یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه
رفتم و این فیلم برنده جایزه جشنواره رو دیدم. خیلی خیلی طبیعی بود. انگار زندگی روزمره یه آشنا رو می بینم. ولی آخرش خیلی حالگیری بود.
دختر خواهرم می گفت حیف پول. یعنی چی؟ چرا یه حقیقت ساده رو اینجور زیر پا گذاشتن.
نمی دونم. شاید می خواستن بگن واقعیت همینه که می بینید. نه اونی که شما دوست دارید.
به نظرم این درست تره. چون آدما در شرایطی که به ضررشون باشه و یا با یه درجه ارفاق تحت فشار باشن از هر صدتا نود و نه تاشون اول به منافع خودشون فکر می کنن و براشون مهم نیست آیا کسی رو زیرپا له می کنن یا نه.
حالا بماند خودم بارها توسط صمیمی ترین دوستانم در محیط کار و زندگی فقط به خاطر حسادتشون و نه به خاطر در خطر بودن منافعشون با بیرحمی کامل زیرپا له شدم.
آره من درک کردم این فیلم رو.
هرچند دختر خواهرم می گفت: خاله نمی دونم تو چه اصرار داری که همیشه حقیقت تلخه و واقعیت دردناک.
یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخی بی پایانه
شاید این جمله عصاره تمام فیلم بود. تمام مدتی که روی صندلی سینما میخکوب شده بودیم و با نگرانی منتظر بودیم ببینیم آخرش به کجا می رسه.
به نظر من درباره الی فیلمیه که واقعا ارزش دیدن رو داره. فیلمی که مخاطب رو نزدیک به دو ساعت با خودش همراه می کنه.
و در آخر : با همه تلخیهاش من از این فیلم لذت بردم.
البته صحنه های شادی رو هم در این فیلم می بینید. بازم مثل زندگی عادی.
قضاوت اصلی رو به خودتون واگذار می کنم بعد از دیدن فیلم.
ولی از جانب من
آقای اصغر فرهادی: دستتون درد نکنه. فیلم بسیار بسیار زیبا بود. و شاهدش صندلی های سینما که حتی یکیش خالی نبود و تا آخر فیلم حتی یکیش خالی نشد. و هنگام بیرون اومدن خیلی کم غر می زدن (یکیشون دختر خواهر من که بهش حق می دم.با توجه به سنش نمی خواد تلخی ببینه) و اکثرا در بحر تفکر غرق شده بودن.
یه همکار دارم که خیلی سوژه است واسه خودش
نمی دونم چرا تا حالا درباره کراماتش و هوش و نبوغش ننوشتم واستون که شما هم یه خورده مثل من شاد بشید
ولی انقدر این بامزه است که حیفه که دیگه دربارش ننویسم
فعلا یه نمونش رو بگم تا خودتون دستتون بیاد چرا انقدر جلب توجه کرده تا بعد
حتما تبلیغ کنجد عقاب رو دیدید توی تلویزیون
من و همکارم رفتیم از سوپری نزدیک محل کارمون هرکدوم یه بسته خریدیم که برای میان وعده استفاده کنیم
همکار من با این خانوم سوژه هم اتاقیه
می گفت نازمهر بهش گفتم خانومی کنجد می خوری؟
با تعجب پرسید مگه تو کنجد می خوری؟
همکارم: آره. هم خوشمزه است هم خاصیت داره
سوژه: مطمئنی ضرری نداره؟
همکارم: اگه دوست داری بیا یه کم بخور ببین چه مزه ای مطمئنم خوشت میاد
سوژه جون میاد سراغ همکارم تا کنجد بخوره
وقتی همکارم در ظرف رو باز می کنه و یه مقدار کنجد براش می ریزه با تعجب نگاهی می کنه و می گه: اااااا کنجد اینه ؟ من تا حالا فکر می کردم کنجد یه چیزیه شبیه فندق و سیاه رنگه و پوسته داره![]()
نکته جالب اینه که ایشون ۳۶ سال سن دارن. و مهندسی شیمی هم خوندن. نمی دونم مگه می شه یه دختر با این سن تا حالا به عمرش کنجد ندیده باشه و حتی نسبت بهش کنجکاو نباشه؟
انی وی. اندر کرامات ایشون انقدر نکته دیدیم و شنیدیم و تعجب کردیم و خندیدیم و شوکه شدیم که خدا داند. فقط دلم می سوزه چرا زودتر به فکر نیفتادم اتفاقات خارق العاده مربوطه به ایشون رو بنویسم. البته از این به بعد سعی می کنم حتما یادم بمونه![]()
روز میلاد گرامی ترین زن و بلکه انسان و بهانه خلقت تمامی انسانها رو خدمت همه دوستان و به خصوص مادران گرامی و همچنین مامانی خودم تبریک می گم.
