تبليغاتX
:: اين مهمان ناخوانده ::
  • آزمون
  • شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 12:12
    یکی دو هفته ای هست که یه هویی و بدون مقدمه وارد یکی از بزرگترین آزمون های بزرگ زندگیم شدم

    آزمونی که نیاز به مطالعه اش کمتر از نیاز به تحقیق و توکل و به عقیده بعضی ها شاید شانسه

    شدیدا نیاز دارم به دعای دوستان

    اگه موفقیت آمیز بود برام حتما می نویسم

     پ.ن: راستي اينم بگم فعلا به ياري يكي ديگه از دوستان عزيزم ساناز جون ماه مون كه خدايي و حقيقتا وجودشون در اين دنيا غنيمه به سلامتي كامنتينگم درست شد و از اونجايي كه من ذاتا تنبلم فعلا تصميم گرفتم همينجا باشم تا ببينم خدا چي مي خواد

    هرچند هنوز فرصت نكردم با پيشگوي عزيزم تماس بگيرم براي برطرف كردن باقي مشكلات بلاگم

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • عطاش رو به لقاش بخشيدم
  • سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 14:54

    این بلاگ مثل خونه منه که همیشه از وارد شدن بهش آرامش پیدا می کردم و از بودن در اون لذت می بردم.

    خونه ای که با لطف فراوان دوستم دنیز جون ساخته شد و در چند مرحله سر و سامان گرفت و به اینجا رسید.

    به خصوص قالب زیبای وبلاگ و ساختار مدرن اون که می تونستم با یک کلیک تمام پست ها رو پنهان کنم و با یه کلیک بازم نمایش بدم که از زحمات پیشگوی مهربان هست برام باعث افتخار بود.

    ولی این اواخر بلاگفا که میزبان من و خیلی از دوستان هست شروع کرد به بازی درآوردن.

    سری قبل که بلاگم مشکل دار شد اول ورود به اون و بعد بخش نظرات که باز نمی شدن یه مدت صبر کردم و بعد برای مدیریت وبلاگ یه میل فرستادم و ازشون خواهش کردم این مشکل رو برطرف کنن که اونا هم لطف؟؟؟؟ کردن و مشکل برطرف شد.

    ولی باز دوباره دو روز هست که بخش نظرات بلاگم باز نمی شه و منم دیگه حاضر نیستم منت کش این عزیزان بشم و عطای بلاگفا رو به لقاش بخشیدم و رفتم ورد پرس یه خونه جدید درست کردم که امیدوارم اونجا بتونم بی درد سر بنویسم.

    هرچند اونجا خیلی بی روحه و اصلا زیبایی بلاگ خودم رو نداره ولی چاره ای نیست. بلاگفا دیگه خیلی داره روی اعصاب من پیاده روی می کنه.

    از این به بعد دوستان اگه تمایل داشتن می تونن تشریف بیارن به آدرس زیر و مطالب جدید من رو در اوجا بخونن.

    اين مهمان ناخوانده

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • هر دم از این باغ بری می رسد
  • شنبه نهم آبان 1388 ساعت 10:24

    دیروز کتاب قلعه حیوانات جرج اورول رو خوندم و متوجه شباهتهای بسیارش با جامعه کنونی خودمون شدم.

    آخرش هم با فراموشی پایان می گرفت. یعنی خوکی که اومده بود سردسته حیوانات شده بود آنچنان قانون و تاریخ رو تغییر داده بود که نسل جدید اصلا از گذشته اطلاعی نداشتن و نمی دونستن زمان گذشته خیلی بهتر از زمان حال زندگی می کردن و حداقل غذایی برای خوردن داشتن و سران جدید مغز اینا رو حسابی شستشو داده بودن و بهشون تلقین کرده بودن دارن در بهترین زمان و با بهترین رهبر زندگی می کنن.

    در آخر هم چندتا حیوان پیر باقیمانده که تاریخ رو می دونستن و از وضع موجود حسابی ناراضی بودن چاره ای ندیدن جز اینکه خودشون رو هلاک کنن.

    با خودم فکر می کردم بیچاره اونایی که حتی نفهمیدن چه تاریخی داشتن؟

    امروز که اومدم محل کارم و مشغول کارم شدم در یکی از روزنامه ها مطلبی توجهم رو جلب کرد که این مدت بیشتر در حد یه حرف بود.

