به همین زودی. ولی چقدر ماجرا داشتم امسال
اول سال رو خوب شروع نکردم. یه ضربه مهلک. چیزی که منو به شدت به هم ریخت. از خودم و همه متنفر بودم. با خدا هم قهر کردم. بعد به این نتیجه رسیدم خدا دوستم نداشته. بهرحال گذشت
البته یه خوبی هم امسال برام داشت که به نظرم برام لازم بود. کلاس یوگا اسم نوشتم و همچنان دارم ادامه می دم. انرژی خیلی ها رو ندارم ولی از خیلی هام بهترم.
حالا کلاس پرانایام هم میرم . تمرین های تنفسی داریم و یه رژیم نه چندان آسان نه چندان سخت. ولی خوبه.
تابستان به صرافت افتادم برم کلاس ویراستاری. خیلی سخت بود. بیشتر به خاطر گرمی وحشتناک هوا و اینکه به ماه رمضان خورد و حتی نمی تونستیم یه لیوان آب بخوریم.
واقعا از این دوره لذت بردم. چقدر خندیدیم. چقدر بحث کردیم. همش عالی بود. حس دوران دانشگاه برام زنده شد. امیدوارم بتونم و همت کنم و برم فوق لیسانس رو هم بخونم.
کلاس ویراستاری آخر آبان تمام شد. نفر اول کلاس شدم با نمره ۹۴. واقعا برام لذت بخش بود. بین اون همه لیسانس و فوق لیسانس زبان فارسی اول شدن برام افتخار بود.
هرچند هنوز نتونستم خیلی بهره ببرم از مدرکم.
بعد از کلاس باز یه تحول دیگه داشتم که خوب نبود. ولی برام درس بزرگی شد. انگار یه دفعه ای بزرگ شدم. سرد و بی تفاوت. خیلی چیزها که برام آرزو بود بی اهمیت شدن.
و حالا یه زندگی فلت دارم. نه نکته هیجان آوری توشه. نه تغییری. یه وقتایی خسته می شم و ناامید. یه وقتایی سرد و بی خیال.
خوشحال نیستم چون احساس می کنم در ۳۳ سالگی دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. یه جورایی حس می کنم تموم شدم. ناراحت نیستم چون هنوز سالمم حداقل. و هنوز خانوادم کنارم هستن. بازم شکر.
بازم تولدم شد. یه سال دیگه به سنم اضافه شد. حقیقتش دیگه خیلی حس جوونی ندارم. احساس می کنم یه زن جاافتاده شدم. با مزه اینکه کسانی رو که سه چهارسال از خودم کوچکترن نصیحت می کنم و برای اونا آرزوی موفقیت دارم.
یه سال دیگه با همه خوبی و بدیاش گذشت.
نمی دونم تا سال دیگه همین موقع چه وقایعی در انتظارمه. امیدوارم اگه بدن در حد طاقت من باشن و اگه خوبن خودم رو گم نکنم

جشن اسفندگان (سپندارمذگان) یکی از جشنهای ایرانی است که در روز 29 بهمن برگزار میشود. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آوردهاست که ایرانیان باستان روز پنجم اسفند را روز بزرگداشت زن و زمین میدانستند. اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند ذکر کردهاند. ولی با توجه به تغییر ساختار تقویم ایرانی در زمان خیام که پس از ابوریحان میزیست، و سی و یک روزه شدن شش ماه نخست سال در گاهشماری ایرانی، تاریخ ذکر شده در منابع کهن را باید به روز رسانی کرد. امروز بعضی زرتشتیان آنرا در روز اسفند (سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن در گاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. اما موبد کورش نیکنام برگزاری جشنها با استفاده از گاهشماریهای سنتی با ماههای 30 روزه را بیتوجهی به دانش نجوم و دستاوردهای خیام و موجب ناهماهنگی در جشنها دانسته و لزوم توجه به گاهشماری ملی و رسمی با ماههای 31 روزه را یادآور شده است.