امیدوارم و از خدا می خوام که بتونم رهرو خوبی برای خانم فاطمه زهرا سلام اله علیها باشم
آمین
.jpg)

می خواستم ماجرای سفر رو در دو سه پست پشت هم بذارم تا حداقل به عنوان خاطره برای خودم باقی بمونه ولی متاسفانه از شنبه آنچنان مریض شدم که حس از بدنم رفته.
فعلا در حال تزریق آنتی بیوتیک هستم و مرحله خلاص شدن از دست ویروس.
تا بهتر شم و بیام شرح بقیه سفر رو بنویسم.
بالاخره بعد از مدتها نذر و نیاز مامان واسه رفتن به عتبات و بعد از اینکه اسممون در قرعه کشی سازمان حج دراومد ولی به خاطر کنسل شدن سفر هوایی، سفر ما هم کنسل شد، سه شنبه هفته گذشته عازم نجف شدیم.
روز قبل با من تماس گرفتن که اگه هنوز مایل به سفر هستید فردا ساعت ۴ صبح فرودگاه امام باشید و اینجوری شد که همه کارهای ما با عجله انجام گرفت و روز بعد ساعت ۹ صبح به وقت ایران و ساعت ۷ و نیم به وقت عراق در نجف بودیم.
برنامه سفر اینجوری شد که باید اول می رفتیم کاظمین، پس از همون فرودگاه عازم کاظمین شدیم. در بین راه هر نیم ساعت یه بار اتوبوس رو نگه می داشتن، ما رو پیاده و به صف می کردن و خودمون و کیفمون رو تفتیش می کردن.
آفتاب خیلی داغ بود و خیلی اذیت شدیم. مسیر نجف تا کاظمین رو که فکر کنم ۳ ساعت بود در عرض ۷-۸ ساعت رفتیم. حسابی تفتیش زده شده بودیم![]()
در کاظمین هم باید بارمون رو پیاده می کردیم و مسیر طولانی ای رو طی می کردیم تا برسیم به هتل (البته من می نویسم هتل و شما بخوانید مهمانخانه). خدا بابام رو نگه داره واسه ما که اگه اون نبود من و مامان حسابی اذیت می شدیم با اون همه اثاثیه.
بعد از مختصری استراحت و ناهار، عازم حرم امام موسی کاظم علیه السلام و امام جواد علیه السلام شدیم. خوشبختانه اینجا هتل چسبیده بود به حرم و خیلی راحت بودیم واسه رفت و آمد.
حرم این دو امام هم با اینکه نسبتا شلوغ بود ولی من فکر می کنم به خاطر اینکه کاروانهایی که زمینی به عراق میرن رو به کاظمین نمی برن، شلوغی قابل تحملی داشت. در نتیجه ما راحت زیارت کردیم و البته نایب الزیاره شدیم برای همه دوستان.
از اونجایی که به موبایل و دوربین خیلی حساس بودن، من از ترسم موبایل رو گذاشتم مهمانخانه و رفتم حرم و به خاطر همین نه فیلم گرفتم و نه عکس.
فقط یک شب کاظمین بودیم و فردا صبح عازم کربلا شدیم.
اینم بگم از اونجایی که در عراق موبایل ۰۹۱۹ ایران کار نمی کنه و حرف زدن با ۰۹۱۲ هم گران می شه من بلافاصله در فرودگاه یه سیم کارت عراقی خریدم و انداختم روی گوشیم. که اولا ۵ هزارتومن سرم کلاه رفت و ثانیا شارژ سه دلاریش همون اول تموم شد و به ناچار در کاظمین شارژ ۵ دلاری خریدم هفت هزار تومن![]()
نمی دونم این عربها خودشون انقدر شیک دزدی کردن رو بلد بودن یا در اثر حشر و نشر با ایرانی های گرامی این ژن بهشون منتقل شده؟؟؟
البته دور از جون خیلی از ایرانیها![]()
شخصی داخل یک شعبه بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیت از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد، بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را دارد و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ ۵۰۰۰ دلار دارد.
کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد. مرد هم سریع دستش رو توی جیبش کرد و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو با وام آقا موافقت کرد، آن هم فقط برای دو هفته.
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین را به پارکینگ بانک در طبقه پایین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود بازگشت.
وی ۵۰۰۰ دلار به همراه ۸۶/۱۵ دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت: "از این که بانک ما را انتخاب کردید، متشکریم." و گفت ما بررسی کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید، ولی فقط من یک سوال برایم باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتان زحمت دادید ۵۰۰۰ دلار از ما وام بگیرید؟
مرد نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: "تو فقط به من بگو کجای نیویورک می توانم ماشین ۲۵۰ هزار دلاری را برای دو هفته با اطمینان خاطر و با فقط ۸۶/۱۵ دلار پارک کنم!
منبع: ضمیمه روزنامه اطلاعات مورخ ۲۶/۲/۱۳۸۸
ناخودآگاه رفتم سراغ مجله آشپزی هایی که این یکی دو سال خریدم و شروع کردم به آشپزی بر اساس دستور پخت اونا.
البته به طور معمول یه سری غذاهایی رو درست می کنم که جدیدا و یا غذاهایی که در رستوران های عمدتا گران قیمت امتحان کردم تا ببینم می تونم از پسشون بربیام و به خودم ببالم که بابا ما اینیم![]()
دیشب مجله آشپزی اردیبهشت رو آوردم و شروع کردم به درست کردن سالاد جوانه ماش و آوکادو . همه مواد رو داشتم جز آوکادو که اونم دیروز از تجریش خریده بودم و به خاطر همین شوق داشتم زودتر غذا رو درست کنم.
طبق دستور ، همه مواد لازم رو مخلوط و سس رو آماده کردم. وقتی می خواستم سس رو با سالاد مخلوط کنم یه بار دیگه به دستور نگاه کردم و متوجه شدم زیره سبز هم لازمه.
به مامانم گفتم زیره سبز می خوام.
مامان: زیره سبز رو باید بگردم پیدا کنم و بعدش پاک کنم و بعد آسیاب کنم. دردسره، حالا بدون زیره درست کن.
من: نه مامان. حالا که دارم سالاد رو درست می کنم باید همه موادش کامل باشه.
مامان بنده خدای من گشت و زیره رو پیدا کرد و البته زحمت پاک کردنش رو خودم کشیدم
و بعد آسیابش کرد. در همین حین یه بار دیگه به مواد لازم سالاد نگاهی انداختم و هرچی گشتم اثری از زیره سبز در اونا ندیدم. بازم نگاه کردم، البته با تعجب فراوان، ولی خبری از زیره سبز نبود.
وقتی به صفحه روبرویی نگاه کردم، زیره سبز رو دیدم ولی در دستور پخت کوفته بلغور نه در دستور سالاد جوانه ماش![]()
هم عصبانی بودم از دست خودم، هم شرمنده به خاطر اصرار زیادم به مامان و هم خنده ام گرفته بود. نگران بودم مامان جریان رو بفهمه و عصبانی بشه و در عین حال نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم.
در حالی که می خندیدم گفتم مامان جان اشکالی نداره دیگه بدون زیره می خورم و سس رو روی سالاد ریختم. مامان هم زیره رو آورد که بریزه روی سالاد که دستش رو گرفتم و گفتم نه، واقعا نمی خوام.
با شک و تردید نگاهی بهم کرد و گفت: دستور رو اشتباهی دیده بودی درسته؟ با شرمندگی و البته شیطنتی که در نگاهم بود سرم رو تکان دادم و گفتم آره.
مامان هم خنده اش گرفته بود. گفت وای از دست تو که هر وقت چیزی می خوای عین بابات همون موقع باید واست جور بشه آخرش هم اینجور.
به خاطر اینکه دلش رو به دست بیارم یه قاشق کوچولو از زیره رو ریختم روی ظرف سالاد خودم و مثل دخترای خوب بدون حرف سالاد رو خوردم.