    تاریخ پادشاهان پیشین به طور کامل از کتب تاریخ مدارس حذف شد.

    به همین سادگی.

    و مسئولان گرامی هم در جواب کارشناسان تاریخ شناس مخالف این کار، به عنوان دلیل هزارتا توجیه آوردن که اون تاریخ توصیفی بود و برای بچه های ما فایده نداشت و حالا ما می خوایم تاریخ رو تحلیلی کنیم و نقش پررنگ تر مردم رو به خودشون نشون بدیم.

    جدا؟؟؟

    وقتی نامی از پادشاهی برده نشه و تاریخش بیان نشه پس چی رو می خواین تحلیل کنین؟

    حتما تاریخ انقلاب سی ساله خودتون و سران مملکت خودتون رو؟؟؟

    یعنی اینا واقعا مردم رو چقدر اح مق فرض کردن؟

    حقیقتش تنها برداشتی که من از این مطلب کردم این بود که اینا هم کتاب قلعه حیوانات رو خوندن و اگه مردم از قسمت اول و انقلابش درس گرفتن اینا هم از قسمت آخر و حذف تاریخ درس گرفتن.

    اینکه تاریخی که مردم بهش افتخار می کردن رو حذف کنن.

    اینکه تاریخی رو که نشون می داد ایران قدرتمندترین کشور جهان بود رو حذف کنن.

    اسم کوروش و داریوش رو حذف کنن.

    اسم شاه عباس صفوی رو حذف کنن.

    تمدن هزار ساله ما رو حذف کنن.

    و بچه های نسل آینده ما ندونن نوادگان چه انسان هایی هستن.

    و دلشون خوش باشه به همین وضعی که دارن و مرتب به خودشون بگن خدا عمر بده دو-لت ما رو که انقدر به فکرمونه.

    به نظرم فاجعه ای می شه اگه همین جور ادامه پیدا کنه این وضعیت.

    اول به علوم انسانی گیر دادن و حالا به پادشاهان. دیگه چه خوابی می خوان ببینن؟

    اینا چطور به خودشون اجازه می دن بجای ۷۰ میلیون نفر و بلکه بیشتر تصمیم بگیرن و براشون تاریخ تعیین کنن؟

    چقدر دلم می سوزه برای نسل آینده ای که قراره در بی خبری و غفلت در بدبختی زندگی کنه.

    هرچند به یه چیزی اعتقاد دارم.اینکه موجوداتی که  اینا می خوان با تئوری حذف تاریخ قلعه حیوانات بهشون حکومت کنن انسانهای عاقلی هستن که تاریخشون رو در وجودشون حفظ کردن و آگاهانه به نسل های بعدشون انتقال می دن. نه یه عده حیوان بی شعور که در آخر چاره ای نبینن جز انتحار.

    در هر حال این امور غریبه از این ح کومت عجیبه بعید نیست و اگه رفتاری جز این ازشون سر بزنه مردم رو سردرگم می کنه.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • كتاب قانون
  • چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:8
    فيلم بيست رو خريدم و ديدم حقيقتش اصلا خوشم نيومد

    يه جورايي همش غم و بدبختي بود.

    آخرشم با ناكامي تموم شد. يه جورايي برام مبهم بود و غير قابل پذيرش.

    ديروز هم رفتم سينما و فيلم كتاب قانون رو ديدم.

    حدس مي زدم قشنگ باشه و بود.

    پرويز پرستويي واقعا بازيگره.

    اوايل فيلم كلي خنديديم ولي اواخرش ديگه ريتم فيلم به نظرم كند بود و كسل كننده.

    با اينكه با طنز داشت ايراني ها رو به خودشون نشون مي داد ولي واقعا جلوي مسلمان هاي كشورهاي ديگه خجالت زدمون كرد اساسي.

    يعني خيلي زيبا حقايق رو بيان كرد.

    البته به نظرم خيلي از سر و ته فيلم زده بودن تا قابل اكران بشه.

    در كل فيلم قشنگه و ارزش ديدن رو داره.

    من كه خوشم اومد.

    پ.ن: خيلي دوست دارم در جشني كه فردا به مناسبت از بلاگ نويسان برتر قراره در خانه شهرياران جوان برگزار بشه شركت كنم.