بسیاری از پژوهشگران ایران شناس از جمله استادان ابراهیم پور داود، جلیل دوستخواه، رضا مرادی غیاث آبادی، جلال خالقی مطلق و پرویز رجبی زمان درست این جشن را پنجم اسفند میدانند و ابداعات جدید در انتقال آن به ۲۹ بهمن را نادرست میانگارند.
استاد ابراهیم پورداود در سال ۱۳۴۱ خورشیدی، روز پنجم اسفند و جشن اسفندگان را به عنوان «روز پرستار» پیشنهاد داد که پذیرفته شد و در تقویم رسمی نیز ثبت گردید. ایشان خود در این باره نوشتهاند: "در میان جشنهای بزرگ ایران باستان، سپندارمذگان جشنی است در پنجمین روز از اسفندماه. همین روز شایسته و برازنده است که جشن پرستاران میهن ما باشد".
سپندارمذگان مبارك
هرچند اگه ۲۹ بهمن بوده باشه من يه روز تأخير داشتم
بابتش معذرت. واقعا بي نهايت كارم زياده و سرم شلوغ
تاريخ رو هم فراموش مي كنم![]()
پ.ن: من مطلب رو از ايميلي كه گروه مارشال مدرن برام فرستاده بود عينا كپي كردم و گذاشتم اينجا. اميدوارم كه ادمين هاي گروه ناراحت نشن
نمی دونم اچه اصراریه وقتی درمورد چیزی علم ندارن به خودشون اجازه می دن با خیال راحت براش فیلم هم بسازن. این وسط هم که ام اس شده خوراک بی دردسر جنابان عالی
چند وقت پیش که فیلم طلا و مس پخش شد از آقای اسعدیان که فکر می کرد خیلی هم شاهکار کرده و برنده جایزه هم شد
چرا؟ اینکه نشون داد یه مرد خیلی در حق زنش که بیماری ام اس گرفته و از پا افتاده فداکاری کرده و به پاش نشسته!
جالبه.فداکاری!اونم در جامعه ما!از طرف یه مرد؟!اونوقت اون خانوم بلافاصله ام اس که می گیره کنترل ادرارش رو از دست می ده و از پا می افته
متنفرم از این فیلم. چون فقط یه بعد ام اس رو در نظر گرفت و اونم بدترین حالتش رو و این رو تحویل مردمی داد که اکثرشون هیچ آگاهی نداشتن درباره این بیماری.فکر کرد خیلی کار خوبی انجام داده مثلا؟خودمون کم با مردمی که ام اس رو با طاعون برابر می دونستن طرف بودیم که اینا هم بدترش کردن؟
حالا این فیلم به کنار. دیروز شبکه ۵ در سری شاید برای شما هم اتفاق بیفتد پرداخته بود به بیماری ام اس
فیلم درباره دختری بود که بعد از ازدواج متوجه شد ام اس داره. مادر شوهره که فهمید خون به جگرش کرد. خوب این طبیعی بود. شوهرش هم پررو شد. اینم طبیعی بود. بعدش تو این گیر و ویر دختره دید حامله اس. اینم طبیعی. بعد زمزمه شروع شد که فرزند بیمار ام اس ناقصه و معلوله و از این مزخرفات
من با اینکه خیلی ناراحت شده بودم صبر کردم تا یه جا خلافش رو عنوان کنن. تصمیم گرفتن بچه رو سقط کنن. اولش مادره می گفت این زن علیل می شه و نمی تونه بچه اش رو نگه داره. اینم پذیرفتنی بود. بعدش یه دفعه به این رسیدن که بچه ای که ناقصه به دنیا نیومدنش بهتره!!!!!و واسه این باید بمیره.
اولش می گفتن پزشکش و قانون اجازه دادن به خاطر وضعیت مادر بچه رو سقط کنن!اینو من واقعا نمی دونم. یعنی واقعا قانون به بیمار ام اس می گه می تونی بچه ات رو بندازی؟ بهرحال مادره اولش گفت نه. بعد که گفتن بچه روح داره اجازه ندارین. رفتن پیش یه مامای غیرقانونی که اونجا هم پسره دلش به حال دختره سوخت و هیچ.