ولی خودمونیما طعم سالاد بد هم نشد. اتفاقا طعم جدیدی پیدا کرد که مطلوب بود.![]()
پ.ن: آوکادو میوه ای هست که برای سیستم عصبی بدن بسیار مفیده و سرشاره از ویتامین ای.
مزه اش هم به نظر من خیلی خوبه و یه جورایی فکر کنم طعم کره بادام زمینی داره. البته دقیق نمی تونم بگم ولی طعم خیلی خوبی داره هرچند اولش به نظر بی مزه میاد. ولی قیمتش بالاست.
یه میوه کوچک اندازه یک گلابی رو خریدم ۵ هزار تومن.![]()
چقدر یه وقتایی یه چیزایی به ظاهر بی اهمیت قشنگ و با اهمیت می شه و به آدم روحیه می ده.
وقتی که این سر شهری و از اون سر شهر تماس می گیره و بهش می گی در یه مجلس خیر شرکت کردی.
در حالیکه می دونی قرار نیست تا یکی دو روز دیگه ببینیش یه دفعه تلفنت زنگ می خوره و بهت می گه من سر خیابون شما هستم.
بهت زده و خوشحال میری به دیدنش و می شنوی که وقتی گفتی در اون جلسه شرکت کردی انقدر تحت تاثیر قرار گرفته که دلش نیومده دیدار رو به بعد موکول کنه و خودش رو سریع رسونده تا حتی برای نیم ساعت هم شده با تو باشه.
چقدر لذت بخش می شه وقتی این نیم ساعت رو با هم می شینید روی چمنهای خیس پارک و به اتوبان خیره می شید و در سکوت عشق رو مزه مزه می کنید.
چه زیباست وقتی صبح خسته و خواب آلود و بدون هیچ میلی برای خارج شدن از خانه در حالیکه می دونی باید دقایق طولانی برای پیدا کردن ماشینی که به مسیرت بخوره معطل بشی بر حسب وظیفه بیرون میای و همونطور که در عالم خودت سیر می کنی و مثل هر روز به خودت روحیه می دی که امروز هم ماشینی هست که قراره برای تو بایسته و تو رو به محل کارت برسونه با صدای سوت رشته افکارت پاره می شه و وقتی به سمت صدا سر بر می گردونی صاحب صدا رو می بینی که برات آشناست. بله خودشه. از وقت خواب و کارش زده تا بیاد دنبال تو و شگفت زده ات کنه.
واقعا هم موفق می شه. چقدر قشنگه. وقتی انتظار دیدن کسی رو نداری در حالیکه تمام فکرت رو مشغول خودش کرده ناگهان جلوی تو قرار بگیره. این اتفاق ساده می تونه تمام روزت رو زیبا کنه.
چقدر ناگهان همه چیز زندگی می تونه از بد به خوب تغییر کنه. وقتی در اوج ناامیدی و افسردگی، خدا شخصی رو سر راهت قرار می ده که در عرض کمتر از چند ماه متوجه می شی روحش مکمل روح تو هست و ذهنیاتش با تو نزدیکه و همونی بوده که همیشه خلااش رو در وجودت احساس می کردی.
اینجاست که به قدرت لایتناهی خدا پی می بری. و از اینکه به دعای تو هنگامی که در برابر دریای زیبای جنوب ایستاده بودی و ازش خواسته بودی یه جوری به تو آرامش بده پاسخ داده، ممنون می شی و با تمام وجود ازش تشکر می کنی.
تو از خدا آرامش خواسته بودی و اون آرامش رو در قالب شخصی به تو داد که به حرفهای نگفتنی ات گوش داد و وقتی گریه کردی اشکات رو پاک کرد و هر وقت حس کردی بی پناهی سرت رو روی شونش گذاشت و بهت فهموند در کنارته.
بهت اعتماد به نفس داد و تمام واژه های منفی که درباره خودت به کار می بردی و بهشون اعتقاد داشتی رو از ذهنت و از زبانت زدود و بهت یاد داد مثبت فکر کنی و هدف والایی برای خودت در نظر بگیری و بهت قول داد همه چیز بهتر می شه.