    خدا رو چه ديدي. شايد هم رفتم و بعد از چند سال ديداري هم با دوستان تازه شد.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • بچه های این دوره
  • یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 9:10

    داداش بزرگه داره بازم نی نی دار می شه و این بار پسره.
    داشتم با دخترش که الان ۱۰ سالشه صحبت می کردم و درباره نماز خوندنش با هم صحبت می کردیم. 

    اون: عمه من نماز می خونما. ولی زیاد حوصله ندارم اکثرا دیر می خونم.

    من: عمه اشکال نداره. یواش یواش زود می خونی ولی می دونی چقدر نماز خوبه. اگه نمازت رو سر وقت بخونی خدا خیلی بیشتر دوستت داره. تو زندگیت هم اتفاقای خوب برات می افته.

    اون: اینهمه نماز خوندم چی شد مگه؟ خدا یکی از دعاهام رو برآورده نکرد. این همه دعا کردم ولی خدا جوابم رو نداد. !!!!!

    من: مگه چه دعایی کردی؟ چی بوده که انقدر برآورده نشدنش ناراحتت کرده؟ (با خودم فکر می کردم مگه یه بچه ده ساله چه دعای مهمی داره؟)

    اون: هیچی این همه از خدا خواستم دیگه به مامان و بابام بچه نده. دلم داداش نمی خواست. ولی خدا بهشون بچه داد.

    می گم مگه چه اشکالی داره؟

    می گه: اشکال نداره؟؟؟ من حسودیم می شه بهش. مطمئنم به دنیا که بیاد همه فقط به اون توجه می کنن. دیگه کسی منو دوست نداره. تازه از همه اش بدتر من از اون بزرگترم زودتر پیر می شم زودتر می میرم!!!!

    من:

    اینم از دغدغه بچه های این دوره. (اینم بگم این خواهر بزرگتره جوجولو هست که از لحاظ اخلاقی خیلی با اون بچه مطیع تفاوت داره. بسیار مغرور و البته بسیار حسوده)

    یکی دو هفته است حالم زیاد جالب نیست. قاطیم. عصبیم. با اینکه مسافرت رفتم و اومدم فرقی به حالم نکرد. این دفعه هم ام اس داره صورتم رو نوازش می کنه. لبام و اطراف دهانم چند روز هست که بی حس شده درست مثل وقتی که میری دندان پزشکی و بی حسی تزریق می کنن به لثه ها. پای چپم هم داره ناز می کنه.

    ولی این بار اصلا حوصله غصه خوردن رو ندارم. اونی که بخواد بشه می شه دیگه خسته تر از اینم که بخوام با ام اس بجنگم. یه چیزی رو هم فهمیدم اونم اینه که این مهمان پر رو خودش میاد و خودش میره. بهتره برای خودم استرس بیخود ایجاد نکنم.

    پ.ن: به همین سادگی رو خریدم و دیدم. قشنگ بود. ریتم ملایمی داشت ولی تماشاچی رو با خودش همراه می کرد. به نظرم طاهره نمونه یه زن فداکار بود که هیچ وقت دیده نمی شه. آخر فیلم درست بر خلاف انتظاری که ازش داشتم عمل کرد. یعنی کاملا درست و در چهارچوب . به نظرم اگر برعکس عمل می کرد یه خورده زیر سوال می رفت. اینجوری تاثیر گذاری فیلم بیشتر بود.

    فیلم به دلم نشست.

    پ.ن۲: امروز تولد پیشگو هست. طراح قالب بلاگم و دوستی که همیشه برای کارای بلاگ مزاحمش می شم. تولدت مبارک دوست جون

    آقا نظرات بلاگت برای من کار نمی کنه نتونستم نظر بدم.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • نابغه درون خود رو آزاد کنید
  • سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:2

    حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیتهای ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل و دلفین مثالهای خوبی هستند ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .


    اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد .

    فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند .

    سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند . دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم می توانید بر خود غلبه کنید است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد . ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را و بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست .

    معجزه دعا و ایمان
    بخواه تا اجابت شود بجوی تا بیابی در بزن تا به رویت گشوده شود ( انجیل متی 7:7 )
    رهایی از ترس
    آنچه بیش از هر چیزی از آن می ترسیم به سرمان میآید ( انجیل )
    پیامبر (ص):
    علی با ترسو مشورت نکن چون راه را بر تو میبندد و با بخیل مشورت نکن که او تو را از هدفت باز می دارد و با حریص مشورت نکن که او ناگواریها را در نزد تو بزرگ جلوه می دهد . و بدان که ترس بخل و حرص همگی غریزه یکسانی هستند که از سو ظن به خدا سرچشمه می گیرند .