بعد نشون داد انقدر از دختره کار کشید که بچه افتاد. تو بیمارستان مادرشوهره می گفت خوب بچه ناقص به دنیا نیومدنش بهتره. هیچ ادم باشعوری هم اونجا نبود که بگه یه بیمار ام اس یه بیمار ایدزی نیست که بچه اش با مشکل خودش به دنیا بیاد. حالم به هم خورد از این نویسنده و از این کارگردان و از این صدا و سیمایی که عواملش بی سوادن.
جالب اینکه بعد پسره به دختره که هنوز به سلامتی سرپا بود و کارای خونه و خودش رو انجام می داد گفت خوب منم زندگی می خوام. یعنی باید زن بگیرم. چه دلیل منطقی می تونست اینجا وجود داشته باشه واسه زن گرفتن پسره؟
مگه دختره قطع نخاع بود و از پس وظایف زنا شو ییش برنمیومد؟ یا پسره داشت کارای خونه رو انجام می داد؟ به چه حقی به یه مرد که زنش می فهمه ام اس داره اجازه می دن از همون اول بره دنبال زن دوم؟ حالم از این جامعه مرد پرست نفهم بهم می خوره
بعدش هم که می خواست بگه مرده چوب کاراش رو خورد می دونید چی شد؟ هیچی. زن دومش پرتوقع بوده و از این زیاد می خواسته و بعد این میره مواد بار می زنه تو ماشینش و بعد می گیرنش و میره حبس ابد!!!
به نظر شما این یه نتیجه زیبا بود و قابل قبول برای موضوع این فیلم؟ مثلا نمی تونستن مرد رو بچه دار کنن و بعد ببینن از یه زن سالم هم بچه معلول به وجود میاد؟ یا اینکه خود مرد یا زنه داشتن می رفتن تصادف می کردن و فلج می شدن؟ که مردم بفهمن فقط بیماران ام اس قرار نیست معلول بشن و هیچ کس از آینده ش خبر نداره! یعنی بیان یه موضوع به این سادگی انقدر سخته که نویسنده حتی نمی تونه بهش فکر کنه؟
یه نکته جالب دیگه هم در این فیلم پر از غلطه فکر کنم حدودا ۴۰ دقیقه ای این بود که تصمیم گرفتن از دختره آزمایش بگیرن که بدونن آیا از خونه باباش مریض بوده و دروغ گفته یا خونه پسره مریض شده و بعد از آزمایش معلوم شد که مثلا دختره از دو سه ماه قبل از ازدواجش مریض بوده!!!
آیا واقعا همچین آزمایشی وجود داره؟! یا باز هم ساخته ذهن الکن نویسنده بوده؟ می دونید بی رودربایستی اینجور مواقع از خدا می خوام یکی از اطرافیان این نوابغ رو به این درد دچار کنه تا حداقل اینجوری مجبور شن در مورد این بیماری تحقیق کنن و دیگه اینکه انقدر بیرحمانه و بدون آگاهی در مورد هرچیزی رفتار نکنن.
یه نکته دیگه اینکه چرا هیچ جا عنوان نمی شه مردا هم ممکنه ام اس بگیرن و ام اس فقط مختص خانوما نیست؟ چرا نمی گن اگه مردا ام اس بگیرن مریضیشون در اکثر موارد سریعتر پیشرفت می کنه و اونا رو به ناتوانی می کشه؟ چرا نمی گن بیشتر فداکاران خانومایی هستن که شوهرشون ام اس داره نه آقایونی که خانومشون مبتلا شده؟ چرا هیچ وقت این جامعه مرد پرست ما نمی خواد یه ذره عاطفه از خودش نشون بده؟
خیلی خیلی خیلی عصبانیم از مردمی که نمی فهمن و در عین حال سعی می کنن دیگران رو ارشاد کنن. حالم بهم می خوره از این دوستی های خاله خرسه که ضررش بیشتر از نفعشه.
چرا اینا دست از سر ما برنمی دارن؟ آقا جان ام اس اینجوری مهجور و ناشناخته بمونه خیلی بهتره تا اینکه شما بخواین به دیگران بشناسونیدش.
ما را به خیر شما امید نیست. شر مرسانید لطفا.
