماس هماهنگي براي دريافت كمك هاي غير نقدي: 02122852445- از ساعت 8 تا 10 شب
نمي دونم تا حالا با يه آدم بدجنس مواجه شديد يا نه؟
يا مثلا با يه راننده بدجنس. فكر مي كنم كمتر كسي باشه كه با اينجور راننده ها برخورد نداشته
سال پيش بود كه از پل مديريت اومدم ونك و از اونجا مي خواستم برم پاسداران ، چون بايد به موقع مي رسيدم به محل كارم. مونده بودم كه آيا از ونك مي شه رفت پاسداران يا نه؟ از چندتا راننده پرسيدم كه گفتن نمي دونيم. بعد اومدم اول بزرگراه حقاني كه اگه ماشين پيدا نكردم برم سيد خندان و از اونجا برم پاسداران.
يه راننده مرتب داشت فرياد مي كشيد و براي ميرداماد مسافر جمع مي كرد.
من آقا اينجا واسه پاسداران ماشين داره؟
اون:نه. با من بيا ميرداماد يه راهي رو نشونت مي دم كه راحت ميري پاسداران.
منم فكر كردم طرف مي خواد شق القمر كنه قبول كردم و اومدم ميرداماد. وقتي ميخواستم پياده شم
من: حالا چجوري برم؟
اون: تا سر حسينيه ارشاد برو و از اونجا هم برو انتهاي خيابون حسينيه و از اونجا ماشين بگير و برو.
خيلي جا خوردم. مي خواستم بگم آقاي محترم خودم كه مي تونستم اين كارو بكنم. ولي به اين نتيجه رسيدم كه چشمم درآد و الكي به يه راننده مزخرف اطمينان نكنم.
ولي نقطه عطف ماجرا مي دونيد كجا بود؟
اينكه آقاي راننده وقتي داشتم ازش جدا مي شدم با حالتي خيرخواهانه من رو صدا كرد و گفت:
خانوم از اين به بعد اگه خواستي از ونك بري پاسداران برو خيابون برزيل. اونجا ماشين هاي خط چهارراه پاسداران واستادن.
خيلي ناراحت شدم. چون شديدا عجله داشتم و اين آقا بجاي اينكه از همون اول من رو راهنمايي كنه به خاطر طمعكاريش حاضر نشد اين كار رو انجام بده و هم مسير من رو دور كرد و هم يه هزينه اضافي رو به من تحميل كرد.
در اون شرايط كه من ناچار بودم زود خودم رو برسونم به محل كارم پرداخت پول برام چندان مطرح نبود به شرط اينكه به موقع مي رسيدم سر كارم ولي اون آقاي محترم حتي وقت من رو هم هدر داد.
پ.ن1: ممكنه بگيد خوب در عوض آخرش راهنماييت كرد و از اون به بعد به مشكل برنخوردي. بايد بگم كار نيكو كردن از پر كردن است. اون آقا هيچ خاطره خوبي رو از خودش در ذهن من نذاشت و هيچ دعاي خيري هم بدرقه راهش نشد. چون بدجنسي خودش رو به من ثابت كرد.
پ.ن2: يه همچين اتفاقي هم هفته پيش افتاد. وقتي از رسالت مي خواستم برم ميني سيتي. يه راننده اي ازم پرسيد خانوم شهرك محلاتي؟ گفتم نه آقا. ماشينهاي ميني سيتي كجان؟ گفت ماشين نداره. بايد واستي تا يكي همين جوري پيدا شه. ولي اين بار گول نخوردم. چون مي دونستم ميني سيتي حتما ماشين خطي داره.
بخاطر همين توجه نكردم و يه خورده رفتم جلوتر. جالب اينجا بود كه ماشينهاي ميني سيتي دقيقا 100 متر جلوتر از ماشينهاي شهرك واستاده بود و اون آقاي نامحترم مي خواست بنده رو دور بزنه كه موفق نشد. (همين طور كه داشتم مي رفتم گفتم اي لعنت بر هرچي مردم آزاره)
نتيجه: هيچ وقت فكر نكنيد هركسي كه ازش آدرس مي پرسيد انسان صادقيه، يه وقتايي هم به اين فكر كنيد كه اين فرد ممكنه به خاطر بدذاتي وجوديش بخواد شما رو آزار بده.
و در آخر: بچه ها اگه كسي كار خاصي با من داره فقط برام ميل كنه چون در اكثر مواقع پيغام هايي كه در ياهو مسنجر مي ذاريد از بين ميره و مطمئنا بي جواب مي مونه.