اینجوریه که می بینی در عرض چند ماه چقدر همه چیز بهتر شده. شکستهایی که داشتی کمرنگ شدن و بی وفایی هایی رو که دیدی به عنوان بخشی از تقدیرت که وجود تو رو ساخت پذیرفتی.
حالا عشق به خدا رو هم بیشتر درک می کنی. حالا درک کردی بنده خدا هم می تونه جلوه عشق به خدا باشه.
اینجاست که با تمام وجود از خدا تشکر می کنی و ازش می خوای این آرامش رو تداوم ببخشه و کمکت کنه عشق به بنده اش راهی باشه که نهایتش عشق به خودش باشه.
آمین
الان خیلی آرومم. به جرات می تونم بگم توی این پنج سال که دارم وبلاگ می نویسم پست قبلی اولین پستی بود که برای خلاص شدن از فشار عصبی که داشتم متحمل می شدم، به شدت بهش نیاز داشتم.
مهم اینه که فرد مذکور خودش تا یه حدودی (البته نمی دونم از کجا) متوجه شده حرفهایی که زده به گوش ما رسیده و فعلا در مرحله پاچه خاری به سر می بره و اینکه من جز خوبی از شما نگفتم.
بهرحال وجودش رو انقدر با ارزش نمی بینم که بخوام یه پست دیگه رو بهش اختصاص بدم.
خدا خودش عالم و ناظره پس می سپرم به خودش.
از دوستان گلم هم ممنونم. نظرات شما در رسیدن به آرامش خیلی بهم کمک کرد.
اعصاب و روانم ریخته به هم.
نمی دونم چی می خوان این مردم فضول و هوچی گر از جون دیگران. یعنی فکر نمی کنن این حرفایی که اینور و اونور می برن ممکنه برای خودشونم ببرن یه روزی؟
چرا یه آدم می تونه انقدر عوضی باشه که جوری رفتار کنه که حتی یه فاتحه هم بعد مرگش برای خودش نخره؟
آخه یکی نیست به این همسایه فضول بگه پیرزن احمق خدا رو شکر پسر خودت هزارتا درد بی درمون داره که یکیش صرعه.
اون یکی پسرت هم که هم معتاده و هم دستش کجه.
حالا اگه منم بخوام مثل خودت عوضی بشم که کوس رسواییت بدجوری به صدا درمیاد!
آخه عوضی اگه هر عوضی تر از خودت که (می تونم حدس بزنم کیه) بیاد به تو مریضی من رو بگه تو باید با افتخار دربارش با من حرف بزنی و خبر از مرگ قریب الوقوع من بدی؟
البته به کوری چشم تو و اون یکی زن هوچی گرتر از خودت و به لطف خدا حالا حالاها هستم و سرپام و تا شماها رو توی گور نکنم نمی میرم.
ولی خیلی ناراحتم. چقدر مردم نامردن. اینکه من ندونم ام اس چه بیماری کوفتی ایه و با شنیدن اسمش در اوج جوانی و آرزوهای بلندم، شوکه بشم و بیام به دختر تو که مثلا دوست صمیمی منه بگم همچین اتفاقی برام افتاده و اونم بیاد به تو بگه یه طرف.
حالا خیلی افتخار کردی که بعد از شوهر دادن دخترت (که حسرت به دلش مونده بودید خدا رو شکر همتون) بری به این زنیکه هوچی گر درباره مریضی من حرف بزنی؟
مثلا چی نصیبت شده؟ خوب منم اگه بخوام یکی بدتر از تو بشم که سابقه بیماری خانوادگی شماها که زیر دست منه که. دزد حاضر و بز حاضر. منم می تونم برم دهنم رو واسه شوهر دخترت باز کنم.
حالا خیالت راحت شد آه هیچ کس نگرفته بودتون و دخترت با افتخار رفت خانه بخت و با آرامش کامل رفتی راز من رو برملا کردی؟
انصافه؟ لذت بردی؟ اون دل کوچیکت آرومت شد؟ روح حقیرت چی؟
حالا که تمام محله بشینن درباره مریضی دختر فلانی حرف بزنن و ظاهرا از روی ترحم و شاید محبت و باطنا به خاطر لذتی که ذات کثیفشون می بره از گفتن حرفهای لغو با حسرت سرشون رو تکون بدن و بگن آخی بیچاره. جوونه. خوشگله. حیفشه که این بلا اومد سرش. خدا صبر بده به پدر و مادرش.