پ.ن: اوضاع این روزام بد نیست. کلاس ویراستاری تموم شده. فعلا سرم بی نهایت شلوغه. سعی می کنم بزودی درباره خودم و این روزام بنویسم. مرسی از همه شما که هنوز و همیشه بهم لطف دارید.
نمی دونم به خاطر تزریق کورتون بود یا هرچی که بعدش تپش قلب شدید داشتم و نفسم بالا نمی اومد
اونم با تجویز پروپرانول از طرف دکتر بهتر شد
سوزش انگشتام و مچ دستم بهتره. هرچند بی حسی دست راستم به طور نسبی هست
ولی خدا رو شکر می تونم کار کنم و جزوه بردارم البته کندتر
ولی مهم اینه که می تونم
حال روحی ام هم بهتره. برای پوکی استخوان هم قرار شده برم ارتوپد تا ببینم چی می گه
بهرحال خوبم
معذرت نگرانتون کردم
اینکه گرما نفست رو ببره. بری دکتر توی معاینه معلوم بشه سمت راست بدنت عکس العملش فاجعه است.
اینکه یه زمانی با زدن ۴۵۰۰ میلی کورتون استخون درد می گرفتی حالا با زدن ۱۰ میلی گرم دگزا متازون دیگه رمقی برات نمی مونه که حتی حرف بزنی
تازه با این حال انقدر مشغله داری و کار که مجبوری به روی خودت نیاری و تو محیط کار کسی برات تره خرد نمی کنه و تازه با تو دعوا دارن که چون مریضیت رو مطرح کردی خیلی های دیگه هم استفاده کردن و مریضی نداشته شون رو بهانه کردن برای از زیر کار دررفتن و تو مقصری ...
اینکه انقدر برای خودت مشغله درست کردی که یه خورده از افکار آزار دهنده خلاص بشی و یه مشغله دیگه هم به اجبار برات درست شده در جهت ارتقاء کاریت که حتی نمی دونی نتیجه بخش هست یا نه
و همه اینها با هم نه تنها از فشار فکری و استرست کم نکرده بلکه باعث تحلیل رفتن جسمی تو هم شده
اینکه سر یه کلاس سه ساعته مجبور ۴ بار بری دستشویی به خاطر همون تکرر ادرار کذایی که امانت رو بریده
اینکه با دست ناسور مجبوری سر همون کلاس بیست صفحه جزوه برداری و صدات در نیاد و دلت بخواد از درد و گز گز دستات گریه کنی
اینکه وقتی میری تست پوکی استخوان می دی متوجه می شوی ۵۰ درصد پوکی استخوان داری و تراکم استخوانیت برات به اندازه یه فرد ۵۰ ساله ذکر شده در حالیکه هنوز ۳۲ سالگی رو به وسط هم نرسوندی
اینکه میری درمانگاه دگزای وریدی تزریق کنی تزریقاتچی تعیین تکلیف می کنه که توی این درمانگاه از این خبرا نیست و دکتر درمانگاه هم تاییدش می کنه مسئولیت داره و نمی شه و هرچی می گی بابا نسخه پزشک دارم و ناچارم که ساعت ده شب راه افتادم اومدم اینجا فایده نداره
اینکه توی این گیرو ویر و حال روحی و جسمی نامساعد که حوصله خودت رو هم نداری یکی پیداش می شه که مرتب نصیحتت می کنه و بهت می گه روی پای خودت واستا و از اینجور حرفا که بارها و بارها شنیدی
اینکه دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه و هیچ امیدی به آینده نداری و حتی نمی دونی کی قراره از پا بیفتی
اینکه نمی دونی آیا این مسیر رو به سلامت تا بازنشستگی طی میکنی یا نه؟قراره تا کی روی پای خودت باشی و چجوری از زندگی استفاده کنی؟
اینکه تمام فکر و ذهنت می شه نگرانی برای آینده و پری از دغدغه چه خواهد شد و آدمایی که نمی فهمنت دورتو گرفتن
خسته ام
خیلی خسته
رفته بودیم خارج از شهر. من و دو تا بچه های خواهرم عقب نشسته بودیم. خواهرم و همسرش جلو.