    منبع: کپی مستقیم از مجله موفقیت

    پ.ن: فیلم دو خواهر رو دیدم و همچنین بی پولی رو.

    اگه خواستید دو خواهر رو ببینید پیشنهاد می کنم بی پولی رو دوبار ببینید به جاش

    دو خواهر مثل پسر تهرونی یه فیلم بی محتوای مزخرف که همه اتفاقات در خانواده های مرفه رخ می ده با اون گلزار بی استعداد که به نظر من هیچ هنری از بازیگری نشون نداده. نیکی کریمی هم سطح خودش رو پایین آورد با این فیلم و شاکردوست هم که بدون خجالت و بی محابا تا بهش می گفت بالای چشمت ابروست جیغ می زد. جالب اینکه ایشون ظاهرا مدیر عامل یه کارخونه بودن که فقط یه بار اول فیلم نشون داد که با ماشینش رفت داخل. ولی به نظر من بیشتر بهش می اومد مانکن سالن های مد باشه. جالبتر اینکه اینا انقدر احمق بودن که نتونستن بفهمن گلزار داره سرشون رو کلاه می ذاره و جای دو تا برادر بازی می کنه. واسه تغییر چهره هم فقط از باز کردن و بستن موهاش استفاده می کرد و عینک می زد. یعنی بی نهایت فیلم مسخره بود. حیف که با یکی رفته بودم که روم نمی شد بیام بیرون وگرنه قطعا وقتم رو تلف نمی کردم.

    اما بی پولی: به نظرم واقعا ارزش دیدن رو داشت. هرچند همش از خودم می پرسیدم یعنی چی که رادان بی پوله؟ با این وضع زندگیش حتی اگه بره وسائلش رو هم بفروشه موفق نه اینکه انقدر لش بره شرکت دوستش لم بده ولی در کل فیلم واقعا قابل باور بود. لیلا حاتمی هم خیلی بامزه بازی می کرد. نمی گم فیلم بی عیب بود ولی مخاطب واقعا راضی از سالن بیرون می اومد. در طول فیلم هم اصلا خسته نشدم.

    یه سوال: می خوام کدبانوهای سرسخت رو بخرم . آیا می دونید از کجا می تونم با قیمت مناسب و کیفیت خوب تهیه اش کنم؟

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • تحلیل نمی کنم
  • دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 13:16

    می گفت جوون بودم که پدر و مادرم رو از دست دادم. تک فرزند خانواده نبودم ولی تک دختر بودم. برادرام رفته بودن سر زندگیشون. حقوق بازنشستگی پدرم رو می گرفتم و زندگیم می گذشت.

    تنها بودم و یواش یواش متوجه نگاههای معنی دار همسایه ها شدم. حرفهای درگوشیشون و کم کمک تهمتهایی که بهم می زدن که فلانی معلوم الحاله. اگه خواستگاری هم بود همه رو تاروندن.

    نمی دونم چرا با خودم لج کردم. ۲۹ ساله بودم که با حاجی عقد موق ت خوندم. صی غه شدم ۹۹ ساله. حاجی زن داشت و ۴ تا بچه. فقط می خواستم یه مرد بالای سرم باشه که دهان مردم بسته بشه.

    همه اونو با من دیدن و پذیرفتن که شوهرمه. حرفها تموم شد. ولی من فقط حاجی رو به اسم شوهر چند وقت یه بار کنارم داشتم. هر از گاهی بهم سر می زد ولی هیچ وقت بیرون نمی رفتیم. حالام همینه.

    گفتم: خوب این خونه ای که الان توشی و انقدر هم با سلیقه چیدی به نام خودته؟ لبخند تلخی زد و گفت: نه به نام حاجیه.

    گفتم: بهرحال داری توش زندگی می کنی شایدم بعد زد به نامت.