تو کیف می کنی؟ ته دلت قند آب می شه که من می شم مرکز ثقل زر مفت زن های محله و دختر تو از هر عیبی بریه؟
لذت می بری؟ بعد می شینی و می گی دخترم به فلانی خیلی مدیونه ایشالا خدا حاجت اون رو هم بده؟
آره امیدوارم خدا حاجت من رو بده. امیدوارم خیر از زندگیتون نبینین که اینجوری از اعتماد یه آدم ساده سو استفاده کردین و با دل زخم خورده یه نفر بازی کردین و نمک به زخمش پاشیدین.
هرگز نمی بخشمتون. اینو بدونین اگه خدا خیلی جاها نسبت به من بی اعتنا بوده و جوابم رو نداده ولی هروقت آه کشیدم از دل شکستم، هیچ وقت بی جوابش نذاشته.
منتظرم. می بینم. روزی که اشک چشماتون به رنگ خون بشه. من بهتون هیچ بدی به جز خوبی نکردم. حیف که لیاقتش رو نداشتین و حیف تر اینکه من نمی تونم و توی ذاتم نیست باهاتون مقابل به مثل کنم. نمی تونم مثل خودتون دریده باشم.
ولی واگذارتون کردم به خدا. می بینم اون روزی رو که خدا تقاص همه بدیهایی که به من و خانوادم کردین و جواب خوبی رو با بدی دادین رو ازتون می گیره.
می دونم آبیه که ریخته و دیگه نمی تونم جمعش کنم. ولی دلم به خدا خوشه.
امیدوارم فقط همونقدر که به ما بدی کردین و نه حتی یه ذره بیشتر، جواب بدیهاتون رو بگیرین.
فقط اینجوریه که شاید دل زخم خورده من آروم بشه.
متنفرم از ایران. متنفرم از این مردم بیکار ایران که مریضی یه شخص رو می کنن چماق و می زنن تو سرش.
بابا یکی بیاد به اینا بگه مگه من خبر داشتم که قراره مسیر زندگیم یه دفعه تغییر کنه؟ مگه تو علم غیبی داری و می دونی قراره همیشه سلامت باشی؟ آره؟ اگه جوابت مثبته باید بگم بر تو حرجی نیست چون ذاتا احمقی.
اگه هم جوابت منفیه که بهتره بگم حیوان چارپای نفهم، پس چرا یه درد به درد کسی که خودش هزارتا درد داره که یکیش بیماریه اضافه می کنی؟
شاید خدا خواست خودت فردا که داشتی از خیابون رد می شدی با یه ماشین تصادف کردی و قطع نخاع شدی و یا ضربه مغزی ای شدی که کمترین عارضش این بود که لال بشی (انشاله) که دیگه نتونی زبون به حرف مفت توی دهنت بچرخونی. اونوقت می خوای چکار کنی؟
ایکاش ما سعی می کردیم یاد بگیریم به جای پیدا کردن عیب دیگران و بزرگ کردنش کمی هم به عیب های خودمون و از بین بردنش بپردازیم.
ایکاش سعی می کردیم روح حقیرمون رو وسعت بدیم. ایکاش یکی از دعاهای هر روز ما این بود که خدایا دل من رو بزرگ کن و روحم رو تعالی ببخش. چی می شد دیگران با دیدن ما به جای اینکه لرزه به تنشون بیفته که این بازم از راه رسید خدا بخیر کنه. با عشق تمام می اومدن و ما رو در آغوش می گرفتن و از بودن با ما احساس آرامش می کردن.
چی می شد که هر روز ، نه اصلا هر هفته یه ذره فقط یه ذره از هفته قبلمون بهتر می شدیم و بیشتر با مردم همدردی می کردیم یا حداقل به وجدانمون رجوع می کردیم و از خودمون راضی می شدیم وقتی به این نتیجه می رسیدیم که حداقل تلاشمون رو برای بهتر شدن کردیم.
چی بگم. ظاهرا تعبیر هرکس هم از وجدان بر اساس سلیقه شخصی خودش متفاوته.
ایکاش یه وقتایی خودمون رو جای دیگران می ذاشتیم فقط یه کوچولو و نه بیشتر.
اونوقت جامعه خیلی زیباتر می شد.
حیف