جاده خلوت بود و خواهرم و همسرش کمربند بسته بودن.
پلیس رانندگی دستش رو به نشانه ایست نشون داد. شوهرخواهرم ایستاد و پیاده شد.
تعجب کرده بودیم که مشکل چیه؟
بعد از چند دقیقه صحبت با پلیس شوهرخواهرم در حالیکه برگ جریمه توی دستش بود سوار ماشین شد
دلیل؟ چرا توی جاده سه نفر رو عقب سوار کردی. گفتیم شاید به خاطر اینکه ما که عقب بودیم کمربند نبسته بودیم؟
گفت نه بهم گفت کار شما غیر قانونیه. عقب فقط دو نفر. و به همین راحتی ۲۰ هزار تومان جریمه شدیم و از اول صبح بهمون انرژی مثبت دادن خیر سرشون
حالا بحث من اینه. جناب آقای رئیس جمهور شما که افاضه فیض می فرمایید و می گید مملکت ما ظرفیتش بالاست و بچه بیارید و یه میلیون بگیرید لطفا اول این قانون بی قانون راهنمایی رانندگی تون رو درست کنید تا اگه خونواده ای سه تا بچه داشت بدونه یه روز که می خواد بره توی جاده حالا به هر دلیلی باید چیکار کنه؟
یکی از بچه هاش رو بذاره صندوق عقب درش رو ببنده؟
بابا فداکاری کنه و نره؟
مامان رو خونه جا بذارن؟
یا یکی از بچه ها بدووه دنبال ماشین تا مقصد تا یه وقت خدای نکرده در مملکتی که یه روز مملکت ما بود و حالا شده مملکت شما بی قانونی نشه؟
می گم کلک شاید هدفت از افاضاتت فقط همین بوده که مثل همیشه از مردم بازم به دولت عدالت محور برسه و هر خانواده پنج نفره ای که خواست بره توی جاده همون اول مثل بچه های خوب بره جریمه اش رو بپردازه و بعد هرجا که خواست بره؟
واقعا هم باید دست شما رو ماچ کنن. چون یه سری از مردم نادون به حرف شما عمل کردن و دست به کار شدن و سومی و چهارمی رو هم آوردن تا جیب دولت رو پر پول کنن و به جایی برسن که ماشینشون رو اگه دارن بفروشن تا دیگه با خیال راحت با اتوبوس بین شهری سفر کنن و آلودگی هوا هم کمتر شه
واقعا دست مریزاد با این برنامه های بلند و کوتاه و میان مدت شما.
ما که حالشو بردیم. تا باشه روزی که شما که نه شاید بچه های شما هم حالشو ببرن.
پ.ن: نه که ما جاده هامون درسته و همه چیمون از کشورهای اروپایی و غربی سرتره خوب بایدم این قانون رو بذارن. ما که هیچی مون شبیه پاکستان و افغانستان نیست. همه چیمون فقط شبیه انگلیس و آلمان و بلکم برتر از اوناست. خوب حق دارن قانون می ذارن تا جون مردم رو حفظ کنن. پس اعتراض معنایی نداره
و چهارشنبه بعد ساعت ۸:۳۰ شب فوت کرد
می گن همه ما رسالتی داریم که به خاطر اون به دنیا اومدیم
نمی دونم رسالت نی نی ما چی بود؟
شاید آزموده شدن صبر ما به خصوص پدر و مادرش
اگه این بود که الحق اون دوتا به خصوص مادرش سربلند بیرون اومدن از این آزمون
تنها حرفی که تا آخرش زد این بود که خدایا راضیم به رضای تو
امیدوارم خدا همه نی نی ها رو برای خونوادشون حفظ کنه
خواهر کوچولو وقتی خبر بارداری ش رو آورد خیلی خوشحال بود. ولی از همون اول افتاد تو پروسه اون بارداریهای سختی که دکتر بهش استراحت مطلق داد چون ضعیف بود
تمام دوران بارداری خیلی اذیت شد و خیلی درد تحمل کرد ولی عمیقا عاشق نی نی ش بود. هروقت بیکار می شد دست می کشید رو شکمش و با نی نی حرف می زد و قربون صدقه اش می رفت.