    با همون لبخندش جواب داد: من اینجا مستاجرم

    جا خوردم. پرسیدم: شوخی می کنی؟

    جواب داد: نه عزیزم. من خرجم با خودمه. این خونه رو هم درسته حاجی واسه زندگی در اختیارم گذاشته ولی اجاره ایه. خرجی هم نمی ده. هر از گاهی که هوس می کنه و میاد شاید یه کیلو میوه یا اینجور چیزا بگیره.

    پرسیدم: بچه چی؟ گفت: نخواستم ولی بغض گلوش رو گرفته بود.

    معلوم بود می خواسته ولی از همون اول حاجی شرطش بوده که بچه دار نشه و اینم نشده.

    گفتم: خانواده اش چی؟ می دونن؟ جواب داد: نه خدا رو شکر. نذاشتم که بفهمن. حتی اگه از بیماری رو به موت باشم بازم به حاجی زنگ نمی زنم که خانواده اش شک نکنن.

    "فکرش رو بکن. ۲۹ سال اینجوری زندگی کرده"

    گفتم بعدش چی؟ گفت امیدوارم من زودتر از اون بمیرم چون اگه اون زودتر بمیره من آواره ام.

    جایی رو ندارم. با حقوق  پدرم هم خرج زندگیم رو به زور میدم.

    بهش نگفتم ولی به خودم گفتم پس این حاجی به چه دردی می خوره؟ فقط اومده غریزه جنس یش رو با تو ارضا کنه؟ فقط یه تنوع مفت و مجانی می خواسته توی زندگی؟

    انگار ذهنم رو خونده باشه گفت: به خدا قسم اگه حرف مردم نبود و سرپناهی داشتم خودم تنها خیلی راحت تر بودم. بهم نصیحت می کرد عزیزم تا وقت داری به فکر آینده ات باش و هیچ وقت اشتباه من رو تکرار نکن تا مثل من تنها نشی.

    جالبه نه؟ حاجی میاد یه دختر رو به عقد خودش درمیاره. مفت و مجانی. بدون خرجی. هر موقع هم از زنش خسته می شی و نیاز به یه هم آغوش دیگه رو در خودش احساس می کنه در خونه این زن رو می زنه.

    بنده خدا ناراحتی قلبی داشت و از قرار معلوم بعضی وقتا انقدر حاده که بستری می شه.

    به هرحال تصمیم گرفتم و توی عنوان هم نوشتم که تحلیل نمی کنم.

    قضاوت خوب یا بد با شما.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • خلینه
  • شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 9:49

    انقدر حس این روزهام بیخوده که

    فقط یه چیز قشنگ برام باقی مونده اونم اینکه هروقت این حس های بد میام سراغم بیشتر میرم سراغ خدا

    دیشب یه جور دیگه رفتم سراغش. یه جورایی حس کردم داره اینجوری من رو می چزونه که رابطم با خودش صمیمی تر بشه.

    با این فکر آروم شدم. حتی یه جورایی ته دلم ازش می خواستم بذاره توی این وضع بمونم اگه می دونه با خلاص شدنم دوباره کمتر سراغش رو می گیرم.

    نمی دونم. شایدم خل شدم. یعنی حقیقتش واقعا فکر می کنم اینجوری شدم. چون از ۲۴ ساعت به جز ۵-۶ ساعتی که خوابم همش رو دارم در فکر می گذرونم که کجا رو اشتباه کردم.

    یعنی مطمئنم یه جا رو اشتباه کردم. می دونم بزرگترین اشتباهم این بود که اجازه دادم مریضیم منو آچمز کنه. اینکه منو پیش خودم بی ارزش کنه. اینکه بشه بزرگترین دغدغه زندگیم. اینکه با اومدنش تمام زندگیم برام بی معنا بشه. اینکه بی هدف بشم.

    اینکه به هر غریبه ای اطمینان کنم و دردم رو بهش بگم. باهاش درد دل کنم بی خبر از اینکه شاید اون داره قند توی دلش آب می شه که چجوری می شه از این موجود شوک زده افسرده بی انگیزه استفاده کنه.

    این روزا خیلی به گذشته فکر می کنم. به اونایی که از مریضی من سوء استفاده کردن و حضورشن نه تنها مرحم دردم نشد بلکه درد خیلی بزرگتری رو هم به دردام اضافه کرد.

    این روزا خیلی سعی کردم بتونم ببخشمشون. ولی نتونستم. انقدر نفرت از اونا در وجودم عمیق شده که توی این چند سال با تمام تلاشی که کردم با تمام موعظه هایی که برای خودم کردم نتونستم ببخشمشون. هروقت یادشون می افتم ناخودآگاه توی ذهنم عبارت هیچ وقت حلالشون نمی کنم حک می شه.

    تنها اتفاقی که این روزا افتاد این بود که تونستم حذفشون کنم. می دونم ردپاهای کثیفشون همیشه باقیه ولی خودشون رو انداختم دور. یعنی یادشون رو. نمی گم نمیان توی ذهنم ولی خیلی کمتر میان. تمام آرزوم اینه یه روز بشه که دیگه محو بشن.

    یعنی میشه؟

    می گم خل شدم. فکر کنم نوشته هام اثبات می کنه.

    پ.ن: نکته ای که بعد از ۳۰ سال عمر که از خدا گرفتم بهش رسیدم اینه که:

    همه مردها بدن مگه اینکه خلافش ثابت بشه.

    پ.ن۲: در پی ایمیلی که برای مدیریت بلاگفا زدم و ازشون خواستم نظرات بلاگم رو درست کنن خوشبختانه امروز نظراتم درست شده. همین جا از مدیریت بلاگفا تشکر می کنم. چون حقیقتش اصلا فکر نمی کردم به کاربراشون توجه داشته باشن.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • عید مبارکی
  • دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 10:9

    شنبه که اومدم محل کارم توی روزنامه ها نوشته بود به احتمال زیاد دوشنبه عیده چون هلال ماه رو ندیدن. با استناد به اینکه ماه شعبان ۲۹ روز شده بود هم انتظار می رفت ماه رمضان ۳۰ روز کامل باشه.

    شب هم که صحبت می کردن می گفتن احتمالا دوشنبه عیده. از اونجایی که ماه رمضان ما یه روز هم دیرتر از عربستان اعلام شد و عربستان هم دیروز عیدش بود بازم به نظر می رسید امروز عید باشه. ولی یه دفعه ۱۰ شب شنبه تلویزیون نوشت عید فطر مبارک و عید شد.

    نمی دونم شاید خدا می خواد به ما خیلی حال بده که رمضانمون رو دیرتر از جاهای دیگه شروع کنیم و عیدمون رو با اونا جشن بگیریم

    در هر صورت دیروز شنیدم بسیاری از مراجع امروز رو عید اعلام کردن شاید هم به همون دلایلی که نوشتم. امروز هم روزنامه نوشته صانعی و سیستانی و خراسانی امروز رو عید اعلام کردن کما اینکه شنیده بودم مکارم هم دیروز رو عید اعلام نکرده ولی روزنامه چیزی ننوشته.

    پ.ن: این سه ریال های ماه رمضان که دو ریال هم نمی ارزیدن البته بجز نردبام آسمان که هم ساختار قشنگی داشت و هم منطقی و به موقع به اتمام رسید (اگه لطیفی پسر جمشید رو وسط فیلم نمی کشت بهتر بود. آخه خودش می گفت از جمشید نسل هم باقی مونده ولی من به خاطر اینکه فیلم رو درام تر کنم پسرش رو وسط فیلم کشتم)

    سریال عبور از پاییز شبکه ۲ که ما هی منتظر موندیم بلکه آخر فیلم یه خورده از این وضعیت مسخره و آرام دربیاد فایده نداشت و آخرش رو هم با عجله سرهم بندی کردن. واقعا مسخره بود.

    سریال پنجمین خورشید هم که روز آخر دیگه گن دش رو درآوردن از بس هی ساعت پخش رو تغییر کردن. پایانش هم که به همون وضعیتش می خورد و کاملا هماهنگ شده بود. مطمئنا خود کارگردان هم نفهمیده بود چیکار کرده. (مثلا اومدن امروزی کار کنن و مثل آمریکا با زمان بازی کنن)

    واقعا که. حیف وقت که هدر دادیم واسشون.

    بهرحال هر کی دیروز عیدش بوده عیدش مبارک و اونایی هم که امروز رو عید گرفتن طبق دستور مراجعشون بازم عیدشون مبارک باشه.

    ولی خودمونیما این عید فطر هم ماجرایی شده در کشور ما.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  | 
  • سه ریال
  • دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 10:31

    بالاخره این سریال جومونگ هم تمام شد. و چه زیبا سر هم بندی کردن سریال رو. مخصوصا قسمت آخر.