شوهرش هم عاشق نی نی بود. اسمش رو هم انتخاب کرده بودن و همیشه با اسم صداش می کردن و باهاش حرف می زدن.
بامزه اینکه به محض اینکه باباش باهاش حرف می زد فوری عکس العمل نشون می داد و محکم می زد به شکم خواهرم.
دو هفته پیش وارد هشت ماهگی شده بود که صبح با درد بیدار شد و بعد هم کیسه آب ش پاره شد.
قرار بود بیمارستان بهمن زایمان کنه ولی نه ماهگی نه الان. بردیمش بیمارستان و گفتن بچه اگه به دنیا بیاد باید توی دستگاه بمونه و شبی هفتصد هزارتومن به غیر از زایمان هزینه اشه.
دکترش هم خیلی راحت به خواهرم گفت شما که از پس این هزینه برنمیاید ببریدش یه بیمارستان دولتی پیدا کنید. البته امیدی هم نداشته باش. چون بچت نمی مونه! انگار داره در مورد مرغ عشق خواهرم حرف می زنه.
از دوازده ظهر تا ۱ نصف شب آواره بیمارستان ها بودیم و همه هم می گفتن جا نداریم برای بچه و به ما ربطی نداره. آخر بیمارستان اکبر آبادی (فر ح سابق پذیرش کردن)
با همون حال یه هفته نگهش داشتن. گفتن هرچی بچه توی شکم مادر باشه بهتره. سه شب پیش بالاخره به این نتیجه رسیدن که باید زایمان کنه. اما طبیعی. بیچاره خواهر کوچولوی ضعیف من هر دردی رو تحمل کرد حتی درد اون زایمان طبیعی وحشتناک رو و همش می گفت مهم نیست نی نی ام سالم بمونه برام کافیه
نی نی به دنیا اومد و بر خلاف انتظار نیاز به دستگاه هم پیدا نکرد ولی تحت مراقبت بود. فرداش خواهرم رو بردن بهش شیر بده. البته خواهرم شیر نداشت ولی می گفت نی نی همش سینه رو می گرفته و می مکیده. می گفت حالش خوب بود. گریه می کرد. می خندید. عطسه می کرد.
دیروز پرستارا به خواهرم گفته بودن برو خونه و دوش بگیر و استراحت کن و فردا بیا. یه ساعت بعد از اومدن خواهرم از بیمارستان زنگ زدن و گفتن بچه رو گذاشتیم توی دستگاه و حالش خوب نیست و امیدی نداشته باشید.
خواهرم فوری لباس تنش کرد و گفت باید برم بیمارستان و با شوهرش رفتن بیمارستان. ولی وقتی برگشتن خیلی ناامید بودن. می گفتن پرستارا گفتن که ریه بچه مشکل داره و نمی مونه.
خواهرم می گفت اگه ریه بچه مشکل داشته چطور این دو سه روز گریه می کرد و راحت نفس می کشید؟
امروز صبح دوباره رفتن بیمارستان و دکتر بیمارستان رو دیدن. بهشون گفته بچه تون دو سه روز بیشتر نمی مونه . عارضه مغزی داره و ناقصه!
هیچی دیگه. همین.
دیروز رفتم جهاد دانشگاهی و واسه ترم بعد کلاس ویراستاری اسم نوشتم.
یه چند روز هم یه شغل دوم پیدا کرده بودم که عصرها می رفتم ولی این یکیو دیگه واقعا کم آوردم و انصراف دادم
بهرحال موقع برگشتن از بلوار کشاورز پیاده اومدم ولیعصر و واسه خودم مغازه ها رو دید می زدم تا رسیدم به سینما قدس
فکر می کردم چون شهادته سینما تعطیل باشه ولی دیدم ملت بدو بدو دارن بلیط می خرن و میرن داخل سینما و به هم می گن زود باش فیلم شروع شده ها
نگاه کردم دیدم فیلم ورود آقایان ممنوعه که می خواستم ببینم و همت نمی کردم برم
آخه تنها بودم و دوست داشتم با یکی برم ولی بچه های خواهرام همه مشغله دار شدن واسه من
هیچی دیگه در یه اقدام انتحاری بلیط خریدم و تنها رفتم داخل سینما
چون دیر رسیده بودیم باید می رفتیم بالکن.
بالکن چی بگم هرچی می رفتم بالا نمی رسیدم. پاهام بی حس شده بود و نفسم هم بالا نمی اومد
ولی نمی خواستم کم بیارم با سلام و صلوات رفتم بالاخره
یه پله نوردی حسابی کردم.
به هر حال رسیدم و یه صندلی خالی همون جلو بهم دادن که خدا رو شکر کانال کولر درست بالای سرم بود و حسابی حالم رو جا اورد
فیلم خیلی خیلی قشنگ بود. از اول تا اخر به هر بهونه ای همه خندیدن و دست زدن و سوت زدن
فضای شاد رو دوست داشتم و حقیقتا لذت بردم
بهتون توصیه می کنم اگه می خواید بعد از مدتها بخندید و به آرامش روحی برسید حتما برید فیلم رو ببینید.
پ.ن: مملکت گل و بلبلی داریم. می ریزن تو محل و بشقا بهای م اه وار ه رو یا برمی دارن می برن یا می شکنن و ملت رو مجبور می کنن ما ه وا ره ه اشون رو جمع کنن و می گن بد آموزی داره. توی شادی هم تلویزیون روضه می ذاره. بعد روز شهادت یه فیلم دو ساعت خنده رو سینماشون خیلی راحت نشون می ده و ملت هم آی سر و دست می شکنن براش. جم هوری ا سلام ی داریم آخه![]()
پ.ن": روز مبعث پیامبر گرامی اسلام رو تبریک و تهنیت می گم خدمت همه دوستان.![]()
فقط ایکاش به جای پنج شنبه چهارشنبه بود که ما تعطیل می شدیم و حالش رو می بردیم. حیف
این روزها روزهای پرمشغله ایه برام
حجم کارم سه برابر کار قبلی ام هست و در عین حال علنا به ترجمه هم نمیرسم دیگه
ولی متاسفانه همچنان در حقوقم هیچ تغییری ایجاد نشده. به خاطر همون مغرضانی که همچنان در راس امور هستند.
مریضیم بازم داره خودنمایی می کنه به خاطر گرما
از طرف دیگه برای ارتقای شغلی به شدت نیاز دارم برم یه دوره رو ببینم که در جهاد دانشگاهی برگزار می شه و اصلا نزدیک به محل کار یا خونه ام نیست
و از طرف دیگه گرما به شدت آزارم می ده و امسال بیش از سالهای قبل با من و بدنم ناسازگاره
روزهای بلند تابستان و سرسبزی و زنده بودن طبیعت رو رو دوست دارم و از گرما و سوسکهاش متنفرم
روزهای کوتاه پاییز و زمستان دلگیرم می کنه و از طرف دیگه خنکی و سردی هواش با مزاج من سازگارتره
ایکاش نیاز نبود توی گرمای تابستان هیچ اجباری رو برای گذروندن کلاس تحمل کنم
البته یوگا به محل کارم نزدیکه و کلاس خط به خونه . ولی این یکی کلاس کلا دوره
بامزه اینکه سالهای قبل که تازه متوجه شده بودم ام اس دارم به شدت با سرما مشکل داشتم و خیلی خیلی اذیت می شدم زمستونا. ولی بعد از درمان و برگشتن به روال طبیعی زندگی حالا این گرما است که به شدت آزارم می ده
در هر حال این روزها اوکی هستم. جز خمودی ناشی از گرما با بقیه چیزا سعی می کنم کنار بیام.
پ.ن: سانی عزیزم نمی دونم میل من به دست تو رسیده یا نه. عزیزم به همون ادرس قدیمی برات میل زدم و عنوان کردم ظاهرا این برنامه رجیستری کد می خواد برای اجراش.
در هرصورت بازم ازت ممنونم بابت لطفت