    و چقدر کشته و مجروح داد این سریال. یه وقتایی فکر می کنم مردم کدوم کشور انقدر وابسته می شن به یه فیلم جز کشور ما؟ کشوری که مردمش انقدر از فشارهای زندگی خسته شدن که با تمام وجود در یه سریال غرق می شن تا جایی که به عشق دیدن سریال دختر ۴ سالشون رو یادشون میره از خارج از شهر بیارن و بعد میرن و با جنازش روبرو می شن؟

    سریال های ماه رمضان امسال هم که داره به آخرش می رسه . توی این سریال ها پنجمین خورشید رو بیشتر پسندیدم چون نیازی به غصه خوردن نداشتم و اینکه آخرش قراره کسی بمیره. یه سریال بامزه که حتی اگه بهانه ای برای خنداندن نداشته باشه ولی لبخند رو مهمون لبهای ما می کنه. سریال شبکه دو هم که من همش به اسم پاییز پدر سالار ازش یاد می کنم، ریتم خیلی کندی داره.

    شیرین بینا به نظرم بدترین بازیش رو در این سریال ارائه داد. هیچ دیالوگی نداشت جز اینکه مرتب به برادرش که یا تلفنی باهاش صحبت می کرد یا رودررو می گفت تو یه ک ثافتی یا تو یه آدم ک ثیفی. آخرش هم که خیلی مسخره کشته شد.

    و سریال شبکه یک. حقیقتش همیشه از دیدن سریال های واقع گرایانه ای که قهرمانانش با سختی مواجه می شدن فراری بودم و حالا دارم یکی از همین سریال ها رو می بینم. خیلی غصه می خورم به حال ایران و دانشمندانی که مجبور بودن برای قوم وحشی مغول فعالیت کنن. البته الانم یه جور دیگه غصه برانگیزه وضع کشورمون.

    یه جور دل سوزانه تر. آخه اون موقع از قوم مغول زجر می کشیدیم و حالا از خود ایرانیمون.

    دیگه اینکه برام جالب شده جدیدا تمام کانال های تلویزیون به سلامتی یکی از فیلم هاش باید از نوع شرقی باشه اونم از نوع واقعا آبکی. از اون فیلم های مسخره ای که پر از قهرمانان پرنده است. نمی دونم چینیه یا ژاپنی یا کجایی ولی هرچه هست غیر قابل تحمله. هنرهای رزمی ای رو به رخ می کشن که واقعیت نداره. از صد کیلومتری پرواز می کنن و ضربه می زنن به دشمنشون.

    جدا نمی دونم اگه ما نبودیم چه کسی حاضر بود بابت این فیلم های مزخرف پول بده؟ تمام دلیل مسخره ای هم که مسئولان خرید رسانه هامون دارن فقط اینکه زنها در این فیلم ها از سر تا پا پوشیده ان. دیگه مهم نیست که فیلم محتوا نداره.

    فکر می کنم حالا که جهان هرچه بیشتر به سمت آزادی از نوع پوشش پیش میره تا چند سال دیگه فقط تکرار فیلم های مزخرف الان رو پخش کنن اونم در این وانفسایی که صدا و سیما انقدر به کمبود فیلمنامه برخورده که مرتب داره آگهی می ده و از مردم می خواد فیلنامه هاشون رو برای تبدیل شدن به فیلم به این سازمان بفروشن.

    شاید اون موقع رو پشت بوم تمام اونایی که الان دارن میگن ماه واره عامل فساده به جای یه آنتن چندتا ببینیم

    پ.ن: یه موضوعی رو خاطر نشان کنم. من سریال های ماه رمضان امسال همه رو می بینم و از هیچ کدوم هم بدم نمیاد. سریال نردبام آسمان هم به نظرم هم کارگردانی قوی داره و هم بازیگری ولی فقط چون واقعیت های تاریخی یه خورده برام غصه داره.

    در مورد جومونگ هم به نظرم نکات آموزنده زیاد داشت و بخشهاییش هم که عاطفی بود به نظرم زیبا بود. منظور من از فیلم های چینی و ژاپنی یه سری فیلم های بی هویته که مردم خودشون هم حتی یه بار نمی بیننشون.

    لینک مستقیم  |  نوشته شده توسط جوجو  |